تبليغاتX
عروسک کوکی - روزگار شبه نظامیان فرهیخته
   
 

 

1. دیروز برای بار پنجم پرده‌ی اتاقم را سوزاندم، وقتی به سیگارِ سر صبح‌م پک می‌زدم و حواسم هیچ نبود که کجا نشسته‌ام و باد پرده را می‌زد توی صورتم. با این سوراخ آخری انگار که جیگر زلیخا را از پنجره‌ آویخته‌اند.

(این هم روزمره به توصیه رفقا که از این حال و هوا بیاییم بیرون. اما نمی‌شود به این آسانی. می‌شود؟)

 

2. امروز هم امیر آزاد نشد. تازه آزاد هم بشود، خیلی‌ها، خیلی از آشنا‌هایم، آدم‌های دوست‌داشتنی اطرافم، گرفتارند، هنوز. بهاره هدایت، سهیل آصفی، مرتضا اصلاح‌چی و منصور اسالو.

و من کفری‌م. چرا آخرین بار که امیر را دیدم توی راه‌رو، سرسری گذشتم از کنارش، سهیل چرا آن‌شب نیامد، چرا آن‌قدرعجله داشتم که پیاده نشدم از ماشین آخرین باری که اسالو را دیدم جلوی پارکینگ‌ اتوبوس‌های شرکت واحد که داشت با باقی کارگران نوشابه و کیک می‌خورد و می‌خندید. چرا از بهاره خبری نیست، جز یکی دو تماس کوتاه؟ چرا مرتضا را زده‌اند؟

 

3. پنجشنبه 9 آگوست برابر با 18 مرداد روز همبستگی جهانی کارگران با منصور اسالو و محمود صالحی. همراه با اعتراضات کارگری در سراسر جهان، وعده دیدار ساعت 10 صبح الی 7 شب، منزل اسالو: "نارمک ـ خیابان جانبازان غربی (گلبرگ) ـ میدان سبلان و تقاطع مسیل باختر اول ـ  کوچه شهید علی اکبر امیری ـ پلاک 343 ـ طبقه اول"

می‌روم، بیشتر به خاطر پروانه خانم که سلامی بدهم، ببوسمش و بگویم، سخت می‌گذرد این روزها پروانه خانم. می‌دانم.

 

4. "زبان زنانه"، مصاحبه با ساقی قهرمان و شعرهایش را بخوانید و حالش را ببرید و شیشکی ببندید به هر چه کیهانی، بدتر از آن مسئولان روزنامه‌ی شرق و همه‌ی روزنامه‌نگاران دوزاری که با وقاحت دست به کمر، سر و گردن را قر می‌دهند که "این ساقی قهرمان که روزنامه را بست و هیچ هم شاعر خوبی نیست..." یا "این زن همجنس بازه که شعرهایش را هم هیچ دوست ندارم و دوست هایم را بیکار کرد..."! و دست آخر هم به این زباله‌های انسانی.

 

5. راستی، ابتذال درست از همان نقطه‌ای شروع می‌شو‌د که تو ایستاده‌ای. درست به همان علت که تفکر کیهانی می‌تواند لباس شرق و هم‌میهن و امثال فرزاد حسنی و تو را بپوشد.

 

6. باز دم فرناز گرم که هر چند وقت یک بار حالی به خودمان می‌دهد، این‌طوری:

آنان زبان را می‌ربایند، شعر را هم...!

برای خودم، محبوبه، مریم، مریم الناز، الناز و هرکس که حال و هوای این روزهایش سخت ابری است.
محبوب من!
همه جهان پاسگاه بزرگ پلیس است
و ما هر روز باید در صف بایستیم
تا به اثبات برسانیم
که به زنان نزدیک نمی شویم
و جز آب و علف نمی خوریم
و هیچ نمی دانیم از آبی دریا و
لاجوردی آسمان ها...

 

در این روزگاری که تمامی پیام آورانش را فروخته
تا یک کولر گازی بخرد؛
و همه ی سرایندگانش را فروخته
تا یک دستگاه ویدئو تهیه کند...

 

در این روزگار
که گل سرخ را با یک ساعت «سیکو» معاوضه می کنند
و قصیده را با یک کفش...
در این زمانه تا دندان مسلح به موسیقی جاز
و شلوارهای جین
و حواله های «آمریکن اکسپرس»...

 

احساس نیاز می کنم، ای عزیز!
به خواندن آخرین شعر عاشقانه ای که نوشته ام،
پیش از آن که تو، آخرین زن باشی
و من،
آخرین حیوان سراینده!

 

در روزگار شبه نظامیان فرهیخته
و نوشته های بمب گذاری شده
و انتقاد مسلحانه...
در دوران ایدئولوژی های «صدا خفه کن»
و مذهب های صدا خفه کن
و فتواهای صدا خفه کن...

 

در روزگاری که قصیده را می ربایند
به خاطر مونث بودنش
و زبان را می ربایند،
به خاطر سفرهای بسیارش به اروپا...

 

د دوره ی هفت تیری که خواندن و نوشتن نمی داند
من، کتاب چشمان سیاهت را می خوانم
همچنان که زندانی سیاسی می خواند
کتابی ممنوع درباره آزادی را
و همچنان که یک زندانی شاد می شود
با یک پاکت سیگار قاچاق...

 

در روزگار نویسندگان سربرآورده از رحم نفت
و روزنامه هایی که هزاران هزار بار
بکارت خود را از دست داده اند
و بسی بدتر از اینها...!

 

در روزگار ادبیات لوله های نفت
و ادیبانی که حکومت، آنان را در لوله ها تربیت می کند...
در روزگاری که معاشقه
و همجنس بازی فکری
و جنبش قلم ها...همه با رایانه انجام می شود...

 

برآنم که به بندرگاه چشمانت بگریزم
آنجا که شنا کردن هنوز امکان دارد
و شعر نوشتن...هنوز ممکن است.

 

در روزگاری که قلم می هراسد
از سخن گفتن با کاغذ
و طفل شیرخوار، هراسان است
از نزدیک شدن به سینه ی مادر
و شب، می ترسد از اینکه تنها در خیابان قدم بزند
و گل سرخ، از شمیم خود
و کتاب ها، از عنوان خود می ترسند...

 

من، به دامان تو می آویزم
که با من بمانی،
تا خوشه ها به سلامت مانند
و جویبارها به سلامت مانند
و آزادی به سلامت باشد
و پرچم جمهوری عشق
افراشته ماند.

 

این تنها بخش هایی از شعر بلند «آنان زبان را می ربایند،شعر را هم...!» سروده نزار قبانی شاعر بزرگ جهان عرب به ترجمه مهدی سرحدی است.


 
 شانزدهم مرداد 1386 ساعت 16:50 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM