تبليغاتX
عروسک کوکی
   
 

 

امروز بچه‌ها قصد داشتند در پردیس مرکزی دانشگاه (علامه) در اعتراض به امنیتی شدن فضای دانشگاه و تعطیل شدن تشکل‌های دانشجویی دست به تحصن بزنند. همان جایی که هفته‌ی پیش بسیج دانشگاه نه تنها بدون هیچ مشکلی تجمع‌اش را برگزار کرد که از شریعتی رئیس انتصابی دانشگاه هم قول گرفت تا فضا را برای منتقدان ناامن کند!

اما خبر رسید در را به روی دانشجویان بسته‌اند و درگیری پیش آمده بیرون پردیس بین دانشجویان با ماموران لباس شخصی و دو نفر را دستگیر کرده‌اند؛ "مازیار سمیعی" و "سعید فیض‌الهی". نگرانشان هستم. نتوانستم هیچ تماسی بگیرم با بچه‌هایی که امروز رفته بودند. یا جواب نمی‌دهند، یا برقراری ارتباط مقدور نیست و یا بوق اشغال...

 

پ.ن1: کلاس‌های بعد از ظهر دانشگاه تعطیل شد و دانشجویانِ همه‌ی دانشکده‌های علامه وقتی با در بسته‌ی پردیس مواجه می‌شوند، در دانشکده علوم اجتماعی دست به تحصن زده و خواستار آزادی دانشجویان بازداشت شده، می‌شوند.

پ.ن2: نیروهای انتظامی قصد ورود به دانشکده علوم اجتماعی را داشته‌اند که با ممانعت دانشجویان و نگهبانان جلوی درب ورودی روبه‌رو می‌شوند. اما حضور نیروهای اطلاعاتی کاملن مشهود و پررنگ‌تر از همیشه بوده است.

پ.ن3: چندین نفر از دانشجویان دانشکده‌ی علوم اجتماعی (علامه) که دیروز در یک تریبون آزاد، در اعتراض به تعطیل شدن تشکل‌های دانشجویی صحبت کرده بودند، از ورود به کلاس‌های درس منع و تلفنی به کمیته‌ی انضباطی احضار شده‌اند.

پ.ن4: هر چند انجمن اسلامی دانشکده‌ی علوم اجتماعی لغو مجوز و از سوی مسئولان دانشگاه، مانند سایر دفاتر انجمن‌های اسلامی، تعطیل اعلام شده است اما فردا ظهر انتخابات این تشکل برگزار خواهد شد.

 

+ گزارش ایلنا


 
 سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 14:6 
 

وقتی یک دانشجوی ریقویِ مردنی را که خفن‌ترین خلاف‌ش خواندن سرود "یار دبستانی" در 18 سالگی‌ست و البته نمی‌شود کتمان کرد که کله‌اش بوی قرمه سبزی می‌دهد و به قول مادرش سر زیاد است، این‌طور روی زمین می کشند و می‌زنند، این نره خرهایِ مفت خورِ گردن کلفت. چه انتظاری دارید آفتابه نکنند توی حلق یک بچه‌ی یه لاقبایِ موفرفریِ بی‌ریختِ نکبتِ بی‌سوادِ جنوب شهری، (کجا؟ اونم اتابک!) که تازه اسم‌ش هم هست ممد بی‌کس. چه انتظاری دارید خونین و مالین نکنند صورتِ دختر هرزه‌ی بی‌حیایی را که فوکول‌هایش را از روسری می‌گذارد بیرون و تازه وقتی هم به ساق‌ِ پای‌ش لگد می‌زنند، نمی‌رود مثل بچه‌ی آدم سوار مینی‌بوس نیروی انتظامی که این روزها افتضاحی بسی بیشتر از گذشته بهش می‌‌آید، شود.

 

چه انتظاری دارید؟ چه انتظاری دارید از سکوت، از مصلحت اندیشی، از محافظه‌کاری، از فرهنگ انتظار؟ از فرهنگِ یک منجی. از چشم دوختن به دستان نجات دهنده‌ای که اصولن یا غایب است یا یک نیروی خارجی‌ست (یا حداقل در گرو مذاکره با همان نیروی خارجی مذکور است!) یا بده بستان آن بالا مالایی‌های هرم قدرت که گاهی داستان مسخره‌ای تحت عنوان اصلاحات برای خالی نبودن عریضه رو می‌کنند؟

در جایی که روزنامه‌نگارش انسانی را تحقیر می‌کند چون طرف ایرانی نیست و کارگر افغانی‌ست و هنری، فرهنگی و ادبیات‌چی‌هایش مخالفان اعدام را انسان‌دوست‌هایی حال به هم‌زن می‌دانند و اعتقاد به برابری امکانات و حقوق انسانی را، از مد افتاده (انگار که مدل موی‌شان است)، نه! جدن چه انتظارِ بی‌جایی دارید که مردم از قطع شدن دست انسانی و کور شدن چشم انسانی دیگر ذوق نکنند؟

 

توی این فکرم که همه‌ی فیلم‌ها و عکس‌های این دست بریدن‌ها، مشت و لگد کوبیدن‌ها، روزی زمین کشیدن‌ها و تحقیر کردن‌ها را جمع کنم و ببرم بکوبم روی میز مدیر گروه مددکاری اجتماعی دانشگاه که هی عمو! پس تو چه غلطی می‌کردی وقتی برای فلان سردار نیروی انتظامی و زیردستی‌های هارش کلاس برخورد انسانی با متهم گذاشته بودی؟ مگر برای‌شان نگفتی که تحقیر آن هم به شیوه‌ی بر عکس روی الاغ در شهر گرداندن دردی از جامعه دوا نمی‌کند و شیوه‌ای از تنبیه در قبایل بدوی بوده؟ مگر نگفتی همه‌ی آن‌چه را برای ما می‌گفتی از آسیب‌های اجتماعی؟ آیا آن‌ها شاگردان خنگی بودند یا کلن این سگ‌های هار با کلاس آسیب‌های اجتماعی هم دردشان دوا نمی‌شود؟

 

فزایش امنیت اجتماعی!

عکس از وبلاگ مسیح

 

افزایش امنیت اجتماعی!

عکس از کانون زنان ایرانی

 

+ باقی عکس‌ها در هادی تونز

+ جشن خشونت

+ یک دخترِ محصل نوجوان به دست پلیس در زاهدان کشته شد (مشابه این اتفاق در تبریز)


 
 سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 11:30 
 

نمی‌دانم این کلیپ جمع و جورِ "کمپین یک میلیون امضاء" را گوشه‌ِ کنارِ سایتِweforchange  دیده‌اید یا نه؟ با صدای محسن نامجو که کوتاه روی آن خوانده:

همراه شو عزیز!

تنها نمان به درد

کین درد مشترک

هرگز

جدا جدا درمان نمی‌شود

 

این روزها ورد زبانم است این ترانه، بی‌اراده و برایم عجیب است که هیچ وقت خیلی اهل زمزمه کردن و دم گرفتن نبوده‌ام، آن‌طور که خیلی‌ها وقتی دل‌شان می گیرد یا حوصله‌‌شان سر می‌رود یا چه می‌دانم عاشق می‌شوند و فارغ، تصنیفی را، ترانه‌ای را زمزمه می‌کنند و دم می‌گیرند، بالا، بالا بالاتر.

 

نمی‌دانم. شاید چون کوتاه است، حواسم را جمعِ خودش می‌کند، ریتم دلنشینی دارد و یا به خاطر مضمونش. آنچه را سعی می‌کند، مختصر و مفید و آهنگین، وارد ذهن‌مان کند، آویزه‌ی گوشمان؛ درکِ دردِ مشترک:  

دشوار زندگی

هرگز

برای ما

بی رزم مشترک آسان نمی‌شود

 

راستی حس خوبی دارم شب‌ها، وقتی در راه بازگشت به خانه و در اتوبوس خالی، دفترچه‌های آموزشی "کمپین یک میلیون امضاء" را می‌چپانم توی سبد کتاب‌های داخل اتوبوس. اول صفِ آداب طهارت و غسل و وضو و کتاب‌های جیبی دیگری که جزء یک مشت خزعبل و خرافه و دروغ چیز بیشتری برای عرضه به مردمی که مثلن بایستی در ساعت‌های بیکار و پر ترافیک و گرم‌شان داخل اتوبوس، آن‌ها را بخوانند، ندارند.

کیف می‌کنم. دلم می‌خواست امکانش بود، این موسیقی را هم کنار جزوه‌ها می‌گذاشتم.

تنها نمان به درد

همراه شو عزیز!


 
 سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 23:59 
 

تو از نو آغاز می‌شوی

و سپس در روزهای هفته

در اندوه سنگ می‌شوی

در این خانه تاب ماندن ندارم

...

 

"احمدرضا احمدی" 


 
 بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 23:46 
 

قسمت دوم ـ آن چه در دانشگاه تهران گذشت

 

از بگیر و ببندهای نشریات دانشجویی دانشگاه تهران، مثل احضار مدیرمسئولان به کمیته‌ی انضباطی، سوال و جواب‌های کارشناسانه در حراست و لغو مجوزها که بگذریم، اتفاقی که این دانشگاه را طی روزهای گذشته در صدر اخبار دانشجویی و در کنار دانشگاه پلی‌تکنیک قرار داد، تجمع دانشجویان و غیر دانشجویان بسیجی در اعتراض به هتک حرمت یک دانشجوی دختر بود.


ادامه‌ی مطلب

 
 بیستم اردیبهشت 1386 ساعت 14:46 
 
برای بار دوم نه تنها وثیقه‌ی زینب پغمبرزاده را نپذیرفتند، بلکه با رفتاری نامناسب و عملی غیرقانوی مانع ملاقات پدر زینب با وی شدند که قصد داشت برای زینب پول و دارو به زندان ببرد.
 
 نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:33 
 

حالم خوش نیست. نزدیکم نیایید. با من حرف نزنید. دلم آشوب است، مثل اطرافم. هنوز به خبرهای بد خو نکرده‌ام. اما خوب یاد گرفته‌ام که وانمود کنم همه چیز عادی‌ست. من بلدم لب‌خند بزنم، خیلی بهتر از درهم کشیدن ابروهایم، عصبانی شدنم و فریاد زدنم. من خیلی خوب بلدم قهقه بزنم و بگویم، دورغ بگویم که خوبم...

 

سگ زینتی

پارس کن!

آماده‌ی ترسیدنیم.

 

پرنده‌ای که فقط یک بالش مانده است

تقدیرش   

         تقدیس دهان گربه است.


ادامه‌ی مطلب

 
 نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:42 
 

وثیقه‌ی زینب پغمبرزاده از اعضای کمپین یک میلیون امضاء را که دیروز در پی احضار به دادگاه بازداشت و به زندان اوین منتقل شده بود، نپذیرفتند.
+
وضع نامشخص زینب پیغمبرزاده در اوین


 
 نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:38 
 

قسمت اول ـ وقایعِ دانشگاه پلی‌ تکنیک:

 

فضای دانشگاه پلی تکنیک به شدت ملتهب است و دانشجویان ناآرام. ماجرا از روز دوشنبه 10 اردیبهشت شروع شد. وقتی که مطالبی تقریبن یکسان و با مضامین و کاریکاتورهایی به اصطلاح توهین‌آمیز در مورد پیامبر، امامان و معصومین اسلام در چهار نشریه‌ی دانشجویی مستقل این دانشگاه به چاپ رسید. در یک روی این تک برگ‌ها با فونت درشت نوشته شده؛ "دانشجو + کارگر + معلم= سقوط دیکتاتوری" و در روی دیگر، مطالبِ بسیار تندی در اعتراض به حجاب اجباری با تیترهایی چون، "فاحشه‌ها در کجا بیشترند؟!" و یا "کلاغ‌های سیاه" نوشته شده است. 


ادامه‌ی مطلب

 
 هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:35 
 

As a woman I have no country

As a woman my country is the whole world.

"Virginia woolf"                                                                                                   

بعد از تعرض پلیس ایران به زنان، معلمان و کارگران حالا نوبت به مهاجران افغان رسیده و یکی از این مهاجران به دلیل ضرب و شتم توسط پلیس کشته شده است. گویا کارکرد پلیس در ایران تغییر کرده و به جای تامین امنیت مردم، عامل ناامنی و در آخرین مورد، عامل مرگ یک انسان شده است.

ممکن است یک یا چند افغانی به دختران ایرانی تجاوز کرده باشند. ممکن است حتا یک یا چند ایرانی را سر بریده باشند. درست به همان دلیل که ممکن است یک یا چند ایرانی به دختران آلمانی تجاوز کرده و یا آن‌ها را کشته باشند. درست مثل خیلی از آدم‌های دیگر روی کره زمین و با هر ملیتی که ممکن  است، جنایت کرده باشند. افغان‌ها هم انسان خوب دارند و هم انسان بد. مثل ما ایرانی‌ها. بنابراین، متجاوز یا قاتل بودن یک افغانی دلیل نمی‌شود با آن‌ها چنین رفتار وحشیانه‌ای کرد و یا با این استدلال وزارت کشور برای اخراج افغانی‌ها که فرصت اشتغال را از ایرانی‌ها گرفته‌اند.

افغانی‌ها در بدترین شرایط، با کمترین حقوق، بدون مزایا و بیمه در ایران کار کرده‌اند که فکر نمی‌کنم یک ایرانی حاضر به پذیرش آن باشد. و اگر هم باشد امکان و فرصت شکایت از کارفرما برای او هموارتر است تا یک کارگر مهاجر، آن هم افغان.

کودکان افغان از تحصیل محروم هستند. هیچ چیز بدتر از این نیست که کودک شما را از تحصیل محروم کنند، چون مهاجر است و او را تنها بگذارند با انواع آسیب‌های اجتماعی که اغلب راه معاش این افراد می‌شود. به خاطر فقر، مهاجر بودن و شهروند درجه دوم که نه، شهروند دست چندم بودن.

 

+صفحه‌ی ویژه‌ی مهاجران افغان در سایت انجمن بدون مرز

+فاشیسم ایرانی قربانی می‌گیرد/ لابراتوار کلنگ

+ما مهان نوازیم/باغ بهار


 
 پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:32 
 

خدا لعنت کند این حسین درخشان را، نه به خاطر آسمان ریسمانی که دارد به هم می‌بافد که برای استفاده از اصطلاحاتی مثل لیبرالیسم، پست مدرنیسم، کاپیتالیسم، کلنیالیسم، پست کلنیالیسم و... بدون هیچ توضیحی برای آدم‌های ابله. البته، تقصیری ندارد (شاید) که این چیزها از کیهان و کهکشان‌ها بدون تفهیم دقیق واژه‌ها، به او فقط دیکته می‌شوند.

کمدی آن‌جا شکل می‌گیرد که عده‌ای جوانِ جوگیر، بی‌سواد، روانی، بی‌کار و در جستجوی نام و مال که می‌خواهند از راه دستمال انداختن برای ج.ا و اتهام بستن به این و آن (بخوانید آدم‌فروشی) به نان و نواله‌ای برسند، این اصطلاحات را، از آن‌جا که در حد و اندازه‌ی شعور و فهم‌شان نیست، بی‌ربط به موضوع مورد بحث‌شان به کار می‌برند. البته اسباب تفریح و خنده‌ی ما را که خوب فراهم می‌کنند، اما واقعن دردناک است تماشای آدمی که خود نمی‌داند، از چه حرف می‌زند.

زندگیم بدجور معلق است بین زمین و هوا این روزها. وگرنه یک کلاس آشنایی با اصطلاحات سیاسی راه می‌انداختم این‌جا که این بندگان خدا بالاخره فرق بین گوشت کوبیده با کاپیتالیسم، علی پروین و پست مدرنیسم، آقاشون کیمیایی و کلنیالیسم، کافه تیتر با امپریالیسم، بیکینی با فمنیسم و... را (شاید) بفهمند.

راستی یک راه‌حل ساده هم دارد این موضوع. به جای خرج کردن پول‌تان در کافه نمی‌دانم کدام زهر مار که حتا و حتا پرده‌هایش را هم از ایتالیا وارد کرده و جاده‌ی قدیم شمیران (هاهاها) را به این اتفاق فرخنده، مفتخر کرده، یک جلد دانشنامه‌ی سیاسی بخرید و همیشه کنار دست‌تان داشته باشید تا مجبور نشوید هر چیزی را که حسین درخشان قی می‌کند، لیس بزنید!


 
 چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 2:30 
 

راست می‌گوید پرستو، جذابیت این تصاویر آن‌قدر هست که بشود، دل‌خوشی‌ نیمه شبانه. آن‌قدر که صبح خواب بمانی و یا رغبت کنی، برگردی به این فضا و دوباره بنویسی.

 

دو نفر هستند که از عکس‌های‌شان، از دوربین‌شان و از نگاه‌شان می‌ترسم. این‌قدر که خوب کادر می‌بندند، روی سوژه‌های بکر و یا نه روی سوژه‌هایی که آدم خیال می‌کند، تکراری‌ست و از کنارشان می‌گذرد.

دو نفر هستند که عکس‌های‌شان را دوست دارم، چون خوب می‌بینند و می‌ترسم از خودم که هنوز بلد نیستم، ببینم.

دو نفر هستند؛ مریم مومنی و سیزیف که از بین خیلی‌های دیگر از کار درست‌های فلیکر (مثل تو)، لذتی را تزریق می‌کنند زیر پلک‌هایم، آمیخته با ترس. ترسِ ندیدن...


 
 یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:36 
 

تنبل شده‌ام در خواندن و نوشتن. این روزها/شب‌ها فقط فیلم می‌بینم. فیلم تنها چیزی‌ست که آرام می‌کند، این روزها/شب‌های پر تَنش‌ام را و هنوز سرمستم از تماشای این فیلم، این دوست داشتن و عشق این دو زن:

                                                                                           loving annabelle

+ فیلتر احمقانه: برای پیدا کردن وب سایت فیلم،  Loving Annabelleرا گوگل کردم و در کمال حیرت دیدم، نتایج جستجو فیلتر  است. فکر کردم شاید به خاطر کلمه‌ی Loving باشد. اما، نه! Annabelle فیلتر است! تا جایی که می‌دانم Annabelle یک اسم خاص است و نمی‌فهمم، فیلتر شدن این کلمه چه توضیحی می‌تواند داشته باشد.

                                Poster         

وب‌سایت رسمی فیلم: Loving Annabelle

وب‌سایت کارگردان فیلم: Katherine Brooks
 
 چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 13:41 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM