حدود شش ماه میگذرد، از آخرین باری که علیرضا شیرازی در آیتی ایران نوشت و من همیشه افسوس میخوردم که چرا مدیر یکی از بهترین سرویس دهندههای وبلاگ به فکر راه انداختن یک وبلاگ شخصی و البته مستقل نیست، جدای این وبلاگ که منعکس کنندهی اخبار سایت بلاگفاست و یکی، دو وبلاگ گروهی دیگر. برای همین کلی خوشحال شدم وقتی گفت اینجا وبلاگ علیرضا شیرازیست. فکر کنم با این حساب دو تا تبریک طلب دارد از من. یکی بابت تولد وبلاگاش و یکی هم بابت تولد خودش که امروز بود.
نوید لطیفی هم بعد از تعطیل کردن وبلاگ قبلیاش البته با وعدهي بازگشت، آنقدر ننوشت که حساب غیبتهایش از دست من یکی در رفت. اما مثل اینکه در این مدت برنامههایی داشته. نتیجهاش هم آسمان.کام که رسانهي گروهی چند دانشجوی ایرانیست و نوید یکی از آنها: دوباره...
۳ساف هم وبلاگ گروهی سه تا آدم (سافی خانم ِ خیلی خیلی محترم، سافی داراز و سافی تپل) غریبه! است که سعی عجیبی در مخفی ماندن دارند. البته که برای من این خواستشان محترم است اما با شامهی الناز خانم چه میکنند که بو برده، کدام سه نفر! هستند که استعداد طنازیشان را ریختهاند توی دیگی که هیچ ربطی به سازمان آزادیبخش فلسطین ندارد و گذاشتهاند که بجوشد، نمیدانم. شاید هم ما (من و الناز خانم) اشتباه کردیم، هیچ بعید نیست. اما هر چی فکر میکنیم میبینیم یک جای کار میلنگد. آخر این سافیها بند را همان اول کار آب دادهاند و هیچ فکر نکردند که قضیه "یکی کردن عین و ذهن" مخترع خودش را دارد، کاربرد خودش را و کلن داستانی برای خودش فقط بین چند نفر!
سی ام خرداد 1385 ساعت 22:51
یکی از بچههایی که طی این دو روز آزاد شده، میگفت؛ بعد از بازجویی چهار ساعتهاش که از ساعت ۱ نیمهشب تا ۴:۳۰ صبح طول کشیده بود و موقعی که به سلولاش برمیگشته، بازجو به او که موهای رنگ کرده و ناخن لاک زده دارد یک توصیهی اخلاقی میکند، با این مضمون که خواهرم رنگ کردن مو و اعضای بدن! باعث جلب توجه مردم نمیشود ــ یعنی اینکه فکر نکن با این کارها میتوانی دلبری کنی ــ که البته کلی باعث انبساط خاطر ما شد از این جهت که پس چرا توجه بازجو جلب شده به موهای رنگ کرده و ناخن لاک زده. یک نکتهی جالب دیگر هم که اغلب بچهها در مورد آن صحبت میکردند روابط خیلی خیلی راحت و صمیمانهي پلیسهای زن و مرد با هم بود. اینقدر که مرتب در حال دل و قلوه دادن به هم بودند و شوخی و خنده. بدون توجه به عواقب اختلاط روابط زن و مرد که شیطان در آن حضور دارد و از این حرفهای صد تا یه غاز که مرتب تحویل ملت میدهند.
گویا این ۲۰ نفری هم که هنوز اوین هستند، زیر بار امضای برگهی سفید و تعهدنامه نرفتهاند و قرار است شنبه با قرار وثیقه و کفالت والدین آزاد شوند.
نوشین احمدی خراسانی: یاران جنبش زنان را آزاد کنید. این هم لینک بدون فیلترش که یک وقت مسئول محترم فیلترینگ دچار این توهم نشود که ما بلد نیستیم سانسور احمقانهاش را دور بزنیم.
پینوشت: متن کامل یادداشت نوشین را در مورد تجمع مسالمتآمیز ۲۲ خرداد ِ زنان را که شکل وحشیانهای با آن برخورد شد، در ادامهي مطلب میتوانید بخوانید. برای کسانیکه از لینک بدون فیلتر آن هم نتوانستند استفاده کنند.
ادامهی مطلب
بیست و پنجم خرداد 1385 ساعت 15:1
طبق آخرین خبرهای رسیده حدود ۵۰ نفر از ۷۰ نفر بازداشتیها آزاد شدند. از بچههای علامه، دیروز شبنم آزاد شد که امروز دیدمش و حالش خوب بود. امشب هم اعظم و دلآرام ــ که به این شکل وحشیانه دستگیر شده بود و ما خیلی خیلی نگران وضعیتاش بودیم ــ آزاد شدند. هنوز اما از نسیممان خبری نیست. باز گفتهاند تا فردا صبر کنید.
این نامه هم در اعتراض به برخورد خشونتآمیز پلیس با تجمع مسالمتآمیز زنان در روز ۲۲ خرداد نوشته شده و در وبلاگ حقوق زنان، حقوق بشر منتشر شده که میتوانید امضاء کنید و حمایت.
از سانسور هم همینقدر بگویم که دارد بیداد میکند. چند روزیست دسترسیمان را به سایتهای هستیا و زنستان قطع کردهاند. هر چه جلوتر میرویم بیشتر به در بسته میخوریم بس که فیلترینگ نفسگیر شده است اینجا. در مورد سانسور سایتهای زنان و حقوق بشر لیلا هم نوشته و سوالات خوبی را مطرح کرده است.
بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 22:1
امروز عصر، ساعت ۶ یک گروه از بازداشتیها آزاد شدند. یکی از دوستانم بینشان بود ولی از بقیهي هنوز خبری نیست. گفتهاند تا فردا صبر کنید.
راستی گزارش سارا محمدی را خواندهاید؟ مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد
بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 23:51
خیلی بچه بودم که یاد گرفتم در موقعیتهای بحرانی ِ پیش رویام خیالبافی کنم، تصویر بسازم و رویا ببینم. وقتی دردی داشتم در دندان یا چیزی شبیه به این که فلجم میکرد به فردایی فکر میکردم که دیگر دنداندرد نخواهم داشت و مثل سابق میتوانم بالا و پایین بپرم. یا وقتی وسط گرمای فلاکتبار نیمهی مرداد از میدان انقلاب رد میشدم به چند ماه بعد، دی، بهمن، فکر میکردم و اینکه به زودی زمستان دوست داشتنی با آن برفهای رویایی و شبهای سرخ میرسد و از این حرارت آزاردهنده که کف پاهایم را به گزگز میاندازد، خلاصم میکند. درست مثل تمام مدت تحصیلم که فشار امتحانات را با تصور روز زیبای امتحان پایانی و نقشههایی که برای روزهای تعطیل بعدش داشتم، تحمل میکردم. مثل زمانی که جدایی از دوستی، عزیزی، نزدیکی برایام فقط با تصور لحظههای خوبی که در کنارش داشتم، جاهایی که رفته بودیم و چیزیهایی که دیده بودیم، امکانپذیر میشد.
باز هم تمام دیشب برای من به رویابینی گذشت اما نه رویای یک وضعیت بهتر که تصویری از یک موقعیت بدتر. اتاقی تنگ و تاریک با زمینی سخت و موکتهایی کهنه که معلوم نیست این همه سال پذیرای چه کسانی بودند. هوای دم کرده، گرم و گرفته که معلوم نیست در تمام این سالها چند نفر را در خود خفه کردهاند. پنیر مانده، نان کپکزده و چای بیرنگی توی لیوان پلاستیکی قرمز رنگ که معلوم نیست در تمام این سالها صبحانهی کدام زنان و مردانی شده است که برای آزادی به بند کشیده شدهاند. تمام دیشبام به یاد بازداشتیهایی (زن و مرد) گذشت که در یکی از همین سلولهای اوین بودند و عشرتآباد. فقط برای شرکت در یک تجمع مسالمتآمیز و نه خصمآمیز، قهرآمیز یا خشونتآمیز. برای طلب حقشان، حقی که به ناحق ازشان دریغ شده: "قانون ازدواج، قانون طلاق، قانون چندهمسری، قانون تابعیت، قانون مربوط به سن مسئولیت کیفری، دیه، شهادت، قضاوت، ارث و ..." که حقوق اولیه، طبیعی و بدیهی هر زنی به عنوان یک انسان است و صد البته از انرژی کذایی هستهای مسلمتر.
نمیدانم قضیهی حمایت فرح پهلوی از تجمع مسالمت آمیز زنان صحت دارد یا نه. چون اصولن شبکههای بشکن و بالا بنداز سلطنتطلب را نگاه نمی کنم و در این مورد اطلاعات درستی ندارم. اما خیلی دوست دارم به این خانم و آن ایل و تبارش بگویم که بستان نبود این همه خوردید و بردید و کشتید؟ چرا دست سر این مملکت فلاکتزده و مردم بیچارهاش بر نمیدارید تا خودشان یک خاکی به سرشان بریزند. ما نخواهیم شما از تجمع زنان که به شما و جماعت دوربرتان ارتباطی پیدا نمیکند، حمایت کنید چه کسی را باید ببینیم و شکایت به کی ببریم. هزینهي عواقب این کار را شما که احتمالن توی آپارتمانتان در پاریس نشستهاید و رویای شهبانویی میبینید و بادام زمینی میخورید، نخواهید داد. دخترانی هزینهی این کار را می دهند که در ۲۰ سالگی یک پروندهی قطور برایشان درست شده و امروز نیامدند سرجلسهی امتحان.
پینوشت۱: وزیر دادگستری تعدا بازداشتیها را ۷۰ نفر و رییس مرکز اطلاعرسانی نیروی انتظامی تعداد بازداشتی ها را ۱۵۰ نفر اعلام کرد. (+)
پینوشت۲: بنابر شنیدهها عدهای از دستگیرشدگان امروز عصر آزاد میشوند و عدهای برای بازجوییهای بیشتر به اطلاعات تحویل داده میشوند.
پینوشت۳: زنی که با باتومش دهان زنی را نشانه میرود، نمیداند که دهان خودش را خرد میکند؟ عباس معروفی
پینوشت۴: بیانیهي شمارهی سه: خشونت پلیس در برخورد با تجمع مسالمتآمیز زنان را محکوم میکنیم.
پینوشت۵: قطعنامهی پایانی خوانده نشدهی تجمع ۲۲ خرداد زنان: و در نهایت اعلام میکنیم چنانچه به خواستههای بر حق ما زنان پاسخ داده نشود به اعتراض خود ادامه خواهیم داد.
بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 19:58
"خانوادهی پدرسری: هرم قدرت در اینگونه خانوادهها عمودیست. به طوریکه پدر نقش اساسی و اصلی را در تصمیمگیریها بر عهده دارد. در اجتماعی کردن فرزندان نقشی ندارد ولی قدرت همه جانبه در امور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را در دست دارد. میراث در خانوادهی پدرسری به افراد مذکر انتقال پیدا میکند و قدرت مطلق پدر خانواده همهی اعضا خانواده را به اطاعت بیچون و چرا از او وامی دارد. یکی از مهمترین انواع خانواده که امروز در ایران وجود دارد خانوادهي پدری توسعه یافته ست."
ساعت ۲:۳۰. جزوهی امتحان فردا را میبندم، نهاد خانواده. بیشتر از این قدرت تمرکز کردن ندارم. دلشوره و اضطراب سر میرسد و با وجود سردرد، دلدرد و کمردرد وحشتناکام زودتر از موعد راهیام میکند سر قرار. نشر چشمه، ساعت ۴. چند دوری آن تو میزنم، سی دقیقهای مانده تا بچهها برسند. طبق برنامه باید در ۵ گروه ۱۰ نفره وارد میدان هفت تیر شویم و در پارک بنشینیم. جمعمان که جمع میشود حرکت میکنیم. برای چند نفری از یک شمارهی ناشناس اساماس آمده که تجمع امروز لغو شده و زنان آزادهي ایرانی قصد ندارند به هیچچیز اعتراض کنند. این شوخی بیمزه اسباب چند دقیقهای خندهمان را فراهم میکند، اما وقتی به پارک میرسیم وضع تغییر میکند. خندهها محو میشود و چهرهها گرفته. گویا با اولین گروه برخورد کردهاند و اجازه ندادهاند که مستقر شوند، چند نفری را هم بردهاند و حالا با گاز اشکآور و اسپری فلفل آمدهاند استقبال ما. توجهی نمیکنیم. پلاکاردها میآیند بیرون و شعارنوشتهها در هوا پخش میشوند. باتومها بالا میروند و پایین میآیند و بدوبیراه است که میگویند. همهجا پر از پلیسهای زن (چادر به گوشهی دهان، تا آرنج النگو به دست و کفش پاشنهدار به پا) و مرد (وحشی، وحشی، وحشی) است که دارند جمعیت را متفرق میکنند. به ضرب و زور و تهدید و مثل همیشه چماق. پلیس در جواب مردمی که دلیل چنین برخوردی را میپرسند، میگوید:" داریم معتادان را جمع میکنیم، مگر خبر ندارید طرح جمعآوری معتادان دارد اجرا میشود!"
بقیهي را گم میکنم. عدهای همان وسط خیابان مینشینند و شروع میکنند به شعار دادن. دو دقیقه هم نمیشود، حمله میکنند از همه طرف و باز هم چند نفر دیگر را میبرند و بقیه را میزنند. با سیل جمعیت کشیده میشوم به ضلع جنوب شرقی میدان. یک گروه از بالا حرکت کردهاند و سرودخوان (جنبش زنان) میآیند پایین. دیگر نمیتوانم به توصیههای بچهها برای در نیاوردن دوربین عکاسی عمل کنم. کنار یک مانتوفروشی ایستادهام و چندتایی عکس گرفتهام که یکی از زنان پلیس سر میرسد و میخواهد دوربین را بگیرد. مقاومت میکنم و نمیدهم اما فکر میکنم بیفایده است چون میخواهد خودم را هم ببرد. دستی از داخل مغازهی پشتسرم بیرون میآید، اول دوربینم و بعد خودم را میکشد داخل. منجی، صاحب مغازهی مانتوفروشیست. بلافاصله کرکرهها را میکشد پایین، بیتوجه به هشدارهای پلیس که میگوید از طرف اماکن میآید و حساباش را میرسد. چند نفر دیگر هم داخل مغازهاند، عدهای آمدند برای خرید و حالا گیر افتادهاند و عدهای دیگر هم مثل من پناه آوردهاند. اوضاع آن اطراف که آرامتر میشود، از در پشتی ـ به قول خودشان ـ فراریام میدهند. اما آن بیرون هنوز آرام نیست. چندین نفر دارند چهره به چهره عکس میگیرند و فیلم برمیدارند، بدون این که کسی برایشان مزاحمتی ایجاد کند. خب، گفتن ندارد چرا! چند نفری هم علیه تجمع کنندگان شعار میدهند و از آنها میخواهند شهدا و این حرفها را به یاد بیاورند. این همه خون و شهید دادیم برای اسلام که شما ... شدهها و سر و ... لختتتان را نمایش بدهید، اینها را یک سر تا پا سیاهپوشی که ریشاش به شکم برآمدهاش رسیده فریاد میزند. مردم هو میکشند و او عصبی همه را میزند و فحش میدهد.
از زور ناراحتی رمق راه رفتن ندارم و از هیچکس هم خبر. مثل اینکه کسی تمام انرژیام را مکیده باشد. خودم را میرسانم به چند تا از دوستانم که از دور دیدمشان و تند و تند از هم خبر میگیرم و اطلاعات میدهیم از کسانیکه دیدم کتک خوردهاند یا بردندشان. ساعت نزدیک به شش است و آفتاب روی سرمان، از شدت گرما قدرت نفس کشیدن هم ندارم. تصمیم این میشود که برویم سر قرار سلامت تا بینم بالاخره چند نفرمان را بردهاند و چند نفر هنوز زندهایم! اولین گروهی هستیم که میرسیم و ده دقیقه، ربع ساعت بعد بقیهی میآیند. البته نه همه. هنوز هم آمار دقیق بازداشتیها را ندارم اما دیدم که خیلیها را بردند، همانطور که همه را زدند، حتی عابرها را. هیچ احساسی هم ندارم، از همیشه آرامتر و بیتفاوتترم و خستهتر. در برابر این همه درندهخویی انتظار دارید آدم چطور باشد؟ حتی خشمگین هم نیستم با وجود اینکه هیچ چیز آنطور پیش نرفت که پیشبینی کرده بودیم. حداقل مثل ۲۲ خرداد سال پیش نبود. همه چیز تغییر کرده، همه چیز و این زنگ خطر بزرگیست برای همهی ما.
عکسها را که خیلی زیاد نیستند و خیلی هم خوب، میتوانید در ادامهی مطلب ببیند.
پینوشت۱: عکس ها به طرز احمقانهای لود نمیشوند. حالم گرفته شد.
پینوشت۲ (مهم و فوری): خبر رسیده که یک عده از بازداشتیها را بردند اوین، یک عده را هم عشرتآباد. حالم گرفتهتر شد.
پینوشت۳ (مهم و فوریتر): الان اسامی و تعداد بازداشتیها هم به دستم رسید. اسامی را نمیآورم، چون احتمال میدهم خبر دستگیری بعضیها نادرست باشد اما تعدادشان ۳۵ تا ۴۰ نفر است.
پینوشت۴: بالاخره عکسها لود شد. ناگفته پیداست چیز مهمی نیست در برابر عکسهای خیلی خوبه آرش خان کسوف از تجمع امروز.
پینوشت۵: اسامی تعدادی از بازداشت شدهگان (بهتر است بگویم سرشناسترها، چون در این لیست نشانی از بعضی دوستان کمتر شناخته شدهی من که خودم شاهد بازداشتشان بودم، نیست).
ادامهی مطلب
بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 21:45
یادداشت بینظیر سپینود بر بازی مفتضحانهي تیم ملی فوتبال ایران برابر مکزیک:
آزموده را آزمودن خطاست.
آن هم چه آزمودهای! یادم هست جامی که در کره و ژاپن به شکل مشترک برگزار شد و با افتضاحات داوری که به ویژه در حق ایتالیا و اسپانیا دیدم، تصمیم گرفتم که عطای دیدن مسابقات را به لقایش ببخشم. حالا هم این طور تصمیم گرفتم چرا که:
تیمی که:
*دروازهباناش بچهگانهترین و احمقانهترین اشتباهات را، هنوز، انجام میدهد.
*مربیاش دیرهنگامترین و بدترین و محافظهکارانهترین تصمیمها را میگیرد.
*در آن، پیرمردی(!) بیمصرف و فربه خود را دست و پاگیر بقیهی مهاجماناش میکند و جالب که ناماش کاپیتان(!) است و قاعدتن باید شعور داشته باشد و ندارد وگرنه خود را زیدانوار بازنشسته میکرد.
*برطبق یکی از خصوصیات مردم کشورش که اعتقاد دارند؛ ما کار خودمونو کردیم گوربابای بقیه، و بقیهاش با دیگران است و بهمان ربطی ندارد، مدام پاسها و سانترهای بیهدف روی دروازه بفرستند و شانه بالا بیاندازند.
*بازیکناناش و مربیاناش ارزش دقایق و لحظات را نفهمند.
*تازه در حین بازیهای اصلی بخواهند تجربه کسب کنند.
*فکر کنند مثل چند سال پیش امداد غیبی به دادشان میرسد و به جای دانش و علم فوتبال، به متافیزیک و از آن بدتر، خرافات، چنگ بزنند.
*حتا نتوانست از ناداوریای که به نفع خودش بود، استفاده کند!
*آقای گل لیگ سراسریاش حتا در ترکیب سه ذخیرهی اول نباشد چه رسد به خط حمله و ترکیب اصلی. ادامه...
پیوند۱: برانکو به لاونپه باخت، ایران به مکزیک (همراه عکسهای بازی): سیاورشن
پیوند۲: میشد نبازیم (همراه لینکهای مربوط به حواشی بازی): عقاید یک احسان
بیست و یکم خرداد 1385 ساعت 23:50
هجدهم خرداد 1385 ساعت 1:14
سهشنبه
میدان ونک. راست شکمم را میگیرم و پیاده گز میکنم تا سه راه ضرابخانه. ولیعصر، میرداماد، شریعتی. توی همین یک ساعت و خردهای برای یک سال بعدم کلی نقشه میکشم. آدمها را جابهجا میکنم، کارها را پس و پیش و برنامهها را عقب و جلو. آفتاب روی سرم سنگینی میکند، سرم به تنم و تنم به پاهایم. پاهایم گزگز میکنند. میخواهم دربست بگیرم تا خانه. با این همه دفتر و دستک بیشتر از این نمیکشم. توی کیفم جز دو تا صد تومانی و چند تا سکه، پول بیشتری پیدا نمیکنم. آب معدنی، سیگار، آدامس. الباقی هم رفته پای چرخ چند دقیقهای که توی شهر کتاب میرداماد زدم. نه روی ملی کارتم میتوانم حساب کنم و نه روی تجارت کارتم. اگر همین حالا یک چیز توی زندگیام باشد که در موردش تردید نداشته باشم، خالی بودن هر دو حساب است.
چهارشنبه
هفت تیر. حوالی پنج عصر. هر چه قائم مقام را بالاتر میرویم بر تراکم روسری سفیدها افزوده میشود. سهم زن، نیمی از آزادی. از صبح خبرش را داشتم. دارند میروند استادیوم. من، سمیه، شیما میرویم هستیا. کنار اتوبوس دخترها گیر میکنم. لیدرشان همان آقاییست که همراه ما بود در سفر شمال، اتوبوسشان هم یکی از همان ماشین قراضههایی که ما را برد شمال و برگشتنه فهمیدیدم از لاهیجان به بعد ترمز نداشته. از خستگی روی پا بند نیستم اما کلی انرژی گرفتم از هیجانشان. چند تا عکس میگیرم و میآیم پایین. فکر میکنم چطور باید تا دو سه ساعت دیگر نعشم را برسانم خوابگاه، بعد هم خانه. امتحانات میگویند ما داریم میآییم و خوابگاه اینطور مواقع برای آدمهای تنبلی مثل من میشود دعای فرج.
پنجشنبه
خانه. لنگ ظهر. روی تختم غلت میزنم. هیچکس نیست و من مثل همیشه بیحوصلهام. رفتهاند بچهام را بیاورند. از فکرش شنگول میشوم، این قدر که بنشینم روی تخت و خریدهای دو روز پیشام را که کلی داستان داشت برای خودش، وارسی کنم. هیچ چیز بدتر از این نیست که شب امتحان آدم ویار کتاب غیر درسی خواندن داشته باشد. چند روزی بود که منتظر آمدن چاپ دومش بودم، حالا که رسیده نمیشود نخواند. فرانکولا ـ پرومتهی پسامدرن ـ پیام یزدانجو ـ چاپ دوم ـ نشر مرکز. فضای فوقالعادهای دارد. دوستش داشتم. فرانکولا، یک هیولا. نه! آخرین هیولا.
همین کتاب ـ صفحهي ۱۲۷ ـ ۱۴ سپتامبر ۹۹ ـ بند پایانی:
«... این همان جنگ شرق و غرب است، همان اختلاف دیرینهي ایرانیان و یونانیان. خب، ما از نسل همان یونانیهایی هستیم که تخصصشان بدل کردن موجودات متافیزیکی به موجودات فیزیکی است. من نمیگویم که عکس آن امکان ندارد ـ اتفاقن من خودم مدافع این روند برگشت پذیریام. مساله این است که این در تخصص ما نیست.. بدل کردن موجودات فیزیکی به موجودات متافیزیکی تخصص ایرانیها است.»
جمعه
حرف تازهای برام نداشت / هر چی بود بیشتر از اینها گفته بود.
شنبه
جادهی شمشک ـ دیزین. میگوید: روسریت را بنداز سرت. اینجا که کسی نیست، مامور و پلیس و این حرفها، میگویم. میگوید: نمیبینی مردم چطور نگاه میکنند. منظورش سرنشینان ِ تک و توک ماشینهاییست که از کنارمان میگذرند. شروع میکنم به آسمان ریسمان بافتن. از همان داستانهایی که همیشه سر بحث حجاب تعریف میکنم. منظورم همان استدلال و دلیل و برهان آوردن است برای رد خزعبلیست به اسم حجاب. باز تکرار میکند که همه ما را نگاه میکنند. روسریام را مثل برقع میاندازم روی سرم. هیچ جا را نمیبینم و ناراحتم. او هم. به این خاطر که همهی مردم ما را برای اینطور روسری سر کردنم نگاه میکنند. هیچ چیز مثل سابق نیست. آش رشتهی ماسیدهي آن بالا را میخوریم. با سرما، سکوت، سیگار و برمیگردیم. چه برگشتنی!
یکشنبه
دوشنبه
میدان امید. از آن اسمهای مزخرف است. شاید هم اسماش این نیست اما جز این هم نمیتواند باشد. مثلن چی؟ برای میدانی بینام چی بهتر از امید. روی صندلی همیشهگیام مینشینم. هوا تاریک تاریک است. چراغها را روشن نکردهاند، فوارهی وسط حوض را هم. احتمالن چون تعطیل است و عزاداری. از صبح هفت تا گزارش نوشتهام و همین نیم ساعت پیش یک تنش دیگر داشتم. سیگارم را آتش میزنم و با کبریتی که هنوز خاموش نشده پی خشخش لای بوتهها را میگیرم. از فکر فصل بهار، شب تاریک، مکان خلوت و عشاق جوان یا بهتر بگویم نوجوان، ریسه میروم. اما انگار فقط یک قورباغه است با یک غورباقهي دیگر. از آن عقبها بین درختان بوی حشیش میآید. چند تا پسر بچهاند که گویا انتظار ظهور از نیمهي خرداد میکشند و ۱۴ و ۱۵ ماه را جشن گرفتهاند. من به جفتگیری گلها میاندیشم. چراییاش را نمیدانم. شما هم نپرسید.
*به من چه که شما نمیدانید عنوان را از کجا کش رفتهام.
**بابا! من نه نیاز جامعه را میدانم و نه دفترچه ي خاطراتم را گم کردهام. فقط شبها خواب ندارم. همین.
شانزدهم خرداد 1385 ساعت 21:6
غبار این پنجره
با هیچ دستمالی
پاک نمیشود
چهاردهم خرداد 1385 ساعت 1:28
منم مخروط سیاه
صیغهی چندم مضارع و ماضی
پیچیده در چروک پارچه و سکوت
سرنوشت پسند کوچهها و تورم شکم
رقاص ساز همیشگیام
تقدیر ِ خانهی دیوارهای بلند و حفاظهای درهم پیچ
قلبم را در سینی ترخونها میخشکانم
و پشت چینهای چادر ِ کلفتِ پنجره
هلال تا بدر ماه را
از روی قاعدهگیام تخمین میزنم.
لیلی گلهداران
پ.ن: برای دوستی که دلاش شعر میخواست.
یازدهم خرداد 1385 ساعت 1:39
این روزها تلفن زنگ نمیزند مگر به دادن خبری بد. بازداشت دوستی، ناپدید شدن آشنایی، احضار همدانشکدهای و بازجویی و کسی را نمیبینی مگر به گفتن همهي اینها. چیزی به سنگینی سنگ، به زبری کلاف نخ و به تلخی زهر گیر کرده جایی ته گلویم. نه فرو میرود و نه بالا میآید. توی تنهایی و تاریکی مطلق اینجا ــ که کسی را به آن راه نیست ــ صدایی دیر آشناست که اوج میگیرد و بر دیوارها فرود میآید، بر تنم، بر گوشهایم و جان میگیرد در ذهنم، در دلم و بر زبانم:
.
.
.
باد زنده است
بیدار کار خویش
هشیار کار خویش
...
با این همه کورسوی امیدی، نه. کسی، نفسی. نه. که شب را غایتی نیست.
نهم خرداد 1385 ساعت 3:0
به نمایش آفساید در جشنوارهي فیلم فجر نرسیدم. اما امروز فرصتی شد تا فیلم را در دانشگاه به میزبانی کانون هفت ببینم. در میان خط و نشانهای عناصر معلومالحال! حاضر در دانشگاه (همان نهادهای شبه نظامی خودمان) و نگرانی مسئولان دانشکده از احتمال وقوع یک درگیری. در فضایی متشنج، با بغض و درد. درد ِ دوستانم در کوی دانشگاه و بغض از این همه تبعیض جنسیتی. بغض و دردی که دوبار شد اشک و سرازیر. یکبار در فیلم وقتی یکی از شخصیتهای دختر ِ پسرنما را مجبور کردند برای استفاده از دستشویی ِ استادیوم نقاب مردانه به صورت بزند، نقابی که از پوستر علی کریمی، گمانم، ساخته شده بود و یکبار پس از فیلم وقتی در جلسهي پرسش و پاسخ یکی از روسری سفیدها گفت که تمام مدت دیدن ِ فیلم گریه میکرده، حتی زمانی که ایران به بحرین گل زد و دختران ِ آفساید، پشت دیوار از شنیدن این خبر شادی میکردند و در تمام مدتی که تماشاگرها به لهجهی آذری و مشهدی سربازهای فیلم میخندیدند.
جلسهي پرسش و پاسخ ِ آفساید، بعد از فیلم با حضور جعفر پناهی (کارگردان)، شادمهر راستین (نویسندهی فیلمنامه)، نظامالدین کیایی (صدابردار)، دکتر فاضلی (مردمنگار) و دکتر انتظاری (پژوهشگر اجتماعی) برگزار شد. بیشتر سوالات حول محور ضرورت ساخت این فیلم و مطرح کردن این موضوع (استادیوم رفتن زنان) دور میزد و از جاییکه این روزها تب قومگرایی در جامعه حسابی گل کرده، اینکه چرا شهرستانیها در فیلم تحقیر شده بودند و لهجهها مسخره! البته بحثهای خوبی هم در گرفت. مثل صحبتهای دکتر فاضلی در مورد مرزهای نمادینی که مانع از رفتن زنان به استادیوم میشود، بدون این که مشکل شرعی و یا حتی عرفی وجود داشته باشد و یا نظر شادمهر راستین در این مورد که مخالفت جامعه با زن شاد و شلوغ و در کل زنانی که هیجانات خود را بروز میدهند مانع از رفتن زنان به استادیوم است. به همین دلیل هم منعی برای ورود زنان به سینما وجود ندارد ولی برای استادیوم چرا.

فرصتی پیش آمد تا بعد از فیلم با شادمهر راستن صحبت کنم. در مورد ممنوعیت پخش تصویرش از تلویزیون به خاطر نوشتن فیلمنامهي آفساید و جلسهی مطبوعاتی فیلم در جشنواره که گویا به خاطر آن برای دادن پارهای از توضیحات ِ معروف راهی اطلاعات شده بود.
پایان این برنامه هم گره خورد به تجمعی که بچهها در حمایت از دانشجویان دانشگاه تهران و محکوم کردن حوداث دیشب و امروز کوی دانشگاه ترتیب داده بودند. در تریبون آزاد صحبت از همه چیز به میان آمد. از سرکوب سندیکاهای کارگری تا ضرب و شتم زنان، از حوادث اخیر کردستان و آذربایجان تا سیاستهای نامهروزانه و نابرابرانهي دولت احمدینژاد تا همین خواستههای صنفی دانشجویان و اعتراض به اخراج و بازنشستگی ناگهانی استادها و اینکه با تشکیل کمیتهي بازبینی صلاحیت استاد و دانشجو، دانشگاهها را بدجوری انداختهاند در تلهی آفساید.

گزارش تجمع امروز، عکسها و بیانیهمان در حمایت از دانشجویان دانشگاه تهران را احتمالن بچهها میگذارند در علامهبلاگ که میتوانید ببینید.
پ.ن: آخرین اخبار و اطلاعات را در مورد حوادث کوی دانشگاه، دانشگاه تهران، پلیتکنیک، علامه و ... در وبلاگ: دانشگاه و کوی دانشگاه
سوم خرداد 1385 ساعت 20:33
نسل فردا:
درگیریهای اخیر شهر تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان زنگ خطر بزرگی است که نشان میدهد جامعه ما در حال از هم گسیختگی از درون می باشد.
تحقیر و سرکوب انسانهای ساکن در جامعه ما به بهانهی اقلیت قومی بودن و به زبان دیگر سخن گفتن را در کنار محرومیت شدید اقتصادی بگذارید تا بتوانید عمق فاجعهای را که در این سه دهه رخ داده است بهتر درک کنیم. ادامه...
لنگر:
انتشار کاریکاتوری در روزنامهي ایران، تصویری که هیچ ربطی به آذریان و ترکهای ایرانی نداشت؛ بهانهی خوبی بود که رژیم مدتها در پی آن میگشت. آذربایجان شلوغ و متشنج، گند انرژی هستهای و بحران جهانی که دامنگیر ایران شده میپوشاند. انفجارهای کردستان، قتل هموطنانمان در بم و مواردی از این دست که در مدت اخیر رخ داده، میتواند با تحریک احساسات ناسیونالیستی، زمینه را برای اعمال قدرت کامل بناپارت حقیر، احمدی نژاد، آماده کند. ادامه...
و پراکندههایی در مورد کاریکاتور روزنامه ایران؛ یادداشتی از آیدین فرنگی
دوم خرداد 1385 ساعت 23:32
از جمله مزایای و شاید هم تنها مزیت دانشجوی دانشکدهي علوم اجتماعی/علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی بودن اینکه هر از چند گاهی این امکان برایت به وجود میآید که بزرگی را ببینی و برای ساعتی هم که شده پای صحبت آدمهایی بنشینی که یا فقط کتابهایشان را خواندهای و یا تنها در مورد آنها. امروز مانوئل کاستلز مهمان دانشکدهي ما بود که من فقط در موردش خوانده بودم و نه چیزی از آثارش را. کاستلز را از این جهت که در جنبش دانشجویی مه ۶۸ دستی بر آتش داشته یک انقلابی می دانم، حالا گیریم که بعدها تحصیلات آکادمیک خود را تا جایی ادامه داده که ملقب به «استاد استادان» شده باشد و صاحب سهگانهي مشهور عصر اطلاعات (ظهور جامعه ي شبکهای/قدرت هویت/پایان هزاره). زمینهي آشنایی بیشتر با مانوئل کاستلز را روز قبل پویان با مطلب کاستلز در سه راه ضرابخانه فراهم کرده بود. گزارش کامل مراسم را مثل اغلب اوقات بچههای میراث فرهنگی نوشتهاند؛ کاستلز: میخواهم در مورد ایرانیان بیشتر بدانم و گزارش کوتاهی از مراسم در روزنامهی شرق: سخنرانی مانوئل کاستلز در ایران. حاشیه مراسم امروز را هم دیگران نوشتهاند و من چیز بیشتری از آنها برای گفتن ندارم. حتی عکسهایی هم که گرفتم چندان خوب از آب در نیامدهاند.
در حاشیهي «کاستلز در دانشکدهی ما» : صفر
استاد استادان: از زندگی
مانوئل کاستلز: فرهنگ زیربنای توسعه است: ارتباطات
کاستلز در حاشیه: کافه سایبر
مستر کاستلز! ما هم متعجبیم: چرکنویس
باز هم کاستلز: تاکید بر آموزش وسیع به واسطهی اینترنت: (باز هم) از زندگی
مانوئل کاستلز و جوابهای منصفانهاش: آزاده عصاران
*جملهای شورانگیز (باور ندارید به فیلم مراسم مراجعه کنید!) از مانوئل کاستلز که خیلی به دلم نشست.
یکم خرداد 1385 ساعت 23:58