تبليغاتX
عروسک کوکی - احمق‌ها به بهشت نمی‌روند
   
 

 

خواستم این مقاله‌ي عباس معروفی را اضافه کنم به لینک‌هایی که همیشه بُر می‌خورند وسط همین حوالی وب‌لاگم. اما از ‌جایی که اغلب ما لینکدونی‌ها را تنها یک حاشیه تلقی می‌کنیم (حالا کار با درست و غلطش ندارم) این نوشته‌ی معروفی را که به سپانلو تقدیم شده (حتمی بابت این و این) تمام و کمال این‌جا می‌گذارم. چون نه تنها مطلبی نیست که بخواهیم به حاشیه سنجاقش کنیم بلکه از آن دست نوشته‌هایی‌ست که باید روزی صد مرتبه هم از روی‌اش بنویسیم تا خیلی چیزها یادمان بماند. به خصوص به اصطلاح روشن‌فکرهایی که به بهای یک آب نبات قیچی گول شعارهای جمهوری اسلامی را می‌خورند و گاهی اوقات همان‌طور که راست راست توی خیابان راه می‌روند و هزار جور ادعای بشر دوستانه از آن‌ها ساطع می‌شود حالا از حقوق زنان بگیرید تا حقوق کودکان و کارگران و ...، چنان اظهار فضل‌هایی (مانند این) می‌کنند که دود از کله که چه عرض کنم تمام نقاط بدن آدم بلند می‌شود. گفتن هم ندارد که این روزها دوستان نادان خیلی بیشتر از دشمنان دانا حالم را بهم می‌زنند.

کدام صلح؟ کدام ملت؟

          اين مقاله را خطاب به همه‌ی دوستانم نوشته‌ام
                                                 و آن را به استادم، م. ع. سپانلو تقديم می‌کنم.

من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم.
من با کلام به جنگ تاريکخانه‌ها می‌روم، دروغ را افشا می‌کنم.  از عشق می‌گويم، از زندگی، و خوشبختی بشر. من هنوز با ديدن تصوير کودکان جنگ به گريه می‌افتم. من انسانم، زبان تو می‌شوم، برای تو می‌نويسم، شايد تو نتوانی حرفت را بزنی. من کنارت می‌ايستم.
من نمی‌توانم بی خردی جمعی را خرد جمعی بخوانم!
نظام‌ توتاليتر و تماميت‌خواه آنهم از نوع سياه مذهبی‌اش تعادل روانی ندارد، و از همه تأييديه می‌خواهد. نخست اين تأييديه را از کره شمالی و سوريه و بلاروس می‌گيرد، سپس می‌خواهد شاعر و رييس جمهور سابق و بازيگر تئاتر و  تربچه نقلی و سينماگر و اصلاح‌طلب و روزنامه‌نگار هم تأييدش کنند.
کوتوله‌هايی که با موشک نه متری وسط لنگ‌شان از زندانبان‌ها سان می‌بينند، می‌خواهند به بشريت گوشمالی بدهند، هيچ کدام از ما مردم را در هيچ کجای زندگی و وطن و سرنوشت به حساب نمی‌آورند، فقط برای ساختن بمب اتم همه را به ياری می‌خوانند و تأييديه جمع می‌کنند و اسمش را می‌گذارند خرد جمعی؟
مگر ديوانه‌ايم ما؟ يا نکند اين حکومتی‌ها ما را کودن فرض کرده‌اند؟ داشتن انرژی صلح‌آميز هسته‌ای حق هر ملتی است؟
ملت؟
کدام ملت؟ منظورت حکومت فعلی ايران است؟ همين حکومتی که منتقد داخل نظام را بر نمی‌تابد؟ همين حکومتی که تحمل ادبيات و وبلاگ و روزنامه و انتقاد را ندارد، همين حکومت سرکوبگر؟ همين حکومتی که سيرجانی شاعر را در زندان می‌کشد؟ همين حکومتی که طناب می‌اندازد به گردن شاعر؟ دروغ می‌گويد کسی که اين جنايت را گردن بخشی از حکومت می‌اندازد. کسی که در اعماق است، و کسی که در پاياب، هردو در آبند، جسدهای بادکرده.
نه! اين حکومت اگر به بمب صلح‌آميز اتمی مسلح شود، دمار از روزگار انسان و ايران و جهان در می‌آورد. اسم اين کار را هم می‌گذارد حق ملت.
اصلاً غم‌انگيز نيست شاعر و عضو کانون نويسندگان هم خواستار غنی‌سازی هسته‌ای شود؟ آيا او می‌تواند تضمينی بدهد که يک ديوانه مثل هيتلر دنيا را جهنم نمی‌کند؟ مگر همين جنايتکارها نبودند که هيروشيما را صاف کردند؟
يادت باشد: هرکس بمب اتم بسازد يا به فکر ساختنش باشد جنايتکار است.
اصلاً غم‌انگيز نيست روزنامه‌نگار ايرانی کبرا صغرا کند که بله، انرژی صلح‌آميز هسته‌ای حق ملت ماست؟ يعنی همه‌ی حق‌هامان را گرفته‌ايم؟ حق انتشار، حق زندگی، حق فکر کردن، حق دگر انديشيدن، حق نوشتن، حق... مگر حق‌ همه‌مان را کف دست‌مان نگذاشته‌اند؟
آقای شاعر! جناب هنرمند! خانم هنرپيشه! آقای تئاتری! حضرت روزنامه‌نگار!
من و تو نمی‌توانيم مدافع اسلحه و جنگ باشيم. من و تو بايد با تمام وجود دندان آن مارهای خطرناک را هم به ترفندی بکشيم. من و تو را چه به فن آوری هسته‌ای؟ من و تو بايد افکار عمومی را به سوی صلح و "وداع با اسلحه" سوق دهيم. شعر بگو، فيلم بساز، داستان بنويس، افشا کن، نور بتابان، با يک مقاله دنيا را آگاه کن که چرا اسراييل سيصد تا کلاهک اتمی دارد. می‌خواهد چه کند اينها را؟ چرا ساخته است؟ و حالا از برنامه‌ی صلح‌آميز اتمی ديوانه‌های وطنی حمايت می‌کنی؟ بخدا قسم اينها تعادل روانی ندارند. کشتار سال شصت، اعدام‌های سال شصت و هفت، قلم شکستن‌ها و قلع و قمع مطبوعات يادت رفت؟ از برنامه اتمی حکومت اسلام ناب محمدی دفاع می‌کنی؟ آن هم زير چتر يک جمله‌ی دهن پرکن قلابی؟! «داشتن فناوری صلح‌آميز هسته‌ای حق هر ملتی است»؟
و هی می‌پرسی چرا همه دارند ما نداشته باشيم؟ تو اسمت روشنفکر است، يا ژنرال بوده‌اي تا به حال و من نمی دانستم؟ چرا حواست نيست؟ يارو دارد خودش را دکتر محمد مصدق جا می‌زند. برنامه‌ی بمب اتمش را دارد با ملی شدن نفت مقايسه می‌کند! مگر نگفتی کاش آن نفت را هم نداشتيم؟
مگر هنرمند نيستی عزيز من؟ کدام انرژی اتمی صلح‌آميز؟ کدام صلح؟ حالا که تمامی حق ما را بلعيده‌اند حمايت‌شان می‌کنی که هسته‌اش را بکوبند به سر بچه‌های من و تو؟
مگر يادت رفته هيتلر با چه شعاری قدرت گرفت؟ با سوسيال دموکراسی.
مگر يادت رفته خمينی روز ورودش به ايران در بهشت زهرا چه گفت؟ بفرما: «معنویات ما را بردند اینها. ما علاوه بر آنکه می‌خواهیم زندگی مادی شما مرفه بشود، معنویات شما را هم  تأمین می‌کنیم. اتوبوس مجانی می‌شود. آب مجانی می‌شود. برق مجانی می‌شود... دلخوش نباشید به این مقدار...»
بمب اتم معنويات است؟ اينها به نوشته‌های من و تو رحم نکرده‌اند، شش سال است که گنجی را با فرهنگ عاشورايی‌اش تحمل نکرده‌اند، وکيل‌های مملکت را با تهديد و زندان و شکنجه از اطراف مطبوعات دور می‌کنند، روزی چند نشريه‌ی درون رژيم و حتا حزب‌اللهی را به دادگاه می‌کشند و به اتهام «تشويش اذهان عمومی» تخته می‌کنند، آنوقت خيال می‌کنی به زندگی و آبروی ما و ايران رحم می‌کنند؟
از اين ايدئولوژی خطرناک که می‌خواهد جهان را به ضرب بمب اتم ببرد در پناه اسلام حمايت می‌کنی؟
تو را به خدا نه!
يکبار زير لب اين جمله‌ها را خودت بخوان، توی دلت بخوان. بخوان. بخوان. اينها همه تويی:
من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم.


 
 هجدهم بهمن 1384 ساعت 0:22 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM