۱. ۱۶ آذر سال گذشته را به بهانهی آلودگی هوا تعطیل رسمی اعلام کردند. امسال هم که خوردیم به پنجشنبه، روزی که عملن درس و کلاس و استاد و دانشجویی وجود ندارد.
دوستان تحکیمی که بعد از سالها شاید به خاطر نزدیکی به انتخابات و لزوم جمعآوری رای برای اصلاحطلبان یادشان افتاده که گویا روز دانشجویی هم وجود داشته، برای فردا ۱۵ آذر، مقابل دانشکده فنی فراخوانِ تجمعی دادهاند؛ دانشگاه زنده است و این خزعبلات به علاوهي کلی خواستههای آبکی در یک بیانیهي...
خوردن از آخور مشارکت تا کی؟ همین مانده بود که روز دانشجو را به لجن بکشند.
یادداشت فواد در همین زمینه: استراحت، مطالعه، پیروزی
نوشتهي خوبی از لابراتوار کلنگ: دفتر متجمع میشود
موضع جادی در مقابل ۱۶ آذر امسال و انتخابات
۲. نه دچار این توهمم که هنر نزد ایرانيان است و بس! و نه اعتقادی به دستهبندیهایی دارم که بین انسانها فاصلهي رنگ پوست و نژاد و مذهب میگذارد. خلاصه نسبت به ایرانی بودن و از تخم و ترکهی آریایی بودنم، تعصبی ندارم که آنرا چماق برتری کنم و بر فرق سر دیگران بکوبم. اما وقتی "عطر سنبل، عطر کاج" را میخواندم، چیزی آزارم میداد؛ تصویری که دوما از پدر، مادر و بقیهي فامیلش میداد. تصویر ایرانیهایی کودن، حریص، خسیس، شکمپرست و فرصتطلب بود. دوست ندارم قوم و نژاد آدمها را دستآویزی کنم برای تحقیرشان. همانطور که خوش ندارم، شرقی عقب افتاده یا ایرانی وحشی خوانده شوم. لوا که این کتاب را هم به زبان انگلیسی و هم فارسی خوانده، ترجمهي محمد سلیمانینیا را مقصر اصلی میداند. البته مترجم هم جوابیهای نوشته.
بالاخره یکی هم پیدا شده خارج از جوِ بهبه و چهچه، این کتاب را نقد کرده: Funny in Farsi
یکی هم پیدا شده با آرامش نقد بالایی را نقد کرده: در ستایش سگهای داغ
۳. چه کسی امیر را کشت؟ را تا آخر دیدم. بر خلاف چیزهایی که میگفتند، نه خسته شدم که سالن را ترک کنم و نه پرداخت سینمایی نداشتن فیلم باعث شد که از دیدنش پشیمان بشوم. فقط تاسف خوردم و سر آخر نفهمیدم زنها و چپها چه هیزم تری به کارگردان و نویسندههای فیلمنامه فروخته بودند که جز زن فضول، پرحرف، بیمغز، جادوگر، دهنبین، خائن، اغواگر و ... تیپ دیگری به ذهنشان نرسیده بود. بماند که پنبهي مارکسیسم را در مبتذلترین شکل ممکن با شکم گندهای که فرق بین پرورلتاریا و پرتقال را نمیدانست و با آدمفروشی به نان و نوایی رسیده بود، زده بودند و مبارزه برای تغییر وضع موجود را به باد استهزاءي خروپف همان مردک شکم گنده گرفته بودند. بماند. و بماند که فیلم چه پایان خنک و لوسی داشت.
این چند خط را هم نوشتم برای مهدی کرمپور که نظرم را خواسته بود. وگرنه حداقل برای من فیلم قابل اعتنایی نبود.
مرتبط: چه کسی این فیلم را ساخت؟
۴. تا الان که ساعت از ۳ صبح گذشته هم خندیدهام و هم گریه کردهام.
حتمی عمل سختی بوده و آقای عکاس کلی درد کشیده. خیلی ناجور است اگر بگویم ماجراهای بستری شدنش (پستهای قبلی را هم بخوانید) در بیمارستان را خواندهام و خندیدهام؟
اما به هر حال کسی که میداند تا چند لحظهی دیگر میمیرد باید کمی رنگ پریده و ترسیده باشد یا لااقل زبانش بند بیاید... ولی او انگار نه انگار... حرف خودش را میزد... با همان خل بازیهایی که خاص خودش بود... حتی دم آخر گفت که یادتان باشد یک آب هم به من ندادید که بخورم... حیوانات را هم که میخواهند بکشند لااقل یک آبی بهشان میدهند...! دستانش را از پشت با دستبند بستند و چشمبندی هم روی چشمهایش گذاشتند... از مردم حلالیت میخواست و قرآن میخواند... احتمالا توی زندان یادش داده بودند... قاضی پرونده (حاج آقا رضایی) خودش طناب را چند دور دور گردنش پیچید و بعد بالا کشیدندش... (پستهای قبلی را هم بخوانید) لازم نیست که بگویم چرا گریه؟ چرا بغض؟ چرا نفرت؟ چرا خشم؟ چرا شهر بیعاطفه؟
۵. ویرایش جدید "خداحافظ گری کوپر" (رومن گاری ـ ترجمهي سروش حبیبی ـ چاپ ششم ـ بهار ۸۵ ـ نشر نیلوفر) اینقدر مزخرفه، پس ویرایش قبلیش چه افتضاحی بوده؟
۶. چقدر غر زدم. ساعت ۵ صبح شده و من باید تا ۵ ساعت دیگر جایی باشم که حوصلهاش را ندارم. برای همین هم خوابم نمیبرد و دارم وبگردی میکنم و مزخرف مینویسم. فکر کنم تا یک ماه دیگه چیزی ننویسم.
حوصله دارید روی این همه لینک کلیک کنید؟