خستهام. شب گذشته را نخوابیدهام و همان دو ساعتی هم که بعد از زدن آفتاب پلکهایم روی هم افتاده کابوس دیدهام. کابوس مرگ. کلاس کلیات برنامه ریزی را دوست دارم اگر استادش عالم و آدم را به سخره نگیرد و یا لااقل رحمی کند و کمتر بگیرد. دارد برایمان از قصهی تکراری Blacklist معروف میگوید و اینکه از وقتی تحریم شدهایم هواپیماهایمان هم مثل اتوبوسهایمان اسقاط شدهاند و مجبوریم باز هم مثل اتوبوسهایمان برویم از آن مدلهای دست دوم از رده خارج بخریم. روسها و عربها خوب تیکههای به درد نخورشان را به ما قالب (بخوانید توی پاچهمان) میکنند. جیبم میلرزد. SMS دارم:
ــ سقوط هواپیما در تهران!
منبع موثق است. دستم میلرزد. کجا؟!
ــ سه راه آذری، خورده تو ساختمون ده طبقه.
قفل کردهام. بعد چه باید پرسید؟ کی؟! کی؟!
ــ دو ساعت قبل. خورده تو ساختمون ده طبقه.
حالا ساعت 15:17 است. دو ساعت قبلش کی میشود؟ کسی میداند؟ هواپیمای مسافربری؟ کسی میداند؟
ــ مسافربری بوده با نود مسافر.
SMS ها پشت سر هم میآید. مثل اینکه کسی از پشت تلفن خبرها را توی گوشت داد بزند.
ــ نود مسافر. نود مسافر.
ــ مجتمع مسکونی بوده. ایستگاه فشار قوی گاز هم بوده. همانجا.
دیگر نمیدانم چه باید بپرسم. همینقدر هم برای برافروختنم کافیست. میسوزم. حالا عصبانی هستم. عصبانی. استاد میپرسد چه خبر شده؟ همه را میگویم. همه خبرهایی که از سانحه گرفتهام. چهرهاش در هم میرود، طبع متلک پرانیاش هم. کلاس تعطیل شده اما خبرها هنوز نه.
ــ تعداد زیادی از خبرنگاران در هواپیما بودند.
ــ بچههای ایسنا و ایرنا و فارس، خبرنگاران همشهری و کیهان، خبرنگاران واحد مرکزی خبر و تیم فنی همراهشان.
ما میخواهیم بجنگیم. سالهاست که رویای آن را در سر میپرورانیم. ما میخواهیم کفشهایمان را بدهیم و مین ضد نفر بگیرم اما هنوز نمیتوانیم مدرسه را برای بچههامان به کور آدم سوزی تبدیل نکنیم. دانشآموزان مدرسه ابتدایی در یکی از روستاهای محروم مانده کشور در آتش میسوزند. بلد نیستیم از نفت درست استفاده کنیم. نمیتوانیم مدرسهها را برای محصل ایمن کنیم. سقفها فرو میریزند.
ما جنگ میخواهیم. از تحریم هم نمیترسیم. هالهای از نور ما را محافظت میکند. نیروگاهها باید راه بیافتد. ما عجله داریم. دریاچهی کوچک پارک شهر برای دختر کوچولوهایمان به اندازه اقیانوس آرام عمیق میشود. آنها را میبلعد. قایقران هم غرق میشود. از اول هم همه میدانستیم او مقصر است. دادگاه برای چه؟ برای که؟
ما عجله داریم برای غنی کردن اورانیوم. از دنیا عقب ماندهایم. همه چیزمان روبه راه است فقط زودتر میخواهیم اورانیوم غنی کنیم که بدهیم مردم بمالند به نانهایشان جای پنیر. بدهیم به مردم بگذارند لای نانهایشان جای گوشت. به اهالی شهرک توحید بیشتر میدهیم و به بازماندگان سانحه هوایی سه شنبه 15/9/1384 تهران. ساعت سیزده یا پانزده یا حتی ساعت صفر. چه فرق میکند؟ وقتی عقربهها هم توی این کشور خوابیدهاند. کیک زرد که میدانید چیست؟ اصلن این بزرگمنشی و آزادگی و سلحشوری و مسلمانی و شهیدپروری باحالمان را جشن میگیریم و میدهیم روی همان کیک آنقدر شمع روشن کنند که چشم دنیا بترکد از حسادت. از این همه پیشرفت، خلاقیت، دانش فناوریمان و تبحرمان در له کردن مردم. ملت؟ خلق؟ توده؟ چه فرق میکند وقتی توی این مملکت انسان بودنتان را با میزان قدرت و ثروتتان میسنجند. سکوت کنید. شما فقط میتوانید در برابر این دوربین لبخند بزنید. سعی کنید چهرهتان خسته به نظر نرسد.