تمام این هفتهام به رفت و آمد گذشت. از این همایش به آن نشست، از پل گیشا تا پل سیدخندان، از فلان موسسه زنان تا فلان کلینیک مددکاری، از این دانشکده تا آن دانشگاه. هنوز کف پاهایم ذوق ذوق (زق زق؟) میکند و کمبود خواب دارم. شبیه زبل خان شده بودم. زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه جا. فرقمان تفنگ شکاریست که من ندارم. به جایش کیفی (کیف که چه عرض کنم توبره) دارم که هر چی ازش کم میکنم، باز هم سنگین است و همیشه جایش روی شانهام درد می کند. فرض کنید توی این گیر و دار سینما هم رفتهام. البته با اعمال شاقه. "چه کسی امیر را کشت؟" و "باد در مرغزار میوزد" را دیدم. در مورد هر دو هم چیزکی نوشتم اما فرصت نکردم جمع و جورش کنم و بفرستم بالا. بیخیال. حوصله ندارم.
از مزایای نداشتن وقت برای سر خاراندن اینکه از دوز وبلاگ خوانی و در نتیجه حرص و جوش خوردنم کم شده. اما تا دلتان بخواهد دست به قلم که نه دست به کیبورد بودهام و نوشتهام. اواسط هفته برای معرفی "کمپین یک میلیون امضاء"، انتقال تجربیات و اینجور چیزها دیداری داشتیم با تعدادی از زنان فعال بلژیکی، مراکشی و ترک که برای شرکت در نشست "مشارکت زنان و نقش آنان در تصمیم گیری" و چند کارگاه آمده بودند ایران. فرناز گزارش این دیدار پربار را به تفصیل نوشته. نه چندان مفصلش را هم اینجا بخوانید.
زنان و تصمیم گیری در حوزهي خانواده هم گزارش یکی از پانلهای نشست "مشارکت زنان و نقش آنان در تصمیم گیری" است.
گزارشهای بیشتر از این نشست در سایت کنشگران.
فعلن همین.
راستی بعد از مدتها چقدر این چایی ِ سر فرصت، بدون دغدغه و با آرامش چسبید.