برف که میبارد، گاهی به آسمان نگاه میکنم و زیر لب از فروغ چیزکی میخوانم:
...
نگاه کن که چه برفی میبارد
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود،
آن دو دست جوان
که زیر بارش یک ریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکند
فوارههای سبز ساقههای سبکبار
شکوفه خواهد داد، ای یار، ای یگانهترین یار
...
سوز این برف نیست که مرا میلرزاند، همه از باد است، شبهایی که برف میآمد نه به شدت، اما باز دلخوش بودیم به همان بارشی که یکریز نبود. تو میخواستی فروغ بخوانم. صورتت را به کتاب میچسباندی و میگفتی از حفظ بخوان بدون اشتباه و درنگ. میدانستی که میخوانم با چشمان بسته رو به پنجره:
...
سلام ای شب معصوم!
میان پنجره و دویدن همیشه فاصلهایست،
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد
چرا نگاه نکردم؟
...
هنوز هم میپرسم که چرا با چشمان بسته؟ چرا نگاه نکردم؟ پنجره را همیشه باز میگذاشتیم. خواست تو بود. میگفتم فروغ هم گرفتار روزمرگی ما شد. گرفتار تکرار روزنامهها و مجلهها و حالا وبلاگهایمان.
گرفتار تکرار شبهای ما. میگفتی بخوان بدون اشتباه و درنگ:
...
من از کجا میآیم؟
من از کجا میآیم؟
که چنین به بوی شب آغشتهام؟
هنوز خاک مزارش تازهست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم
...
این خاک دیگر تازه نیست حتی اگر هزارویک شب باران ببارد. همیشه میگفتی. من نگاه نمیکردم.
شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه و جمعهای که آن مرد با گذشتن از کنار دیوارهای بلند زمان تکرار میکرد، مرا به ساعت چهار میبرد. میدانستی. بخوان بدون درنگ:
...
تمام لحظههای سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
...
تمام لحظههای سعادت با دستهای تو ویران شدند و همهی عقربههای دنیا ساعت چهار از حرکت ایستادند. در کوچه باد میآمد به گواه ابتدای ویرانی. ولی من هنوز میخوانم بی درنگ گهگاهی که به آسمان ِ ستارههای ِ مقوایی نگاه می کنم:
...
ستارههای عزیز
ستارههای مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سورههای رسولان سرشکسته
پناه آورد؟
ما مثل مردههای هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
...