به حسین نیازی به خاطر بوی ترشی:
دمر دراز کشیده جلوی تلویزیون و از زیر پیژامهی آبی رنگاش پشتاش را میخاراند. بعد هم با انگشت سبابهاش شروع میکند به تمیز کردن پس ماندهي غدای لای دندانهایش. دستاش را تقریبن تا مچ فرو کرده توی دهاناش. چندشم میشود. روزهای اول وقتی میخواستم سفره را پاک کنم، دستمال را توی هوا از دستم میقاپید و میگفت عزیزم تا تو ظرفها را ببری آشپزخانه من ترتیب این یکی را میدهم. راستاش همیشه دلم میخواست او ظرفها را ببرد و من سفره را جمع و جور کنم اما چیزی نمیگفتم. بلند شدم و سفره تا شده را بردم آشپزخانه. گفتم کلی کار دارم، باید ظرفها رو بشورم و آلبالوها رو برای مربا هسته بگیرم. تازه باید رختها را هم از روی پشتبام جمع کنم.
رفت و پتو را از اتاق خواب آورد و دوباره سرجاش دراز کشید. پاچههای شلوارش زیر پاهاش مونده بود و کمر لختش افتاده بود بیرون. آروغ بلندی زد و بدون اینکه نگاهام کند گفت: تو خوابت نمیاد؟ ظرفها رو بعدن میتونی بشوری. صبح میریم رختها رو جمع کنیم که یه هوایی هم خورده باشیم. بیا اینجا...
پ.ن: میبخشی شاهزاده سرطانی. گفتن ندارد که قلم من به گردپای نوشتههای تو نمیرسد. چشم روشنی خانهي جدید هم یکی از این روزها تقدیم میشود.
پانزدهم بهمن 1384 ساعت 17:50