تبليغاتX
عروسک کوکی
   
 

 

۱

نشد که بشکنم

روی تصادفِ شکستن

و صورتم تکثیر شود

روی قطعه‌های خودم

نشد...

چقدر مگر

چند تا نت بی‌ساز به من داده‌اید؟

که یک غزل...

نه! بلد نیستم!

یک شعر عاشقانه‌ي از مد افتاده شاید

                                 بنویسم

 

میان من و لمس خارها

یک قالی نفیس از شعرهای تو بود

با طرح بهادری

فرصت مگر چقدر بود؟

که تکثیرم به هزار برسد

رفتی

فقط تا لب آن‌جا که خورشید می‌افتاد پایین

 

گیرم که در سفرهای تو باد می‌آمد

میان بی‌رنگی اشیاء تو

تا سرفواره‌ي سرگردانی و سراب استیصال من

چقدر راه بود؟

 

نشد که تکثیر شوم

حتا به بهای شکستن

روی اندیشه‌ی دور نشکستن

 

هر چه کلمه را آخرش می‌دانم

باید در این سیال تلخ ریخت

که در جوار گنبد زرین

   پیاله  پیاله

   پله    پله

   پیاله  پله

مرا به سوی خدا می‌برد

و دف می‌زنم که:

حی الله!

یک نفس!

باران می‌آمد

من پابرهنه

تن برهنه

موها رها و برهنه در خیابان بودم

                                بی‌خبر از انضباط کروات تو

                                که فاصله بود بین لمس خار و دست من

مثل همان قالی چاه شعرت

                      با طرح بهادری


ادامه‌ی مطلب

 
 سی و یکم تیر 1385 ساعت 22:47 
 
یک هفته‌ای گذشته از آن کوه‌نوردی وحشتناک در گرمای شدید هوا و بالا رفتن از شیب تندی که نفسم آدم را می‌گرفت برای رسیدن به بزرگ‌ترین دهانه‌ی غار جهان، رودافشان و هنوز درد عضلات ساق پا و ران، ساعد دست و بازویم برجاست. چون بعد از بالا رفتن از کوه مجبور شدیم با چنگ و دندان از صخره‌های درون غار عبور کنیم، برای رسیدن به انتهای‌اش، انتهای زمین در آن نقطه. اما می‌ارزید به فهمیدن معنای تاریکی مطلق وقتی در عمق ۸۰۰ متری غار همه‌ی چراغ قوه‌ها خاموش شد و درک تنها ماندن در جمع وقتی که صدای نخودی خندیدن بچه‌ها و مزه‌پرانی‌هایشان جایش را به سکوت وهم انگیز ِ عمق داد. شعر بود و سرود که بازگشت‌ پنج ساعته‌مان را از تاریکی چسباند به آبی آسمان، روشنایی روز و چلچله‌هایی که از پشت پنجره‌ی زمین دیدیم.

غار


 
 بیست و سوم تیر 1385 ساعت 20:53 
 

بی وقتی‌های فخری، وقت‌های خاصی بود، خاصه وقتی خانه را رفت و روب می‌کرد، قشنگ همه جا برق می‌زد، گلدان‌ها را صفا می‌داد، دست می‌کشید به خواب قالی، مات می‌شد به نقش نارنج و ترنج. چای را که دم می‌کرد، دلش هوا می‌کرد کسی از در بیاید، از تمیزی‌ی خانه حظ کند و در استکان کمرباریک که تازه خریده بود، چای بخورند و از این روزگار غدٌار، یکی او بگوید، یکی فخری. یکی دوبار به سرش زده بود بپرد تو خیابان یقه‌ی یکی را بگیرد. گنجشک‌ها را روش نمی‌شد به کسی بگوید، حتی به برزو، فقط یک بار دم به گریه و خنده به خان دایی گفته بود. اگر بی هوا چشمش می‌افتاد لب هره‌ای، کنار حوضی، لابه‌لای درخت‌ها گنجشک‌های کپل مپل که معلوم نیست چه رنگی‌اند، انگار رنگ خاک، با آن نوک‌های ظریف، سرهای چرخان، بی‌قرار به پچپچه و لولیدن در هم بی‌وقفه، بی‌مرز – بی وقتی‌اش می‌کرد. دم به گریه، دلش می‌خواست یکهو آن عیش و خوشی را فریاد کند تو سینه‌ی دیگری تا شادی در شادی شود. بعد از مردن خان دایی، این اواخر که می‌رفت کنار دریاچه، هی آبی آبی آسمان و دریا، آن‌جا که مرزهاشان یکی می‌شود در آن خلا بی‌کرانه، دلشوره‌هایش را به موج‌ها می‌سپرد. موج‌ها نرم نرم در هم غلتان و هزارپاره خورشید در آب تا میهمانی‌ی آینه‌ها و نسیم دریایی که پیچیده بود به موهاش، انگار که این همه در کار عشق‌ورزی، فهمیده بود که باید تو سینه‌ی خودش فریاد کند.


 
 بیست و سوم تیر 1385 ساعت 3:32 
 

زنده‌ام؛ بی‌حوصله اما با برنامه. اولین قدم‌ها را برای یک شروع دوباره برداشته‌ام. حالا سخت می‌ترسم از زمین خوردن و امان از این دلهره‌ي نرسیدن، نشدن و التهاب فرو ریختن.


 
 بیست و یکم تیر 1385 ساعت 23:48 
 

راست و دروغ‌اش را پای من ننویسید، اما ارزش Click را دارد، گمانم!

پی‌نوشت۱: اگر کسی از درستی یا نادرستی این مشخصات خبر دارد، یک ندای کوچولو بدهد.

پی‌نوشت۲: خسته نباشم! قضیه‌ی از این‌جا آب می‌خورد و من تمام این مدت گیج می‌خوردم!


 
 یازدهم تیر 1385 ساعت 3:29 
 

به امید طلوعی دوباره


 
 نهم تیر 1385 ساعت 23:40 
 

برای سارایی که رفت و او که این‌روزها سخت دل‌تنگ است:

 

غروب را می‌شکافم

تنگ است بر تنم...

 

و روز

 دامن ِ کوتاهی‌ست که به زانو نمی‌رسد.

پاسبان سوت می‌کشد در عریانی ِ ممنوع‌ام

و من نشانی تو را

در فاصله‌ی بی‌قواره‌ي شب و روز

پیدا نمی‌کنم.

 

هوای قبیله توفانی

بادبان‌ها در باد

طبل می‌زند پاییز

شاخه‌ها را انگار

               می‌تکانند در تاریکی...

من شعر می‌خوانم مثل دعا با صدای بلند

و ستاره‌ای را در کنج آسمان

                           بیدار می‌کنم.

                  

                                                              «ناهید کبیری»

 

یادمان باشد این‌بار که جمع شدیم در کافه‌ای، کنج غروب، کسی هست که نیست، کسی که هر هفت روزی، پانزده روزی یک‌بار سوار اتوبوسش می‌شدیم و می‌بردمان به کشف دنیایی دیگر، تازه. سر به زیر و آرام، چیزهایی را می‌دید که ما نمی‌دیدیم یا می‌دیدیم و قصه‌شان را نمی‌دانستیم؛ فی‌فی، جادوگرها، شن‌کش بی‌عار، سیم خاردار ِ کنج انباری، درخت‌های نارون کوچک، حلزون‌ها، کرم‌های خاکی، کفش‌دوزک‌ها، عمو رنگی و خاله نخودچی...                                

تا نفر بعدی چه کسی باشد که هوای وطن! روی سرش، بر تنش سنگینی کند و به بهانه‌ای بگریزد از این همه...

بگذریم. راستی! حواست هست به قایق کاغذی ِ روی آب و گرگ‌هایی که همه‌جا می‌خواستند ما را بخورند؟

 

شاید مرتبط: چرا از ایران آمدید بیرون؟ چرا تصمیم گرفتید ایران بمانید؟ سرفصلی که انار باز کرده در مورد مهاجرت همراه با دیدگاه دیگران.


 
 پنجم تیر 1385 ساعت 18:51 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM