به تو معتاد شدم
و کار آخر شد
(و یا میپنداری که آغاز شد؟)
سوزنی زرّین و مخدّر
حضور تُرا در شریانهای من میکارد
و زبانت را در سینهام
تا کوبشهای قلب
بیدار شود
«غادة السلمّان»
بیست و نهم مرداد 1385 ساعت 12:49
شکلگیری EPF، با شناختی که من از این بچههای خوش فکر دارم، دور از انتظار هم نبود. EPF مخفف موسسه مطالعات بین رشتهای «انگاره پژوه فردا»ست که با هدف به کارگیری رشتههای علمی گوناگون در شناخت زیست اجتماعی و با همکاری پژوهشگران مختلف رشتههاي مطالعات فرهنگي، مطالعات زنان، برنامه ريزي رفاه اجتماعي، مطالعات جوانان، پژوهش هنر، جامعه شناسي، علوم سياسي، و غيره؛ در سه بخش پژوهش، آموزش و مشاوره شروع به کار کرده. هر چند نشد که دیروز در جشن افتتاحیهی موسسه شرکت کنم اما امیدوارم همینجا تبریک و آرزوی موفقیت من را بپذیرند. اما هفتهي پیش رسیدم که در اولین جلسهی نظریههای نقد فرهنگی موسسه با استادی این آقایی که تازگیها وبلاگ «مطالعات فرهنگی رادیکال» را راه انداخته، شرکت کنم و کلی هم لذت ببرم. البته قصد دارم در دورهي ویژه آشنایی با تحلیل آماری ِ موسسه هم شرکت کنم. اگر علاقهمند به شرکت در این دوره یا دورههای متنوع دیگر موسسه هستید، از طریق سایت موسسه میتوانید، با بچهها تماس بگیرید. گرچه هنوز سایت درست و حسابی رو به راه نشده اما جواب گو هست.
پیوند: آرتکالت دهم و توصیهام؛ یادداشت اول (وحدتِ دست، مغز و قلب در کار ِخانهداری ـ همایون عسکری) را از دست ندهید.
بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 22:26
امروز به برکت آتشبس میان لبنان و اسرائیل ـ چیزی که جمهوری اسلامی کودکانه و چه بسا احمقانه آن را پیروزی لبنان بر اسرائیل مینامد ـ با ۱۰۰ تومان ناقابل از شمال شرق تهران رفتم به جنوب غرب تهران و برگشتم. البته اگر رانندهي اتوبوس اولی فراموش نکرده بود که رئیس خط (شهرک ـ مترو) سر صبح به او گوشزد کرده که امروز حمل و نقل عمومی به خاطر گل روی حزبالله رایگان است، هزینهی سفر درون شهری به نسبت طولانیام، همینقدر هم نمیشد. ما که بخیل نیستیم. امیدوارم اینبار واقعن لبنانیها به نزدیکیهای تلآویو (آرزوی کیهان) برسند، شاید معجزهای شد و وضعیت اقتصادی مردم تکانی خورد! چون احتمالن در این صورت احمدینژاد همه چیز را مفت و مجانی اعلام میکند!
راستی به وبلاگ این مردک سر زدید؟ گفته که میخواهد هفتهای دوبار به مدت یک ربع آن را به روز کند! حتمن پیش خودش فکر کرده وبلاگ نوشتن هم مثل اخبار ِ کذایی ۲۰:۳۰ است که باید ۱۵ دقیقهای باشد.
پینوشت: به نظر من این جنگ برندهای نداشت. اسرائیل به اهدافاش نرسید، لبنان هم که فعلن تا استقرار نیروهای بینالمللی، جنوب را از دست داده.
در همین زمینه: امت برگزیدهی خدا/ یادداشت جنجالی یوستین گردر ـ ترجمهای از کوروش علیانی
بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 21:46
بیستم مرداد 1385 ساعت 19:53
منصور اسانلو (اصانلو) یک ساعت پیش با قرار وثیقهی ۱۵۰ میلیونی آزاد شد. شاید این تنها خبری بود که میتوانست امروزم را از شادی پر کند و از اندوه ِ مرگ اکبر محمدی کم.

پینوشت: فکری بودم چرا از آرشی که دست به نقدتر از همه است در فرستادن عکسهای دستِ اول، خبری نیست که دیدم کسوف نو شد با عکسهایی از منصور اسانلو در منزل و شادیام کاملتر.
هجدهم مرداد 1385 ساعت 4:32
هجدهم مرداد 1385 ساعت 0:23
نمیدانم چه حکمتیست که این وقت شب/روز فیلترینگ اینترنت ما میپرد ــ گمانم ماه میگیردش ــ و بساط عیش و نوشمان فراهم میشود از دو جهت: یکی استفاده از اینترنت پر سرعت ِ رایگان (قربانش شوم) و دیگری روشن شدن چشمانمان به جمال نیکوی وبلاگهای سانسور شدهي نسوان محترمه از جمله: مهشید ِ زنانهها، نازلی ِ سیبیل طلا، هالهي ساکن در سرزمین آفتاب و ...
در ضمن وبلاگهای زننوشت (در هر دو آدرس) و امشاسپندان (باز هم در هر دو آدرس) از قاعدهي بالا مستثنی هستند چون در هیچ ساعتی از شبانهروز با این اکانت پرس ما مسدود نمیباشند. خلاصه اینکه همین حالا آفتاب زد و شب شکست و خواب به چشم ما نیامد!
هفدهم مرداد 1385 ساعت 5:0
نهم مرداد 1385 ساعت 12:0
*
ــ ماهور جان، هیچ میدونی سال دیگه باید بری به پیش دبستانی؟
پسر ِ ۵ ساله: آخ جون، یعنی میتونم از سال دیگه مقنعه سر کنم!
**
ماهور: میشه بگی وقتی بزرگ شدم، مامان جون میشم یا بابا جون؟!
ــ تو دوست داری کدوم یکی باشی؟
ماهور: مگه چه فرقی با هم دارن؟
***
نتیجهگیری: بچه مثل اسمش خنثی از آب در آمده، شاید هم انسان.
توضیح: ماهور از اسامیست که هم برای دخترها و هم برای پسرها استفاده میشود.
توضیح اضافی: برای ماهور لاک و رژلب همانقدر جذابیت دارد که کامیون و پرادو.
هشتم مرداد 1385 ساعت 22:27
جنگ علیه بشریت را متوقف کنید!
توضیح: اگر تمایل به امضای این بیانیه دارید برای این مطلب در سایت هستیا و یا در وبلاگ برای صلح که به همین منظور راهاندازی شده کامنت بگذارید.
در همین رابطه میتوانید بخوانید: بیانیهي صلح/ نمایندگان تشکلهای زنان و دیگر تشکلهای جامعهي مدنی ایران و آمریکا
شمعی برای صلح روشن کنیم/ مسرت امیرابراهیمی
و دنیا نگاه کن!
پنجم مرداد 1385 ساعت 15:9
ساعت ۵ عصر امروز به وقت پارک دانشجو قرار ما، "جمعی از فعالان مستقل جامعهي مدنی و طرفداران صلح در ایران،" بود در اعتراض به جنگ، ترور و خشونت در منطقه. با اینکه فراخوان گستردهای در کار نبود و اکثریت با تلفن و ایمیل خبر دار شده بودند اما جمعیت به نسبت خوبی آمده بودند و حلقهي بیست تا سی نفری اولیه، آخر کار (یک ساعت بعد) به پنجاه تا شصت نفر رسید. هر چند جایی خالی دوستانی که معتقدند در این زمینه نمیتوان با اسلامگراها و افراطگرایی به مرزبندی دقیقی رسید، به خوبی مشهود بود. اغلب بچهها تیشرتهای سرخ رنگ با شعارهای ضد جنگ و برای صلح که از قبل تدارک دیده شده بود، به تن داشتند و شعار اصلیمان این بود: «جنگ علیه بشریت را متوقف کنید». البته شعارهای دیگری مانند: «جنگ نه! صلح آری!»، «بنیادگرایی یهودی در خدمت نظام جهانی سرمایهداری»، «نان، صلح، آزادی، برابری»، «بربریت نزدیک است» و ... به همراه تصاویری از کودکان جنگزده و مجروح را نیز به دست گرفته بودیم. خوشبختانه مشکل خاصی پیش نیامد و چون مسئلهی زنان در کار نبود کسی توی دهانمان باتوم خرد نکرد. شاید هم چون اصل ۲۷ قانون اساسی! را بزرگ نوشته بودیم و دنبال خودمان برده بودیم. فقط ساعت ۶ که بعد از خواندن سرودهای انترناسیونال (برخیز ای داغ لعنت خورده) و سر اومد زمستون تجمع تمام شد، سر و کله ي دو مامور پلیس پیدا شد که خیلی محترمانه خواستند زودتر بند و بساطمان را جمع کنیم و به قول خودشان محوطهی (باز) پارک دانشجو را خلوت کنیم. البته در این یک ساعت واکنش رهگذران نیز قابل تامل بود. برخی ادعا میکردند که این مسئلهي اعراب است و به ما مربوط نمیشود که بیخودی از وقت و زندگیمان بگذاریم برای اعتراض به جنگ. بعضی هم با کنجکاوی میپرسیدند منظورمان کدام جنگ است و اصولن مگر جایی جنگ شده! یک آقایی هم با پیرهن سفید که روی شلوارش افتاده بود، ته ریش، تسبیح و روزنامهی کیهان به دست (در عکسهایی که گذاشتهام در ادامهی مطلب میتوانید ببینید) معتقد بود که نباید خواستار صلح باشیم و استدلاش هم این بود که وقتی کسی توی گوش شما بزند نمیایستید که بعدی را بزند و جوابش را میدهید، بنابراین باریکلا حزبالله که خوب دارد جواب اسرائیلیها را میدهد. به هر حال تجمع خیلی خوب و آرامی بود و جایش کنار تظاهراتهای ضد اسرائیلی وابسته به حکومت که شعارشان تازگیها شده: «اسرائیل باید از نقشهي جهان محو شود» خالی بود.
مرتبط: تجمعی برای صلح/ از وبلاگ نسل فردا
گریه کن سرزمین مغموم/ از وبلاگ حواری خورشید
سرآید زمستان، شکوفد بهاران/ از وبلاگ سهیل آصفی
تجمع ضد جنگ در تهران/ از وبلاگ روزنوشتهای عمو کیوان
گزارش تصویری تجمع ضد جنگ/ از وبلاگ ارنستو
گزارش (مثل همیشه خوب و کامل) هستیا
گزارش (مثل همیشه گزینشی) ایسنا
عکسها در ادامه
ادامهی مطلب
چهارم مرداد 1385 ساعت 21:10
کسی که از دیشب به گوشهی امشب رسید
آخر چه میداند خدا کجاست؟
به جمعه هرگز رسیدهای که در آن شهید بگذاری؟
پنجشنبه آنقدر طولانیست که این گورهای جوان تمام نمیشود
مردم خطرهای از سرگذشته را نمانده راهی به مقصد از یاد میبرند
آنکه در چهرهی تو شخم زد روزنامه هرگز نمیخرد
در چشمهایم دریا نشسته جوان!
تنهاییم کجا بریزم که آینه اینجاست
باد هم که بیاید کفشهایم همینجا راه میرود
قرار ِما که هرگز فرار نبود
فراتر از صدایم که تو کردی
فرار بود که نکردم
هرگز نسیم با رنگهایتان مهربان نبود
کفنها را باد به دکّان ِ چکش داران برد
هنوز حق با همین آهنگریست
که با تو دستهایش را پاک می کند پرچم!
در مورد علی عبدالرضایی چند خطی نوشته بودم، چهارم دی ماه سال گذشته، سالگرد قربانیان زلزلهي بم. اما خب مناسبت این شعرش گفتن ندارد. برای کسانیکه دوست دارند بیشتر در مورد او و اشعارش بدانند: یادداشت حرف عابر، شعر شاعر ِ ناصر پیرزداد بررسی مجموعه شعر «پاریس در رنو» علی عبدالرضاییست که اتاق ِ فلسطینی شعری از این مجموعه است و چند شعر دیگر از او:
من کمونیستم! (این یکی را خیلی دوست دارم)
عصر ارتباطات
افسردگی
پ.ن: برای بهار که هوس شعر کرده بود و هیچ شعری هم به دلش نمینشست. شاید این شعرها کارساز باشد.
سوم مرداد 1385 ساعت 22:33
شاید یکی از بهترین دستاوردهای وبلاگ نویسی برای من بالا رفتن آستانهی تحملم بوده. اینقدر که آدم عصبیای مثل من که همیشه زود جوش میآورد و از کوره در میرفت، چرندیات کامنتی و گاهی نوشتههای وبلاگی برایش شده اسباب چند دقیقهایِ تفریح و خنده. نه موافق سیستم کنترل کامنتها پیش از نمایش هستم و نه در تمام این مدت هیچ کامنتی حتی رکیکترین حرفهای توهین آمیز را پاک کردهام. جز کامنتهای (شما بخوانید هذیان) یک بیمار روانی که دچار چندگانهگی شخصیت است (این تشخیص شخص شخیص خودم بوده از روی نوشتههایش) و خیلی علاقهمند به پایین تنهی زنان که در وبلاگش به صورت علمی! آنرا تشریح میکند و البته در پیام گیر من به صورت بد و بیراه حوالهاش میداد. در مورد شدت حال خرابِ این فرد هم همین بس که سرکوب تجمع مسالمت آمیز ۲۲ خرداد زنان را دفاع پلیس از زنان (تجمع کننده) در برابر نیروهای لباس شخصی میداند (به استناد مطلب مندرج در تاریخ June ۱۳, ۲۰۰۶ این وبلاگ، لینک نمیدهم چون دوست ندارم وبلاگ من جایگاه تبلیغ برای یک دست نشاندهی نظام باشد). اما امروز هم مجبور شدم یک کامنت دیگر پاک کنم نه به خاطر مضمون آن، فقط از این جهت که طرف (این طرف با طرفی که بالا اشاره کردم یکی نیست) با اسم و آدرس خودم برای خودم کامنت گذاشته بود. خلاصه که دنیای غریبیست! گفتم که خجالت نکشید و تا جایی که توان دارید روی پیامگیر بزنید تو سر و کلهی هم که ما بسی حظش را میبریم.
سوم مرداد 1385 ساعت 21:15