زندهام. ملالی نیست جز گم شدن ِ موقتی ِ آسایشی که مردم، بیسبب، به آن فصل امتحانات میگویند و البته یک مورد قطعی ویندوز که به عمد وصل نشد تا امشب. شاید که از بین این جزوهها و کتابها که هنوز اینجا هستند، کنار دستم و این همه سال مکتب رفتن و دود چراغ خوردن مسئله آموز نشدن دست ِ کم در نمره گرفتن به سمت ناپلئون میل کنم به سمت بینهایت اگر میل نمیکنم.
نمیخواستم بعد از سیزده روز غیبت ــ حالا چه فرق میکند صغرا و کبرایاش یا سعد و نحساش ــ غر بزنم و به زمین و زمان بده و بیراه بگویم اما واقعیت این است که هیچ وقت به این اندازه احساس بخت برگشتهگی نکرده بودم که امشب کردم وقتی سرگشتهگی پسرک، نه، سر شکستهگیاش را دیدم و چشمهایاش را که آخر نفهمیدم از حسرت سرخ بود یا اشک.
ناخوشم. درد دلها بماند برای بعد. برای روزی که واژهها بتوانند دردی را از دل بگیرند. هر چند که محال میدانم. خوش باشید. اگر محالاش نمی دانید.