تبليغاتX
عروسک کوکی
   
 

 

آقا، خانومی که شما باشید من می‌خواستم به زنان بزایند که دو بچه کم است! در همین حوالی لینک بدهم اما دیدم خیلی حیف می‌شود اگر یک درصد هم که شده از دست‌تان در برود و از خواندن شیرین زبانی‌های معجزه‌ی هزاره‌ی سوم محروم شوید(+). خلاصه این‌که ما تازه داریم به جدیت موضوع پی می‌بریم.
 
 سی ام مهر 1385 ساعت 23:30 
 

۲۳ سال تمام.

فردا روز دیگری خواهد بود.

 

پ.ن: وحید عزیز برایم از مایاکوفسکی نوشته؛

بیست و سه ساله‌ام و زیبا

تندر صدایم

می‌درد گوش دنیا را


 
 بیست و نهم مهر 1385 ساعت 23:36 
 

هیچ وقت فکر نمی‌کردم پسر بچه‌ای پیدا شود که به اندازه‌ی هولدن کالفیلد دوستش داشته باشم. اما یکی از روزهای خوب تجریش دوستی «زندگی در پیش رو» را بهم هدیه داد تا ناخواسته توی این هفته‌ي پر تنش و شلوغ، مومو کوچولو، پسر عرب و مسلمان محله‌ي بل‌ویل که از قضا خودش هم بچه‌ای ناخواسته بوده، کنارم باشد. اعتراف می‌کنم دست انداختن دور گردن محمد و همراه چترش آرتور به گردش رفتن، از مغازه‌های لوکس شانزه‌لیزه گرفته تا کافه‌ي آقای دریس و از محله‌ي تراوندی گرفته تا پیگال محله‌ي بدنام ِ پاریس و قاطی سفیدها و سیاه‌ها، عرب‌ها و جهودها، جاکیش‌ها و جنده‌ها شدن بهترین لحظاتی است که کسی می‌تواند به کسی هدیه بدهد و این آدم را واقعن خوش‌حال می‌کند. چیزی که بیشتر مرا مجذوب شخصیت پسر بچه‌ی تخس داستان با آن افکار عجیب غریب، حرف‌های تلخ و لحن بامزه‌اش می‌کند، این است که با این که تقریبن دو برابر سن او را دارم (حالا مهم نیست ۱۰ ساله حسابش می‌کنید یا ۱۴ ساله، مهم این است که به تقریبن توجه کنید) و پیش کسی مثل رزا خانم که هر روز یک جاییش در حال فاسد شدن است و قرار است رکورددار سبزی‌ها شود، بزرگ نشده‌ام چون پدرم تا جایی که به یاد دارم مشخص بوده و کار مادرم هم چیز دیگری بوده، خیلی بیشتر دچار یاس‌های احمقانه شده‌ام و این‌جور موقع‌ها تا جای خلوتی پیدا کرده‌ام حسابی زر زده‌ام. نمونه‌اش همین امروز که نمی‌دانم چه مرگم شده بود و همین‌طوری برای خودم یک دل سیر زر زدم و ژست‌های مکش مرگ‌مای افسرده مانند گرفتم و ملت را دهن روزه به دردسر ِ بزرگ‌راه رسالت انداختم. البته خب حالا که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم دل‌زدگی‌های این یکی دو روزم جدی جدی دلایل آدم حسابانه‌ی بیولوژیکی داشت اما ببخشید که دقیقن نمی‌گویم چه بود. چون آدم‌های بی‌جنبه این اطراف زیاد پیدا می‌شوند و باید قبول کنیم کمتر کسی هست که مثل مومو  با این‌جور مسائل کنار آمده باشد و کودکانه و ساده و روستایی با چیزهایی که بهشان برخورد می‌کند رفتار کند و همین جور دوست داشته باشد. مومو را از این جهت هم دوست داشتم به اضافه‌ي این‌که مرا مرتب یاد قصه می‌انداخت. یک جاهایی را هم علامت زده بودم تا برای همان دوستِ روز خوب تجریش بخوانم اما برایش همین‌جا می‌نویسم که بداند هنوز هم کودکانه و ساده و روستایی دوستش دارم و بداخلاقی‌هایم دلایل بیرونی دارد که این خودش یک دلیل احمقانه است و این‌که هنوز یکدیگر را داریم خودش غنیمتی است چون باعث می‌شود که من حتا توی جهنم هم به این فکر کنم که زندگی را در پیش رو دارم.

 

اگر می توانستم، فقط به ج...‌های* پیر رسیدگی می‌کردم چون جوان‌ترها که جاکیش دارند اما پیرها هیچ‌کس را ندارند. آن‌هایی را انتخاب می‌کردم که پیر و زشت باشند و دیگر به هیچ دردی نخورند، جاکیش‌شان می‌شدم، بهشان می‌رسیدم و عدالت را برقرار می‌کردم. پزرگ‌ترین پلیس و جاکیشِ دنیا می‌شدم و با این کارم، دیگر کسی ج...‌‌ی پیر تنهایی را نمی‌دید که طبقه‌ی ششم یک عمارت بی‌آسانسور، گریه کند.

                                               زندگی در پیش رو ـ رومن گاری ـ  ترجمه لیلی گلستان ـ صفحه‌ي ۱۰۶

 

برای یکدیگر تبدیل شده بودیم به تمام آن‌چیزهایی که برایمان باقی مانده بود و این خودش باز غنیمت بود. اغلب فکر می‌کنم که وقتی با آدم خیلی زشتی زندگی کنیم، عاقبت به خاطر زشتیش هم دوستش خواهیم داشت. فکر می‌کنم در حقیقت زشتی‌های واقعی اغلب در موقعِ نیاز خودنمایی می‌کنند و آن وقت است که شانس بیشتری وجود دارد.

                                                                                           همان ـ صفحه‌ی ۱۶۱

 

*احتمالن به همان دلایلی که وزیر محترم فرهنگ و ارشاد فعلی اعلام می‌کند که بعضی از کتاب‌هایی که در سال‌های اخیر چاپ شده‌اند آن‌قدر وقیح هستند که حتا نمی‌شود ده خط اول آن را با صدای بلند در میان اعضای خانواده خواند به جای استفاده از واژه‌ی شریفِ جنده در متن کتاب از ... استفاده شده است.


 
 بیست و نهم مهر 1385 ساعت 0:26 
 

ترانه برایم نوشته: «جمع‌آوری امضاء بسیار شیرینه. طوری که دلت نمیاد امضاء‌هایی رو که جمع کردی به مسئولش تحویل بدی چون هر کدومش رو که نگاه می‌کنی یک خاطره‌ی شیرین یادت میاد.» شاید هم دلیل اصلی شکل‌گیری وبلاگ کمپین همین بود، مکتوب کردن خاطرات شیرین ِ برخورد با آدم‌هایی که در مواجهه با قانون تلخ شده‌اند. قانونی که آن‌ها را به حساب نیاورده و نادیده گرفته. به هر روی این‌جا یکی از کوچه‌های شهر خواهد بود، کوچه‌ای مجازی برای ثبت و نگهداری وقایع «کمپین یک میلیون امضاء»، برای مکتوب کردن تجربیات اعضای کمپین و قرار دادن آن در اختیار دیگران. «کوچه به کوچه» همراه ما باشید.

دیگر مطالب کوچه به کوه، وبلاگ کمپین:

کمپین شده همه‌ي زندگی ما/ خدیجه مقدم

صبح بی صلاحی/ فرانک فرید


حمایت منادیان صلح و برابری از کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز
 
 بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 9:36 
 

مثل این‌که به جزء بلاگ رولینگ مادرمرده زرت اینترنت بی‌پدر هم قمصور شده که اصلن هم جای شکر ندارد. برای فرستادن پست قبلی اشکم در آمد. از یک طرف این سرعت پایین و قطع و وصل شدن‌های مرتب اینترنت حسابی کفری‌ام کرده که گویا تا چهار ماه ادامه خواهد داشت و از طرف دیگه این بازی‌هایی که بلاگفا در می‌آورد و معلوم نیست تا کی ادامه خواهد داشت. عجالتن این پتیشن را در اعتراض به محدود کردن اینترنت پر سرعت امضاء کنید تا ببینیم بالاخره این راه که می‌رویم به کجا ختم می‌شود.


تحریم اینترنتی کاربران ایرانی
 
 بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 13:3 
 
خدا را شکر این بلاگ رولینگ زرتش قمصور شده و کسی نمی‌آید این‌جا به خاطر دو خطی که برای دل خودمان نوشتیم بهانه بگیرد که چرا بدون در نظر گرفتن افق‌های انتظار پینگ کرده‌ایم. این چند روز هر چی نوشتم خط زدم یا فرستادم در صف ثبت موقت. نه فقط پست‌های وبلاگی را که سر گزارش‌هایم هم همین بلا آمد. یک بخشی برمی‌گشت به حوصلگی‌ای که گریبان آدم را می‌گیرد روزهای تعطیل وحشتناک اول هفته که نه راه پیش برای آدم می‌گذارد نه راه پس. یک دلیل دیگه‌ای هم داشت؛ خودسانسوری. نه این که خودم به صرافتش افتاده باشم. توصیه‌های ایمنی اطرافیان را جدی گرفته‌ام. سیخونک‌هایی که هر چند وقت یک بار بهم می‌زنند؛ «دیوار موش داره، موشم گوش داره، مثل این‌که یادت رفته کجا داری زندگی می‌کنی، مثل این‌که یادت رفته داری با اسم و رسم حقیقی‌ات می نویسی و نه با اسم مستعار، کسی نیست برات کاری انجام بده، اون‌جا دیگه خیلی تند رفتی حواست بود؟ جاسوس‌ها توهم نیستند راپرات آدم را خیلی خوشگل و مرتب می‌گذارند روی میز ریس‌شان به خصوص وقتی باهاشون یکی به دو کنی، آقا تو برو همون شعرت رو بنویس و گل بلبلت رو بکش و کتاب‌هایی که مورد ندارند معرفی کن...» خلاصه نه این‌که فکر کنید ما آدم خیلی مهمی هستیم و چیزهای خیلی خیلی مهم بودار می‌نویسیم اما عظمت خدا را شکر که درست ما را وسط یک مشت پلیس اندیشه پیاده کرده، نمایند‌گانش روی زمین.


 
 بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 12:20 
 
داشتم فکر می‌کردم چه اتفاقی افتاده که چند روز گذشته این‌قدر سرعت اینترنت پایین آمده. مودم، خط و کامپیوترم که مشکلی ندارند پس چرا باز شدن جی‌میل مصیبتی شده برای خودش که خبر رسید گویا اینترنت با سرعت بیش از ۱۲۸Kبرای اشخاص ممنوع شده! پشت بندش داشته باشید گوگل را که تحریممان کرده. من را بگو که تازه می‌خواستم گوگل دسک‌تاپ نصب کنم.

در همین زمینه: ايتنا ـ از اين پس كاربران شخصي نمي‌توانند به اينترنت پرسرعت بالاتر از ۱۲۸Kدسترسي داشته باشند         

آی‌تی ایران ـ گوگل ايران را تحريم می‌کند


 
 بیستم مهر 1385 ساعت 23:23 
 

کم نداشته‌ام تجربه‌ي آزار جنسی توی کوچه، خیابان و تاکسی. تازه همین هفته‌ي پیش وقتی یک مصاحبه‌ي گروهی داشتیم برای پایان‌نامه‌ي یکی از بچه‌ها با موضوع خشونت جنسی علیه زنان، تمرکز کردم روی تجربیاتم و شُمار تک‌تک‌‌اش دستم آمد. همین امشب هم که می‌آمدم خانه به عادت همیشه و برای در امان ماندن از نوازش‌های احتمالی مرد کنار دستم که اغلب ران، بازو و ... تو را نشانه می‌رود، خودم را مچاله کردم کنار درِ سمت چپِ صندلی عقب که راه را بر هر اصطحکاک عمدی بسته باشم. جوانی افغانی کنارم نشست. این‌را از لهجه‌ی شیرینش وقتی که گفت ببخشید و خیلی جمع و جور، مرتب و با فاصله کنارم نشست فهمیدم و لحظه‌ای که نگاهم به چشم‌های بادمی و ریش کم‌پشتش افتاد. صورت آفتاب سوخته‌ی مهربانی داشت با دست‌هایی پینه بسته. بر خلاف بعضی از مردان غیور هم‌وطنم که پاهای‌شان دو برابر عرض شانه تا توی سینه‌ات باز می‌کنند، طوری زانوهایش را بغل کرد که از عذابی که به خاطر نشستن کنار من متحمل شده بود، خجالت کشیدم. خواستم بگویم انسان عزیز ببخش که اگر برای صحبت از تو  واحد شمارش گاو و گوسفند ـ مشت ـ استفاده کرده‌ایم. ببخش اگر قتل و تجاوز بعضی‌ از هم‌وطنانت را به پای تو هم نوشته‌ایم. ببخش اگر مفت و مجانی از تو کار کشیده‌ایم و دست آخر مشکل بی‌کاری و ندانم‌‌کاری‌هایمان را گردن تو انداخته‌ایم. ببخش اگر تو را بازیچه‌ی غرض‌ورزی‌های شخصی‌مان کرده‌ایم. ببخش اگر به حدی از شعور نرسیده‌ایم که بفهمیم همه یک نژاد داریم؛ نژاد انسانی. اما دیگر پیاده شده بود. ۲۰۰ متر جلوتر از جایی که خواسته بود راننده‌ی غیور آریایی ترمز کرد و مسیر ۱۰۰ تومانی را ۲۰۰ تومان به پایش نوشت. شاید چون افغانی بود و جای ما را در سرزمین آریایی‌مان تنگ کرده است.

پیوند: ۶ تصویر از همسایه/ افغانستان پس از سقوط طالبان


 
 هجدهم مهر 1385 ساعت 21:54 
 
بخشی از پیام‌های تهدیدآمیز حمیدرضا علاقه‌بند که از طریق گوگل تالک برای من فرستاده را بدون هیچ تغییری در ادامه می توانید بخوانید. خط اول مربوط به مطلبی است که امروز در وبلاگش آن را پست و با عشق تقدیم به من کرد و باقی تهدیدها از جمله این‌که کاری خواهد کرد که من از وب‌لاگ‌نویسی پشیمان بشوم را پس از انتشار پست قبلی من فرستاد. من تا به حال حتا در یک خط جواب تهدیدهای اینترنتی (پی‌ام و ایمیل) علاقه‌بند را نداده‌ام البته قبل از این‌که این‌‌طور غیرتمندانه برای ناموسش سینه سپر کند با هم صحبت کرده‌ایم. گفتم که اگر پاسخی به دروغ از طرف من منتشر کرد پیشاپیش آن‌را تکذیب کرده باشم. آخر این علاقه‌بند در خالی‌بندی ید طولانی دارد، نمونه‌هایش: تزلزل و تجاوز به دختران ایرانی توسط یک مشت افغانی. از شما هم که مجبورید عمومردک بازی‌های این بشر را تحمل کنید، عذرخواهی می‌کنم. نتیجه‌ی طرف شدن با کوتوله‌های اندیشه است دیگر.

Chat with hamidreza alaghehband  

 

hamidreza alaghehband 

 

 More options

  08:28(22 hours ago)

 

 01:13 hamidreza: تقدیم به تو با عشق

hamidreza:  08:19 سلام

  ما که کم نمی آوریم. ادامه بده فرزند

  بعد بی خیال وبلاگ نویسی شدی نگی چراها؟

08:20  :D

08:23  نکنه تو اصلیتت افغانیه؟

08:28  اما ترویج چنین باورهای فاشیستی را هم توسط این پاره‌هایی ناسیونالیستی که حتا خودشان هم نمی‌دانند ملعبه‌ي دست چه کسانی شده‌اند   

پس چرا شما ما را روشنگری نمی کنید تا از این ملعبه نجات پیدا کنیم؟

08:29  شاید کمیته مکزی اجازه چنین کاری را نمی دهد


 
 شانزدهم مهر 1385 ساعت 20:58 
 
می‌خواستم برای علی معظمی که در قسمتی از پاسخ به ایمیل من در مورد زنگ خطر شوونیسم چنین نوشته است: «این پاره‌های ناسیونالیستی را که شما شاید جدی گرفته‌اید و  به عنوان "وطن آریایی" ارجاع می‌دهید من زیاد جدی نمی‌گیرم؛ یعنی ریشه‌دار نمی‌بینمش. اما همین گفتار بی‌ریشه ممکن است با مولفه‌های بحران فعلی گره بخورد و یک ناسیونالیسن زودگذر اما زیان‌بار از آن بیرون بیاید.» در نامه‌ای بنویسم؛ «اتفاقن من این پاره‌های ناسیونالیستی و خطر آن را خیلی جدی می‌دانم وقتی که می‌بینم جمهوری اسلامی که همیشه خود را دشمن امپریالیسم آمریکا معرفی می‌کند کسی مثل انوشه انصاری را که ۲۰ میلیون دلار خرج سفر توریستی فضایی‌اش کرده و تازه شئونات اسلامی را هم رعایت نکرده و قاطی دو مرد دیگر بی‌حجاب و با لباس فضانوردی نشسته و به یک بازویش پرچم آمریکا را بسته و به بازوی دیگرش پرچم ایران را، می‌اندازد جلو برای این‌که مردم به سرمایه و ایرانی بودنش افتخار کنند و بارها تصاویرش را از برنامه‌های مختلف خبری پخش می‌کند، وقتی که پان‌ایرانیست‌ها در دانشگاه‌ها به صورت گسترده شروع به فعالیت کرده‌اند و در حالی که کوچک‌ترین حرکت ما زیر ذره‌بین حراست است و تبعاتش کمیته‌ي انضباطی و تعلیق و اخراج (البته بعد از گرفتن ستاره)، وقتی دستگاه قضایی که از حجم روزافزون قتل و تجاوز به ستوه آمده، آن را چماق می‌کند و بر سر یک مشت افغانی می‌کوبد (با همکاری صدا و سیما) چون مسلمن در این شرایط دیوار کوتاه‌تری از آن‌ها پیدا نمی‌کند یا دولت برای توجیه ناتوانی خود در حل مشکلات اقتصادی مردم (پس این نفت کی می‌آید سر سفره‌ي ما؟) و به نتیجه نرسیدن مبارزه با فقر و بی‌کاری که از شعارهای کلیدی احمدی‌نژاد بود یک مشت افغانی را در برابر روح‌های خبیث آریایی قرار می‌دهد که آی گره کور وضعیت نابسامان جامعه را پیدا کردیم، چطور می‌توان خطر این پاره‌های ناسیونالیستی را نادیده گرفت؟» که دیدم آفتاب آمد دلیل آفتاب. علی معظمی عزیز خطری از ترویج این چنین یاوه‌هایی و نسبت دادن صِرف آن‌ها به افغانی‌ها توسط این پاره‌های ناسیونالیستی جدی‌تر؟ حالا بماند که  این یادداشت به لحاظ تئوریک آن‌قدر کم مایه و حتا بی‌مایه‌‌ است که جایی برای گفتگوی منطقی باقی نمی‌گذارد اما ترویج چنین باورهای فاشیستی را هم توسط این پاره‌هایی ناسیونالیستی که حتا خودشان هم نمی‌دانند ملعبه‌ي دست چه کسانی شده‌اند و به چه منظور، نمی‌توان نادیده گرفت. روزی برای ماندن آویزان مذهب شدند و حالا روح‌های سرکش آریایی را وارد گود تلاش برای بقا کرده‌اند.

پ.ن: مثل این‌که نویسنده‌ي آن مطلب بی‌مایه هم از نوع نگاه خود به افغانی‌ها وحشت کرده و قسمت‌های نژادپرستانه‌ي یادداشت‌‌اش را پاک کرده. به هر روی اگر کسی خواست آن مطلب را به طور کامل بخواند به من ایمیل بزند تا تصویر پست مذکور را برایش بفرستم.


 
 شانزدهم مهر 1385 ساعت 16:47 
 

من هم این خطر را حس می‌کنم، خیلی جدی و توصیه می‌کنم این یادداشت علی معظمی را هم در ادامه‌ی بحث‌های گذشته بخوانید، البته قبلش از روح سرکش آریایی‌تان! اجازه‌ی لازم را بگیرید.

 

به نقل از وبلاگ این‌جا و اکنون:

امروز علي از «اعتماد ملي» زنگ زد كه آقاي ح يكي از خوانندگان افغان روزنامه شماره من را مي‌خواسته، بچه‌ها هم شماره او را گرفته بودند تا به من بدهند. آخر دوستان لطف كرده بودند و همان فرداي توقيف شرق مطلبي را كه درباره «اخراج كارگران خارجي...» نوشته بودم در اعتماد ملي چاپ كرده بودند؛ آقاي ح هم درباره همين مطلب تماس گرفته بود. زنگ زدم و صحبت كرديم. اين‌طور كه من فهميدم همه روزنامه‌ها را به دقت دنبال مي‌كرد و مطلب‌هاي مربوط به افغان‌ها را مي‌خواند؛ از مقاله دو ماه پيش شرق گفت؛ درباره يادداشت من حرف زد و...
آقاي ح از اين گفت كه چگونه براي‌شان در مراجعه به مراكز درماني محدوديت درست كرده‌اند؛ از اين گفت كه چگونه تحصيل بچه‌ها را محدود كرده‌اند و حالا كه از منع كامل كوتاه آمده‌اند براي ثبت نام شرط معدل ۱۸ به بالا گذاشته‌اند! و مي‌پرسيد كه چند درصد بچه مدرسه‌اي‌هاي ايراني چنين معدلي دارند!؟ به ياد مي‌آورد كه شما بر سر هر ساختماني كه نگاه كنيد كارگر افغان مي‌بينيد، و مي‌پرسيد كساني كه مي‌خواهند اين مردم را بيكار كنند مي‌خواهند كه آن‌ها چه كنند؟ به كار سياه رو بياورند؟ مي‌گفت كه 26 سال است در ايران است و پيش از اين كه براي كار و زندگي به اين‌جا بيايد در افغانستان بازرگان بوده و هنوز هم در آن‌جا خانه و املاك دارد اما وقتي كه براي آدمي مانند او هم امكان كار و زندگي نيست، چگونه بايد برگشت؟
آقاي ح درباره خيلي چيزهاي ديگر هم حرف زد مثل تبليغات در مورد سياست بازگشت داوطلبانه و... اما انگيزه اصلي‌اش براي اين‌كه بخواهد با من صحبت كند نوشته‌اي بود كه همان دوشنبه در جام جم خوانده بود؛ ‌گفت كه از خواندن آن حالت تهوع به او دست داده. فكر كردم كه خوب ديگر دارد آش را زيادي شور مي‌كند. ولي گفتم كه مي‌روم جام جم را مي‌بينم. خواست كه اگر بتوانم درباره‌اش چيزي بنويسم؛ گفتم كه ببخشيد روزنامه‌ام توقيف شده ولي اگر دوستان باز هم لطف كنند اگر بنويسم شايد در همان اعتماد ملي چاپش كنم و به هر بايد مطلب را بخوانم. رفتم و جام جم را خريدم؛ ديدم همان‌طور كه مي‌گفت آقاي «دكتر»ي آن را نوشته و ديدم كه حسش اصلاً بي‌راه نبوده. از بچه‌هاي اعتماد ملي خواهش كردم كه اگر بتوانند جوابي را كه به اين آقاي دكتر غلامعلي آئينه‌ساز خواهم داد چاپ كنند...
من متاسفم كه بايد دست‌كم بخشي از چنين مطلب شونيستي‌اي را اين‌جا بگذارم؛ چون درست نيست كه اين اوصاف را بدون نقل قول تمام كنم. روتيتر مطلب كه در صفحه ۱۴ شماره ۱۸۱۸ دوشنبه ۲۷ شهريور چاپ شده هست: «پيامدهاي ماندگار شدن افاغنه در ايران» و تيترش هست: «ميهمان همچو نفس راحت جان است ولي...» اين تيتر مصرع اول شعري است كه كاملش در متن آمده و مصرع دومش اين است: «...خفه مي‌سازد اگر آيد و بيرون نرود». و اما فقط دو پاراگراف اول متن:

اندک زماني پس از انقلاب اسلامي در ايران بنابر دلايلي که شايد در اوضاع خاص آن زمان توجيه پذير بود، دروازه‌هاي شرقي ايران به روي ميليون‌ها افغاني فرصت‌جو که ظاهرا از فشار حکومت چپگراي خود به تنگ آمده بودند گشوده شد و ايرانيان ميهمان‌دوست مقدم اين لشکر عظيم را که در نهايت فقر و گرسنگي به ايران سرازير شده بودند گرامي داشتند. در آن زمان مسوولان تصور مي کردند که حوادث سياسي افغانستان زودگذر است و افغان‌هاي فعلي برخلاف افاغنه تجاوزگر دوره صفويه و افشاريه صرفا ميهمانان مهربان و خجولي هستند که پس از مدتي کوتاه با تشکر و عذرخواهي از زحماتي که داده‌اند به خانه و کاشانه خود برمي‌گردند. اما در همان زمان هم با مقايسه شرايط اقليمي ، اقتصادي و اجتماعي و همچنين حوادث تاريخي دو کشور کاملا قابل پيش‌بيني بود که آسان آمدن افغان‌ها بازگشتي بسيار مشکل و حتي ناممکن در پي خواهد داشت.
 
 پانزدهم مهر 1385 ساعت 1:26 
 

چند روزی از شروع سال تحصیلی جدید می‌گذرد و در همین مدت کوتاه اتفاق‌های زیادی در دانشگاه‌های مختلف افتاده. شاید مهم‌ترینش عدم ثبت نام دانشجویان ستاره‌دار بود که گویا این مشکل تا حدودی حل شده اما احضار دانشجوها به کمیته‌ي انضباطی دانشگاه‌ها حتا در طول تابستان هم متوقف نشد و هم‌چنان ادامه دارد. از طرف دیگر در این ده پانزده روز، دانشگاه‌ها و به خصوص خواب‌گاه‌های دانشجویی عرصه‌ي اعتراضات وسیعی به مسائل صنفی بود. حتمن خبر دارید که امسال دانشگاه‌ها ظرفیت پذیرش دانشجوها را افزایش دادند، بدون این‌که تغییری (چه کیفی و چه کمی) در امکانات رفاهی و آموزشی به وجود آمده باشد. البته نه این‌که تغییر نبوده باشد، مثلن در ورودی چوبی دانشکده‌ی ما تبدیل به یک در باکلاس شیشه‌ای شده اما هنوز هم فقط دانشجویان ارشد مجاز به استفاده از اینترنت در دانشکده هستند به خاطر کمبود جا و خط تلفن و این‌طور بهانه‌ها، آن هم دانشکده‌ای که می‌گویند بهترین دانشکده‌ی ارتباطات ایران است و زیر مجموعه‌ی دانشگاهی که می‌گویند بهترین دانشگاه علوم انسانی است در خاورمیانه! یا این‌که یک سوله‌ي بزرگ برای استفاده‌ي ورزشی دانشجویان در خوابگاه دخترانه‌ي دانشگاه ساخته شده، در حالی‌که اتاق‌هایی که فقط ظرفیت ۶ نفر را دارند به ۱۲ تا ۱۳ دانشجوی دختر داده‌اند و به همه‌ی این‌ها اضافه کنید؛ خطوط و گوشی‌های تلفن محدود را و سالن مطالعه، اینترنت، کامپیوتر، حمام و سرویس‌های بهداشتی‌ای که به اندازه‌ی کافی موجود نیست. گویا مسئولان دانشگاه هم در پاسخ به اعتراض بچه‌ها گفته‌اند؛ «تشریف ببرید هتل زندگی کنید»!

در هر صورت بچه‌های خوابگاهی از آخرین اعتراض‌شان که به شکل تجمع در حیاط «خواب‌بگاه دخترانه‌ي سلامت» برگزار شد، فقط دو هفته به مسئولان مهلت رسیدگی به خواسته‌های‌شان را داده‌اند که پنج روز آن گذشته و قرار بر اعتراضات گسترده‌تری‌ست در سطح دانشگاه و خوابگاه به وضعیت موجود. گزارش و بیانیه‌ي تجمع روز شنبه‌ي دوستان خوابگاهی‌ام را گذاشته‌ام در اتاق مسائل صنفی، خوشه فروم اجتماعی دانشجویان که می‌توانید این‌جا ببینید.

مرتبط: پذیرش دانشجو خارج از ظرفیت خوابگاه‌ها/ فهیمه خضر حیدری ـ اعتماد ملی

پی‌نوشت: عجالتن یک آمار جالب را داشته باشید؛ از ۵۰۰ دانشجوی ورودی سال ۸۵ (امسال) به دانشکده‌ی ما (علوم اجتماعی و علوم ارتباطات علامه طباطبایی) حدود ۴۲۰ نفر دختر و ۸۰ نفر پسر هستند. 


 
 دوازدهم مهر 1385 ساعت 17:2 
 

جهت تلطیف روحیه‌ی نژادپرستی به سبک روح سرکش آریایی! و ناسیونالیسم ایرانی که یک روز عامل بدبختی‌هایش را اعراب می‌داند و روز دیگر تمام فقر و فلاکت جامعه را گردن نیروی کار مفت و مجانی‌اش (افغانی‌ها) می‌اندازد و آن‌ها را تنها عامل تجاوز و قتل می‌پندارد ـ آخی! بمیرم برای این ایرانی‌های درست‌کار ـ و همچنین آشنایی بیشتر با قانون کاری که این روزها رفته است به جنگ این یک مشت کارگر افغانی (دیگری) که کم‌کم گریبان کارگران ایرانی (خودی) را هم خواهد گرفت، خواندن یادداشت‌های زیر به شدت توصیه می‌شود:

دشمن سازی دروغین از «دیگری» انتزاعی، به بهانه‌ي اخراج افغانی‌ها/ وب‌لاگ نسل فردا

اخراج بی‌اعتراض کارگران «خارجی»، مقدمه‌ی تعلیق کارگران «داخلی»/ وب‌لاگ این‌جا و اکنون

درباره‌ی نیروی کار افغان در ایران یا مارکسیسم برای مبتدیان/ وب‌لاگ عقاید مرد رومانتیک با کلنگ
 
 یازدهم مهر 1385 ساعت 9:50 
 

قدیم ندیم‌ها مرسوم بود که بعضی دخترها خودشان را پشت سر پدر و برادرشان پنهان می‌کردند و اگر مثلن پسر همسایه آب نبات قیچی‌شان را توی کوچه زده بود و رفته بود شکایت به داداش پزرگه می‌بردند یا پاپا جان‌شان. این روزها اوضاع کمی فرق کرده ــ بر خلاف تمام اُلدرم بُلدرم‌های بعضی‌‌شان که ناشی از اعتماد به نفس کاذبی‌ست که بادمجان دور قاب‌چین‌ها به هوای رسیدن به نان و نواله‌ای بهشان تزریق کرده‌اند ــ بعضی از این هم‌جنسان ما مدرن شده‌اند و پناه می‌برند به آقای دوست پسر. وگرنه شکل ناله‌ها همان است که بود. کودکانه پا می‌کوبند و با واکنش‌های هیستریک مویه می‌کنند. اما چون شیک شده‌اند و به اصطلاح، امروزی، مرد دیگری را می‌فرستند جلو که به جای‌شان شاخ و شانه بکشد.

امروز به بچه‌ها می‌گفتم تا وقتی بعضی از زنان ما این‌طور به قیم و سرپرست و خودمانی‌تر، آقا بالاسری آویزان باشند که گندکاری‌هاشان را رفع و رجوع کند و به جای‌شان حرف بزند، تغییر قوانین تبعیض‌آمیز چه سودی به حال‌شان دارد؟

جان مادرتان نگویید دست پروده‌ي نظام مردسالار بهتر از این نمی‌شود و فلان و بهمان که این روزها درس‌هایم را از هر وقت دیگری بهتر بلدم، برای همین هم هست که از همان قدیم ندیم‌ها گفته‌اند؛ از ماست که بر ماست.
 
 دهم مهر 1385 ساعت 20:57 
 

...

اگر هميشه حق با مؤمنان باشد،‌ خنده‌دار آن‌جاست که نهايتاً حق با زورمندترين مؤمنان خواهد بود؛ چرا که در چنان دنيايی که هر کس عقيده‌ی خودش را درست‌ترين می‌شمارد و هرگز از آن کوتاه نمی‌آيد، آن که زورمندتر است در تحميل عقيده‌اش موفق می‌شود. آن چه فراتر از هر عقيده و مرام و دين بايد رعايت شود، اخلاق است. اخلاق يعنی «آن چه بر خود نمی‌پسندی بر ديگران نپسند.» اگر دوست داری در فرانسه عقايد اسلامی‌ات را کتاب کنی و ملت را مسلمان کنی،‌ پس در مملکت خودت، آدم باش و بگذار مسيحی هم دين‌اش را تبليغ کند. اگر فکر می‌کنی سريال ضديهودی «چشمان آبی زهرا» و فيلم‌های جمال شورجه و فرج‌الله سلحشور بايد آزادانه از ماهواره‌ها پخش شوند،‌ اين اجازه را بده که هم‌وطن خودت چيزهايی را ببيند که دوست دارد. تو که زمان پهلوی شکايت می‌کردی که رمان‌های مذهبی‌ات اجازه‌ی چاپ نمی‌گرفت و داشتن‌اش پانصد تومان جريمه داشت، حالا که قدرت به دست‌ات افتاده انسان باش و بگذار ديگران قصه‌ی خودشان را چاپ کنند. اگر گمان می‌کنی که بايد به انتخاب سبک زندگی اسلامی در اروپا و امريکا احترام بگذارند، شعور داشته باش و به سبک زندگی غيراسلامی هم‌وطن خودت احترام بگذار و سبک زندگی او را بهانه‌ای برای سلب حقوق او قرار نده. اگر گمان می‌کنی که حق داری عقايد مذاهب ديگر را به مسخره بگيری، هندو را گاوپرست بنامی و مسيحی را مشرک و يهودی را حزب شيطان و سنی را عمری، و همه را هم نجس بشمری؛ پس اين حق را به اهل ديگر مذاهب بده که پيامبرت را مسخره کنند و تو را تروريست بنامند.

...


 
 ششم مهر 1385 ساعت 9:17 
 

امروز برای دیدن یکی از مددجویانم رفته بودم شهرری، جایی حوالی حرم شاه عبدالعظیم(؟). با کلی نقشه که ناهار را به صرف کباب ـ تربچه و به یاد یکی از روزهای دور بچه‌گی مهمان یکی از چلوکبابی‌های زیر گذر بازارچه خواهم بود. اما خب مسلم است که به خاطر رسیدن ماه خودسازی (بخوانید خودخواهی) مسلمانان، دریغ از یک لیوان آب که بتوانی به راحتی بخوری، ناهار و رستوران و این حرف‌ها که جای خود دارد. جالب است که در راستای تقویت هر چه بیشتر پایه‌های فاشیسم مذهبی در ملت حتا آب سرد‌کن‌ها را هم از کار می‌اندازند تا تعداد زیادتری از این کافرهای خدانشناس را به اجبار به فیض بهشت برسانند. جالب‌تر از همه وقتی است که بالای منبر عطوفت، مهرورزی و این خزعبلات در ماه مبارک(!) می‌روند و خیلی راحت کسانی که به هر دلیلی نمی‌توانند یا نمی‌خواهند روزه‌ بگیرند را نادیده می‌گیرند و حذف می‌کنند. شما تهوع ندارید از این همه تضاد؟ این خودداری از کدام محرک است؟ محرکی که نیست؟ اصلن چه ارزشی دارد و قیمتی؟ قیمت زیر پا گذاشتن حق ابتدایی هر انسانی؛ خوردن و آشامیدن؟ پس این چه انتظار بیهوده‌ای‌ست و چرا آن‌هایی که اسلام ندارند باید به عقاید مسلمانان احترام بگذارند اما عکس این حالت وجود ندارد؟

سال‌های پیش پانزده، بیست روزی دوام می‌آوردم و بعد طاقتم طاق می‌شد. گاهی با دوستی مسلمان موقع افطار می‌رفتم حلیمی می‌خوردم و با این‌که روزه نبودم به احترام او تا پیش از اذان به چایی و خرمایی که می‌گذاشتند روی میزم دست نمی‌زدم. این‌روزها، اما نفرتم را نمی‌توانم پنهان کنم، از حلیم و آش رشته و صدای گوش‌خراش اذانی که از مسجدها می‌آید. جماعتی روزه‌داری که یا دور میزهای صلواتی افطار جمع شده‌اند یا توی یکی از رستوران‌های لوکس مهمان فخرفروشی یکی از این نوکیسه‌ها هستند و جزء به پر کردن معده‌های خود فکر نمی‌کنند، حتا به همانی که نانی در سفره ندارد و به دروغ می‌گویند برای درک حال گرسنه‌گان روزه گرفته‌اند و تحلیل‌های کتاب دینی، قرآن و بینش اسلامی‌شان را طوطی‌وار تحویلت می‌دهند. من بالاخره نفهمیدم این گرسنه‌گی و تشنه‌گی کشیدن، جزء انفعال، چه تاثیری در وضعیت همان محرومانی که می‌گویند، دارد.


 
 پنجم مهر 1385 ساعت 21:19 
 

به شیما و محمد صادق، خواهر و برادر خردسال افغانی و خاطره‌ي پدرشان:

 

مجوز اقامت ندارد گل‌محمد جان

حقوق مستمرش

کودکی‌ست که کفش‌های مرا واکس می‌زند

و کودکی که خشت می‌زند در کوره‌پزخانه

بیمه‌ی عمرش،

تا لحظه‌های آخر

بیل و کلنگ است و آجر و سیمان

 

بالای داربست

بالای آبروی تهران مدرن

آبروی بشریت می‌ریزد از سر و صورتش

عرق، عرق

چکه، چکه

کابل و مزار توی مغزش جیغ می‌کشند

و دنیای دور سرش می‌چرخد

بالای داربست

 

مجوز اقامت را رها کنید

برای گل‌محمد جان

بیل و کلنگی غیرقانونی

و مجوز کفن و دفن

پیدا کنید.

 

                                     نشریه‌ی دانشجویی خاک ـ اسفند ۸۴ ـ سال سوم ـ شماره‌ي ۱۷
 
 سوم مهر 1385 ساعت 0:49 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM