رو در رو که میشدیم مثل همیشه کلمه کم میآوردم برای گفتن. این بود که اصراری نداشتم هر روز بیایی به دیدنم با اینکه هر روز از اینجا میگذشتی و دلتنگت میشدم و حالا هم میگذری و دلتنگت ــ که نه ــ اما دلم ...
دست خودم که نبود. بعد از گذشت این همه باید میدانستی که چرا تلفن هم که میکردی مدتها سکوت میکردم تا تو باز هم حرف تازهای پیدا کنی، گفته بودم پیشنهاد خداحافظی هم با تو ، تا صبح هم که بیدار باشم از شنیدن داستان شیطنت شاگردانت خسته نمیشوم. تو بودی که نمیخواستی خیلی از همکلاسیهای من چیزی بدانی. از حق که نگذریم گاهی حتی سر به سرت هم میگذاشتم. وقتی از دوست تازهای می گفتم که وارد حلقهی ما شده و وقتی توی کافهتریای پاتوقمان جمع میشویم چجوری فنجان قهوهاش را میگیرد که یک روشنفکر تمام عیار به نظر برسد و اینکه کی سیگار برگ میکشد، گمانم باز به همین دلیل و کدامشان موهای بلندش را می بندد و برای اینکه یک رفیق واقعی باشد تابستان هم اورکت یشمی میپوشد، میدانستم ناراحت میشوی. چرا، دست خودم بود خارج شدن از حلقهای که تو میخواستی، اما نمیخواستم به هر خواستهای تن بدهم. این یکی را شرط میبندم هیچ وقت ندانستی بعد از این همه مدت. من هم نمیدانستم که دلت اینقدر سیاه میشود و سرت سوت میکشد وقتی نخواستم آنطور باشم که میخواستی. گفته بودم روز اول ــ که نه ــ همان روزها که کار از کار گذشته و بود و نمیتوانستم فقط تو را یک دوست بدانم ــ هرکه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود و تو باور نکردی. من اما هیچ وقت باور نکردم که باورم نمیکنی تا روز آخر ــ که نه ــ همین روزها که کار از کار گذشته و دیگر نمیتوانم تو را حتی یک دوست بدانم ــ همه ی ناراستی به این خاطر بود که از من زنی ساخته بودی که بار آخر گفتی نمیگذاری حتی یکی از آنها در این شهر بماند. و من هنوز آن اتفاق بعید را انتظار می کشم. باور کن.