همین حالا ناطور دشت اثر جی.دی.سلینجر (ترجمه احمد کریمی) را تمام کردم. مدتها بود که افتاده بود گوشه کتابخانهی فکسنیام و هیچ یادم نیست از کجا آمده. البته شرط میبندم حتمن به اصرار کسی بوده که اینقدر روی اعصابام با دمپایی راه رفته که کتاب فلان است و بهمان تا به صرافت خریدناش افتادم. یا شاید هم همان طرف لطف کرده باشد و کتاب را هدیه داده باشد. هیچ یادم نمیآید. چون کتابی را که به انتخاب خودم تهیه کرده باشم خیلی منتظر نمیماند. اما اینکه چرا تا به حال به صرافت خواندناش نیافتاده بودم با اینکه سلینجر از آن جهت که عادت ندارد چوب توی هر سوراخی بکند، حداقل نویسندهی مورد علاقهام بوده اگر نویسندهی محبوبام نبوده، دلایل خاص خودش را دارد. یکیش شاید همین باشد که خواندن هر کتابی، دیدن هر فیلمی یا حتی انجام هر کاری وقت مخصوص به خود را دارد. منظورم دقیقن این است که باید منتظر باشیم تا وقتش برسد. حتمن زمانی برایتان پیش آمده که شاهکار ادبیای، چیزی نزدیک دستتان بوده اما ترجیح دادید جای آن یک نمایشنامهی کاملن معمولی بخوانید. معطل ماندن ناطور دشت توی صف روزانههای من بیشتر به همین دلیل بود. گمانم. حالا هیچ از خواندناش پشیمان نیستم بر عکس حالتی که اغلب اوقات بهم دست میدهد. حتی تقریبن میتوانم بگویم یکجورایی عاشق این پسره هولدن کالفیلد شدم. این شخصیت از نظر من بینظیراست. او آدمیست که کمتر پیش خواهد آمد توی این دنیا اتفاق بیافتد. از آن جهت که همه آدمها را احمق میبیند که من از این بابت بهش حق میدهم. واقعن بهش حق میدهم. در دنیای هولدن هیچ نقطهی روشنی وجود ندارد جز خواهرش فیبی که من هم مثل خود او از این موضوع کیف کردم و این سرخوشی را از ته قلبم احساس. به همین دلیل حتی میتوان گفت پیش از آنکه هر اثر سلینجر یک حادثه در ادبیات به حساب بیاید این خود هولدن کالفیلد است که در دنیای قهرمانان ادبی یک حادثه استثناییست. ناطور دشت از آن کتابها نیست که شما را به مخمصه بیاندازد. به طور واضح یعنی اینکه مجبور نمیشوید آن وسطها برای ادامه دادن نفس تازه کنید. کتاب را که دست بگیرید انگار سوار ترن برقیای چیزی شدهاید. او به تنهایی از سوار کردن، اداره کردن و به مقصد رساندن شما به طرز حیرتآوری بر میآید. اینرا جدن میگویم. شما جز توصیفهای جز به جز جزئیات هر صحنه (که من عاشقش هستم) به ماهرانهترین شکل ممکن (نه از آنها که روی اعصاب آدم هستند) هیچچیز دیگری حس نخواهید کرد. البته یک چیز دیگر هم از نگاه قهرمان داستان به چشم میآید و آن اینکه گاهی اوقات زندگی در عادیترین حالت خود تا چه حد میتواند هولناک باشد. تا آنجا که آدم به سرش میزند برای فرار از این وضعیت خودش را به اولین باری که میشناسد برساند و حسابی مست کند. آنقدر که به قول هولدن چشمهاش پیلیپیلی برود (چقدر از خواندن این جمله کیفور شدم). خلاصه اینکه خود سلینجر خیلی بهتر قهرماناش را میشناسد و بهترین تعبیر را دربارهاش خود اوست که به دست میدهد: هولدن از جهان «عوضی»، جهانی به وسعت زمین، گریزان است و به جهانی محدود با مردمانی به ناگزیر قربانی، تعلق دارد. همراه با همراهان انگشت شماری در پی مفهوم زندگی. سرگردانی را مکرر میکند و از یأسی به یأس دیگر فرو میرود.
زیاده عرضی نیست!