به خودم قول داده بودم که دیگر در مورد دو مسئله هیچ چیز ننویسم؛ ۱۶ آذر و انتخابات.
چقدر حواسم را به چیزهای دیگر پرت کرده بودم و به خودم تشر زده بودم که ارزش ندارند، ارزش ندارد... اما از طرفی هم دلم نمیخواهد از سکوتم بوی بیتفاوتی بلند باشد و رنگ حماقت به خود بگیرد. من حرف دارم، خانمها و آقایان من حرف دارم:
باز هم داشتم وبگردی میکردم (از قدیم گفتن کرم از خود درخته!) که رسیدم به این یادداشت ناتور که روی سخنش با به اصطلاح مدافعان حقوق زنان است و تحریمیها:
چند روزی است به این موضوع فکر میکنم که چرا تعداد قابل توجهی از این به اصطلاح مدافعان حقوق زنان که خوشبختانه تعدادشان هم در فضای مجازی کم نیست، دم از تحریم انتخابات میزنند و از حاکمیت -به قول خودشان یکدست- حمایت میکنند؟
خب آقای پدرام شما بهتر نیست شعرت را بنویسی و روزمرهات را؟ کتاب معرفی کنی و نقد کتاب؟ ماستت را بخور بَبَم جان. شما را چه به این به اصطلاح مدافعان حقوق زنان؟ بگذار ما هم ماستمان را بخوریم و به اصطلاح دم از حقوق زنان بزنیم. چرا تکلیف تعیین میکنی آقا جان برای به اصلاح مدافعان حقوق زنان؟ بارو کن ما اینقدر به اصطلاح، از حقوق خودمان دفاع میکنیم که بگوییم قیم نخواستیم.
ذهن پدر ناتور قبل از اینکه به این درک ساده اما اساسی برسد که تحریم انتخابات حمایت از حاکمیت یکدست نیست، اینگونه ادامه میدهد:
بعد هم یادم میآید که همین چند وقت پیش که نیروی انتظامی به آن شکل عجیب و بیسابقه با تجمع آرام زنان در میدان هفت تیر برخورد کرد، بعضی از همین دوستان چه مرثیهها سر دادند و چه عکسها گرفتند و چه مصاحبهها ترتیب دادند و چه... بعد دوباره یاد میافتد که از قدیم گفتهاند...
آقای پدرام حتمی شما هم با این پدر مکارم شیرازی ما که میگوید: «بعضى از زنان - طبق نظريّه روان شناسان - همواره يك حالت «مازوخيسم» (آزار خواهى) وجود دارد كه گاهى به عللى تشديد مى گردد و به صورت يك بحران روانى بروز مى كند; در اين گونه موارد بحرانى و استثنايى، تنبيه ملايم در تسكين روحى آنها مؤثّر است.» هم عقیدهای که چنین اظهارات عجیب و غریبی میکنی. آقا جان چرا خود سانسوری میکنی؟ رک و راست عقیدهات را بگو و خلاص. بله جانم! ما به اصطلاح مدافعان حقوق زنان از اینکه کتک بخوریم خوشمان میآید. بنابراین رای نمیدهیم به این امید که سال بعد، روز ۲۲ خرداد دوباره تجمع کنیم و حسابی کتک بخوریم. نه اینکه دورهی آقای خاتمی دست و پایمان را تا توی دفتر عبا شکلاتی دراز کرده بودیم و ایشان ما را مشت و مال جانانهای میدادند، حالا هوس کردیم کرم بریزیم و رای ندهیم تا مبادا این کتکهایی که میخوریم از کف برود. از قدیم گفتهاند: کرم از خود درخته... همین را میخواستی پسر جان؟
البته به نظرم درد شما کتک خوردن زنان نیست که برای آن سینه چاک میکنی. بیشتر نگران بازار نشر نیستی؟ ناراحتیت داستانهایی نیست که در وزارت ارشاد مانده و مجوز نمیگیرد؟ درک میکنم این را پسر جان. برو بچسب به حوزهي فعالیت خودت و اگر میخواهی کسی را تشویق به شرکت در انتخابات کنی از تعداد مجوزهایی که نمیدهند بگو. تو را چه به اصطلاح مدافعان حقوق زنان پسر جان؟
دفعهي بعد هم که خواستی برای به اصطلاح مدافعان حقوق زنان قیموار تکلیف تعیین کنی که رای بدهند یا نه و شما مناسب میبینی که رایشان را به حساب کدام صندوق واریز کنند، کتک بخورند یا نه و تحلیلهای مضحک ارائه بدهی، به اصطلاح مدافعان حقوق زنان را خبر کن، بلکه به اصطلاح هم که شده از حقشان دفاع کنند.
پ.ن: راستی یادم رفت از کتک خوردنم در سال ۸۱ برایت بگوییم. گمانم آن روزها همین مردِ عبا شکلاتی، پرزیدنت بود و ما جلوی دانشگاه شریف یک کتک بسیار مفصلی از نیروهای انتظامی زیر نظر وزارت کشور که بخشی از دولت خاتمی محسوب میشد، خوردیم که نگو. مقدار متنابهی لگد به همراه فحشهایی نظیر جندهي بیشرف، لاشی بیپدر و ... هم چاشنی باتومهای بود که توی سر و صورتم خورد. البته این اولین و آخرین باری نبود که در دوران عبا شکلاتی کتک میخوردم/یم.
نمیفهمم چرا برخورد ۲۲ خرداد نیروی انتظامی برایت عجیب و غریب آمد. شاید اخبار را پیش از این تاریخ دنبال نمیکردی. خواب بودی یا خودت را میزنی به خواب یا دستآویزی بهتری برای رای جمع کردن پیدا نمیکنی یا یک همچنین چیزهایی.
اما ۱۶ آذر. مراسم روز دانشجو با فراخوان دفتر تحکیم روز ۱۵ آذر برگزار شد، در دانشگاه تهران. حتمی تا به حال عکسها را دیدهاید و گزارش لحظه به لحظه آن را خواندهاید. چرا مخالف بودم؟ واضح است، چرا باید بروم زیر پرچم تحیکم سرود ای ایران بخوانم و برای ابراهیم یزدی کف بزنم؟ گیرم که روز دانشجو باشد. تحکیمی که ضرورت محکوم کردن استبداد را احساس کرده چون انتخابات نزدیک است و مشارکت، همپیمانش، یکی از مهرههای این بازی. دوست ندارم بپرسم هزینهی تبلیغات گستردهشان را در دانشگاههای سراسر ایران چه کسانی تامین کردهاند و دوست ندارم بگویم که از احساسات سال اولیهای از همه جا بیخبر، برای مقاصدشان چطور ـ اگر نگوییم سوءاستفاده ـ استفاده کردهاند.
با این همه دردم این نیست، همهي دردم این نیست. تمام این سالها تلاش کردیم، همانطور که پیش از ما تلاش کرده بودند و پس از ما این کار خواهند کرد برای رَساتر کردن صدای دانشجویان چپ در ایران. نشریه چاپ کرده بودیم که با باقی نشریات دانشجویی تفاوت اساسی داشت. گردهمایی، نشست، گفت و گو، تجمع، موضعگیری و کلاسهایی داشتیم از نگاهی دیگر، از دیدگاه چپ. حالا نمیفهمم چرا بعضی رفقا باید بروند، خفت تحکیم بکشند با این استدلال که ما پرچم سرخ خودمان را میبریم بالا. که ما تجمع را به نفع خودمان مصادره میکنیم، با شعارهای خودمان. همان کسانی که نقد داشتند به کمپین یک میلیون امضاء که رادیکال نیست و حرکت لیبرالی ـ اسلامیست، دست به دست تحکیم دادند که آی حالا وقت اتحاد است و نه تفرقه. معنی رادیکال بودن و لیبرال نبودن را هم فهمیدیم.
عصر چهارشنبه که سوسیس بندریام را در یکی اغذیه فروشیهای خیابان کارگر خورده بودم و برای تماشای فیلم میرفتم سینما یکی از رفقای قدیمی را دیدم که از تجمع برمیگشت. پرسیدم فلانی چه خبر؟ گفت: "یک تجمع با شکوه بود. تحکیمیها را له کردیم. نمیدانی چه جمعیتی درست شده بود از چپها!" شب که برگشتم خبرگزاریها، سایتهای خبری، رادیوها و عکسها را چک کردم. در خبرهای رسمی جزء نوشابههایی که برای تحکیم باز شده بود، حرف دیگری نبود.
اما پلاکاردهایتان قشنگ بود رفقا! دستتان درد نکند! راستی این استراتژی زیبای اتحاد مال کدام یکیتان بود؟!