صبح دیروز بود که پیدا کردمش، نه اینکه او گمشده باشد، من بوی گنگ رویاهای کودکیام را فراموش کرده بودم که از توی وبلاگش خورد به صورتم. نمیدانم شاید خاصیت ماه مهر است جانم و وزش نسیمهای گیج کنندهی اول صبحاش.
این روزها بیشتر از اینکه برای مدرسه رفتنشان خوشحال باشم، با دیدن این روپوشهای یاسی، سبز و صورتیشان ذوق میکنم. اما هر چه میکنم نمیتوانم هفت هشت سالگی خودم را میان دنیای رنگارنگ آنها پیدا کنم. بس که به سیاه و سورمهای عادتمان داده بودند و آن مقنعههای سفتِ چانهدار. انگار که مادربزرگ آدم بخواهد نماز بخواند. با کش آنقدر روی سرمان محکماش میکردند تا مبادا تار موی دختر بچهای نابالغ دین و انقلاب و جنگ و جبهه را به خطر بیاندازد، بالغاش که جای خود داشت. راست میگوید، آنها هیچ وقت هیچ چیز برای ما نداشتند. جز خواندن و نوشتنی که سال اول آموختیم و حفظ کردن محتویات بی سر و ته کتابهایی که به طور حتم دافعهشان خیلی بیشتر از جاذبهشان بود چرا که پایان هر ثلث نتیجه کار طوطیهای کوچکشان را میخواستند. و البته مقدار زیادی شعار هفته که هر روز از انتهای کتاب دینیمان در برنامه صبگاهی میخواندند و ما قندیل میبستیم تا سرانجام مدیر، ناظم، معلم ورزش، مسئول امور تربیتی، دانشآموزان فلان کلاس و ... کارشان با بلند گو و گوشهای ما تمام شود. چه موسیقی دلانگیزی بود زنگ پایان مدرسه. مثل اینکه از دست هیولای سهسر کمد دیواریت نجات پیدا کرده باشی بدون صف بستن و شنیدن صدای کسی که میگوید: دستا بسته، سرا پایین، صدای پاها نیاد سرازیر میشدی توی پلهها و به عوض خفقانی که تا آن موقع روز گرفته بودی چند جیغ هم میزدی.
با تمام آنچه بر ما رفته است (حالا حالا هم قرار است برود)، ماه مهر هنوز دوست داشتنی است برایم. با تمام تلخیهای دوران مدرسه، شیرینی همین ماه است که گذشتههای دور را تبدیل به خاطرهای گس کرده است توی ذهنم. هر سال، روز اول مدرسه وقتی بند کفشهایم را میبستم با خودم میگفتم کاش امسال، سال بهتری باشد برای مدرسه رفتن. حالا وقتی از پشت پنجره به بچههایی که انگار از جعبه مداد رنگی جدا شدهاند و به مدرسه می روند نگاه میکنم، با خودم میگویم شاید، شاید امسال، سال بهتری باشد برای مدرسه رفتن.
پیوندها:
بوی تراشههای مداد رنگی
آقا اجازه ما بگیم؟
بعدنوشت: فرستادن این یادداشت آنقدر برایم مشکل درست کرد که یادم رفت میخواستم این شعر بهرام رحیمی را هم بیاورم به یاد سالهای دانشآموزیمان و البته برای صبا، هشت ساله از سرزمین رویایی:
...
یادش بخیر
و معلم میگفت:
درس اول آب است
و ما به رنج فراوان
تمام آبهای جهان را
در خطوط فاصله
پیمودیم
یادش بخیر
ما نظم را
در حافظهی هماهنگ ترکهها
فرا گرفتیم
یادش بخیر
و نان
همیشه
در تنور کتاب
ماند و سوخت
یادش بخیر
و ما عشق را
به گمنامترین کلامها
در ایستگاه حادثه
آزمودیم
یادش بخیر
...