تبليغاتX
عروسک کوکی - بمب بازی
   
 

 

صورت ِ آبی آسمان آن روز حتی یک خال سیاه هم نداشت، جز تکه ابرهایی که مثل نقل پاشیده بودند پای ِ عروس ِ خورشید و آن چند تا گنجشکی که پی هم گذاشته بودند توی صحرای آسمان و حسابی چرخ می‌خوردند برای خودشان.

من نشسته بودم روی سکوی مرمر کنار باغ‌چه و داشتم برگ‌های سبزی را که از بوته‌ي گل نسترن جدا کرده بودم بین دوتا سنگ له می‌کردم. قرعه‌ی مامان به نام من افتاده بود توی خاله بازی آن روز و پری‌سا که به خاله سوسکِ بیشتر شبیه بود تا بابا، زنبیل برداشته بود و رفته بود خرید. اما من می‌دیدمش که درست وسط باغ‌چه ایستاده و مثل کلاغ‌ها به زمین نُک می‌زد. حاصل کند و کاوهایش را هم که چند تا چوب خشکیده و آلوی پلاسیده و کرم‌ خاکی بود ریخته‌ بود توی همان زنبیل قرمز کذایی جای خرید روزانه تا من آن‌ها را توی قابلمه‌ی پلاستیکی زرد رنگی که در ِ صورتی داشت با برگ‌های که داشتم له می‌کردم، قاطی کنم و یک خوراک مفصلی بار بگذارم که هیچ بنی بشری حاضر نمی‌شد حتی روی‌اش را هم نگاه کند.

آن‌قدر توی دریای بازی ِ بچه‌گانه‌مان غرق شده بودیم که هیچ نشنیدیم صدای بوق ِ ممتدی را که وقتی از رادیو پخش می‌شد بزرگ‌ترها را طوری هول و هراس برمی‌داشت که مثل مرغ پر کنده خودشان را به در و دیوار می‌زدند تا جایی برای پناه گرفتن پیدا کنند. مادر واقعی این بازی که پیدای‌اش شد چنان ما دو تا را بین زمین و هوا قاپید و به سمت پناه‌گاه دوید که چندبار روی پله‌هایی که به زیرزمین می‌رفت تعادل‌اش را از دست داد و افتاد. مدتی گذشت تا سر و صداها دور شده و ما دوباره برگشتیم توی حیاط با سرهایی رو به آسمان. چندتا خط موازی شبیه ریل قطار اما سفید رنگ پایین آسمان را به بالای‌اش دوخته بودند و من مبهوت مانده بودم کجای این خطوط ترس دارد که دستان مادربزرگم هنوز دارد می‌لرزد. این اولین تصویری بود که از بمب‌باران پشت سلول‌های مغزم نقش بست و جلوی چشمانم، هر چند ذهن کودکانه من دروغ ناشیانه‌ی پدر را باور کرد که گفت آن هواپیماها آمده بودند محبوبه را با خودشان ببرند. محبوبه دختر دم ِ بخت همسایه بود که چند ماهی می‌شد با پسری که در آمریکا زندگی می‌کرد نامزد شده بود و به من گفته بودند شوهرش به زودی با اسب سفید آهنی می‌آید پی‌اش. خیلی زود شب از راه رسید میان دلهره‌ای که روی صورت افراد خانواده‌ام نشسته بود و دستانی که هنوز می‌لرزید. شنیدم که پدر گوشه‌ای از اتاق به نجوا به مادرم می‌گفت بمب روی یک نان‌وایی افتاده، حوالی گل‌برگ بود یا دردشت حالا خوب یادم نیست اما تصویر یک نان‌وایی که جلوی درش یک تکه نان سنگک سوخته آویزان است با مرده‌هایی که قرمزی خون‌شان با سفیدی آرد آمیخته همیشه جلوی چشمم هست و خرده شیشه‌هایی که همه‌جا ریخته. از آن شب دیگر هیچ‌وقت نزدیک پنجره نخوابیدم.

کابوس ِ جنگ میدیدم که صدای زنگ تلفن خوابم را پاره کرد. کسی آن طرف خط خبرهای بدی داشت.


 
 یازدهم بهمن 1384 ساعت 19:10 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM