تبليغاتX
عروسک کوکی
   
 

 

یادداشتی از وحید ولی‌زاده که در شماره هشتم نشریه‌ی الکترونیکی artcult منتشر شد:

                              

                                             شعر در برابر دل‌آرام علی و دیگر مددکاران چه دارد؟

ورقه‌ي نازکی از گوشت

استخوان را می‌پوشاند

                و در زرورقی از پوست

                                   ساندویچ انسان سرو می‌شود

سه خانواده در سه اتاق با سقف‌های تاریک و دیوارهای نزدیک، ۱۵ بچه از شیرخوار تا ۱۵ ساله، از سر و روی فلاکت بالا می‌روند و صدای جیغ و جاروی مادران در گلوی رادیو ضبط کوچکی تشدید می‌شود که تلاوت قرآن را با عربده‌های شوهران مست یا نشئه‌ به تصنیف مجازی درباره‌ی عشق تحویل می‌دهد. سراچه‌ي فقر به حیاط کوچکی متصل است که انبار کله‌گنده‌ي خردی است و دائم بار در آن تخلیه می‌شود و یا بار گرفته می‌شود و بچه ها در لابه‌لای کار و عرق و دشنام می‌لولند و پول در حجره‌های نهانی آن طرف‌تر دست به دست می‌شود. پامنار و ناصرخسرو دل و روده‌ی شهری‌ست که همه چیز را می‌بلعد و هضم می‌کند و دفع می‌کند.

«کارآیی به معنای جستجوی بهترین وسایل دست‌یابی به هدف‌هاست. در رستوران غذای سریع و ارائه‌ی غذا از پنجره‌ي اتوموبیل مثال خوب تشدید کارآیی در دست‌یابی به غذاست. پیش‌بینی پذیری به معنای جهان بدن غیرمترقبه‌هاست. رستوران بیگ‌مگ در لس‌آنجلس تفاوتی با همین رستوران در نیویورک ندارد. به همین سان، آن چیزی که ما فردا یا سال دیگر مصرف خواهیم کرد درست مثل همان چیزی خواهد بود که امروز مصرف می‌کنیم. نظام‌ای عقلانی گرایش به تاکید بر کمیت و معمولن کمیت‌های بزرگ دارند تا کیفیت.

رستوران‌های بیگ‌مگ نمونه‌ی خوبی از این تاکید بر کمیت به جای کیفیت را نشان می دهند. رستوران‌های غذای سریع به جای استفاده از ظرفیت‌های انسانی و سرآشپزها از تکنولوژی غیرانسانی و آشپزهای غیرماهری استفاده می‌کنند که از دستورهای مشخص و روش‌های خط تولید آشپزی و ارائه‌ی خوراک پیروی می‌کنند» (جورج ریتزر، نظریه‌های جامعه‌شناسی در دوران معاصر، محسن ثلاثی ص781)

سطح خاک خراش خورده است

و سفیدی استخوان زمین

                          پیداست

 

کمی تا قسمتی نامربوط یا شاید هم مربوط:

من نخواهم جنگید میهن و خاک و وطن و غرور ملی و منافع ملی افتخار بزرگ و حق مسلم و ......!!!!!! تمام این‌ها مفاهیم انتزاعی‌اند. من برای این امور نخواهم جنگید.

وقایع دانشگاه شهید رجایی اعتصاب دانشجوها، اخراج کارگران دانشگاه، عقب افتادن حقوق و دست‌مزد کارمندان و کارگران، ضربه‌ی مغزی یکی از دختران دانشجو به خاطر بی‌توجهی مسئولان دانشگاه و ... چه خبر شده تو این مملکت؟


 
 سی و یکم فروردین 1385 ساعت 4:23 
 

فرقی نمی‌کند مهسا محب‌علی یک نویسنده‌ي متوسط باشد به ظن حسین جاوید آن‌طور که نوشته در مورد مجموعه داستان «عاشقیت در پاورقی» یا اصول داستان نویسی مدرنیستی را رعایت نکرده باشد به گمان محمد حسن شهسواری در یادداشت ستیز با هرمنوتیک که نقدی‌ست بر همان مجموعه داستان. مهم (حداقل برای من) تصویری‌ست که محب‌علی در آینه‌ی کتاب جلوی چشمانت می‌گذارد و خود آن را به واقع تصویری متفاوت‌تر و واقعی‌تر از نسل جوان (به نقل از خوابگرد در یادداشت عاشقیت در کتاب‌فروشی!) می‌داند.

زن‌های مجموعه داستان ِ «عاشقیت د ر پاورقی» دیگر زنان حساس و کلیشه‌ای و مریم مقدس‌های همیشه‌گی نیستند. آن‌ها دیگر غرولندهای پدر و مادر ِ شوهر ِ مرده‌ی خود را تحمل نمی‌کنند، برای بازگرداندن مردهای خود سرگردان کافه‌ها و پارک‌ها نمی‌شوند، برای تداوم یک رابطه به شرایط نابرابر تن نمی‌دهند، عشق تازه‌وارد را از مرد فعلی زندگی‌شان پنهان نمی‌کنند و ... هر چند هنوز و برای همیشه دچار یاس‌اند. آن‌ها تصویری از تنهایی‌اند، از خیانت و از ملال، ملال و ملال. افسرده‌هایی که نمی‌خواهند سرخورده‌های ابدی باقی بمانند و عصیان می‌کنند در برابر همه‌ی آن چیزهایی که نمی‌خواهند باشند. یک عروس خوب، یک همسر خوب، یک شنونده‌ی خوب، یک دختر خوب و یک شریک جنسی خوب.

من دیوانه‌ی زن‌های این مجموعه داستانم به خصوص زن همین داستان عاشقیت در پاورقی. این جا و در این مجموعه محتوا برای‌ام اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. حالا مهم نیست که نویسنده‌اش برای گذاشتن آینه‌ای روبه‌روی عاشقیت سنت‌های ادبی را زیر پا گذاشته باشد یا عاشقیت‌اش شایسته‌گی دریافت جایزه‌ی بهترین مجموعه داستان بنیاد گلشیری را نداشته باشد. برای من مهم زن‌هایی هستند که نمی‌خواهند در پاورقی باقی بمانند و برای آن به هر شیوه‌ای متوسل می‌شوند، حتی به ممنوعه‌هایی که دیگر آن‌ها را در قالب یک زن خوب نگه نمی‌دارد و این برای من همانی‌ست که از جایزه‌ي بنیاد گلشیری هم ارزشمندتر است و از هر جایزه‌ی دیگری.

 

پ.‌ن۱: آقای کتاب‌لاگ نگفتی این نگاه مضمون محور مشکل‌اش چی بود؟! حالا نمی‌شود این‌بار به خاطر مضمون به این خوبی فرم را بی‌خیال شد؟!

پ.ن۲: فونت‌های این چند پست آخری همان‌طوری که می‌بینید حسابی دیوانه شده‌اند و قاطی پاطی. درست مثل خودم که خوشبختانه شما نمی‌بینید! تمام تلاش‌‌ام هم برای رفع اشکال هر دو بی‌نتیجه مانده. حالا فرض کنید با وسواسی که دارم چه عذابی را متحمل می‌شوم. کمک! 


 
 بیست و نهم فروردین 1385 ساعت 2:21 
 

پیش نوشت: خوب می‌دانم برای فرستادن این لینک‌ها کمی دیر شده. اما امان از آرام‌بخش‌هایی که دنبال ساعت‌هایی متشنج می‌آیند و تو را می‌برند جایی که عرب‌ها معمولن نی‌ می‌اندازند.

 

«دانشجویان با اعلام این‌که ریاست دانشگاه حاضر به پاسخ‌گویی نشده و به شرافت و کرامت دانشجویی توهین کرده، خواستار ترک سالن مراسم شدند که این امر با استقبال اکثر غریب به اتفاق دانشجویان و حتی برخی از اساتید قرار گرفت و دانشجویان همزمان با آن‌که سرود یار دبستانی را می خواندند، سالن را ترک کردند»: آزادی دانشگاه حق مسلم ماست، گزارشی‌ست که فواد جانم نوشته از تجمع دیروز در دانشکده‌ی علوم‌ اجتماعی علامه که در اعتراض به فضای امنیتی دانشگاه، احضار دانشجویان به کمیته‌ي انضباطی، اخراج دکتر نمک‌دوست و ... برگزار شد. از پشت صحنه‌ی تجمع هم در روزمرگی‌های شهری نوشته. زنده است باد هم گزارش فرشید عزیزم است از همین تجمع +  باقی لینک‌های مربوطه.

توضیح: این‌بار من نبودم. دلیلش را هم آگاهان دانند.

در همین رابطه پایگاه اطلاع‌رسانی علوم ارتباطات ایران نیز از ادامه‌ي پیامدهای اخراج دکتر نمک‌دوست در همان برنامه‌ی دیروز در دانشگاه علامه نوشته. مایه‌ی خوشحالی‌ست که بچه‌های ارتباطات هنوز یادشان نرفته دکتر نمک‌دوست اخراج شده!

 

سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه نامه‌ای خطاب به ریس جمهور نه چندان محترمی به اسم محمود احمدی‌نژاد نوشته که تصویر آن را این‌جا می‌توانید ببینید.

 

با یک حساب سر انگشتی و دو دو تا چهارتایی که بعد از خواندن این خبر کردم، دیدم آقای علی قدیمی پر بی‌راه هم نمی‌گوید. ما هم بد نیست از حالا فکر کیسه خواب و مواد خوراکی باشیم. حوصله‌ی رادیو دوموج‌اش را اما ندارم. آره. هر چی فکر می‌کنم می‌بینم بدون رادیو راحت‌ترم. یک جای باحال هم طرف‌های افجه می‌شناسم که عقل جن هم بهش نمی‌رسد. می روم همان‌طرف‌ها.

در راستای جشن ملی هسته‌ای! فیتیله شنبه تعطیله!

 

نامردان! پایگاه جمعی عدالت‌خواهی اسلامی گزارش تصویری مفصلی تهیه کرده از خائنین جهان اسلام. فقط نمی‌دانم چرا جای خالی بعضی‌ها را به شدت احساس می‌کنم!

 

«سرکار خانم عبادی بارها در مصاحبه‌های خود اعلام کرده‌اند که اسلام هیچ ناسازگاری با دمکراسی ندارد!» خودتان گله‌ی یلدا معیری را از شیرین عبادی و عکس مکش مرگ‌مای شیرین جون! را در یادداشت مرگ خوبه اما برای همسایه بخوانید و ببینید.

 

آفتاب آمد دلیل آفتاب، پیرو بحث کیهان بزک شده. خواهشمند است به تیتر و عکس مربوطه به شدت توجه شود.

 

پی‌نوشت: ژولیت بینوش هم آمد ایران و دیروز گویا رفت. در طول اقامت کوتاه مدت‌اش در ایران چندتایی مصاحبه داشت. از جمله مصاحبه‌اش با مینا اکبری برای شرق (+)، با پرویز جاهد برای بی‌بی‌سی (+) و گفت‌وگویی با میراث فرهنگی (+). هیچ نمی‌فهمم این سوال‌های بی‌ربط از او یعنی چه؟ آیا ایران به نظر شما بهترین کشور دنیا نیامد؟ آیا ملت ایران مهمان‌نوازترین ملت دنیا نیستند؟ آیا وقتی به فرانسه برگشتید به آن‌ها می‌گویید چه جای محشری رفته بودید که نگو و نپرس؟ نظرتان در مورد گوشت‌کوبیده با ترشی لیته چیست؟ همین‌طور نظرتان در مورد اردک‌های زاینده رود و راننده تاکسی‌های ایرانی چیست؟ عباس را یک مرد ایرونی با فرهنگ اروپایی دیدید یا یک جنتلمن که اشتباهی در ایران به دنیا آمده؟ خانم بینوش دماغ دخترهای ایرانی را چطور دیدی؟ و... 

من فکر می‌کردم فقط در دانشکده‌ی خودمان وقتی برای نمایش یک فیلم، کارگردان یا یکی از بازیگران‌اش را دعوت می‌کنیم، بچه‌ها سوالات آب‌دوغ خیاری می‌پرسند. یا در جلسه‌‌های مطبوعاتی جشنواره فیلم فجر که مثلن خانم علی‌دوستی در نقش روحی چه احساسی داشتید؟! اما نه، مثل این‌که این مزخرفات را از بینوش هم می‌پرسند. احتمالن اسفند هم در جریان مصاحبه برای‌اش دود کرده‌اند که رفع قضا بلا شود و خانم فرانسوی یک وقت چشم نخورند.


 
 بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 21:29 
 

نمی‌توانم در پی تو باشم

تو نیز نمی‌توانی در پی من باشی

من آن فاصله‌ای هستم که تو خود نهادی

در میان تمام آن لحظاتی که زین پس خواهیم بود


 
 بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 5:26 
 

جادی: من با نیروی اتمی مخالفم

من به عنوان یک نفر طرف‌دار دموکراسی و یک نفر طرف‌دار محیط زیست و یک نفر طرف‌دار توسعه پایدار و … با نیروی اتمی مخالفم.
من معتقدم مشکل ایران انرژی نیست بلکه عقب ماندگی صنعت است.
من معتقدم اگر انرژی هسته‌ای قرار است حق مسلم ما باشد، باید موقع ساخت هم به ما اطلاع می‌دادند نه این‌که موقع جنگ ما گرسنگی بکشیم و آن‌ها یواشکی با پول ما از روسیه و پاکستان تکنولوژی هسته‌ای بخرند که به درد ما نمی خورد.
من معتقدم اگر ایران برق می‌خواهد باید نیروگاه‌های فعلی را بهینه‌سازی کند نه این‌که چرنوبیل دست دوم بخرد.
و از همه مهم‌تر: من معتقدم حق دارم این چیزها را بگویم. حتی اگر گفته باشند «هرکس که با انرژی هسته‌ای مخالفت کند زبان‌اش را می بریم» و بخصوص حالا که شنیده‌ام رسما این گفته شده، لازم می‌دانم بگویم که با انرژی هسته‌ای مخالفم چون صلح و زیبایی و طبیعت را دوست دارم.
ادامه...

 

مرتبط: خطري جدي و مهلك آرام آرام بر فضاي كشور هميشه در استبداد ما سايه مي‌افكند


 
 بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 3:19 
 

اسفند ۸۳ که تعدادی از دوستانم در  اعتراض به سیاست‌هایی روزنامه‌ی شرق، در مقابل ساختمان روزنامه تجمع کردند، نسبت به حرکت آن‌ها تردید داشتم. هر چند بسیاری از نقدهای‌شان را به شرق وارد می‌دانستم، نقدهایی که به خوبی در بعضی شعارهای مورد استفاده‌ی آن‌ها مشهود بود اما آن‌روزها بحث من با بچه‌ها این بود که بین همه‌ی کاغذ باطله‌ها‌یی که به اسم روزنامه روی پیش‌خوان دکه‌ها می‌آید فقط شرق است ارزش ورق خوردن دارد حالا گیرم اخبار کارگری را سانسور کند و یا بر این تفکر که غذاهای مقوی باید در سبد غذایی پسرها گنجانده شود و احتمالن هویچ نصیب دخترها شود (نقل به مضمون البته) مهر تایید بزند. اما بالاخره هر دو سه شماره یک‌بار یادداشتی، مقاله‌ای، گزارشی یا ترجمه‌‌ی دندان‌گیری پیدا می‌کنیم، گیرم که مطالب چاپ شده‌ای که کفری‌مان می‌کند بیشتر از این حرف‌ها باشد. خب این موضوع در مقایسه با برهوتی که مطبوعات ایران گرفتار آن است رکورد به نسبت خوبی محسوب می‌شود یا می‌شد.

 

                                   اسفندماه 83

 

اما سیر نزولی ِ قابل تاملی که شرق در سه ماهه‌ی اول سال ۸۴ در پیش گرفت دیگر قابل کتمان نبود. سرمقاله‌های بندتنبانی قوچانی، یادداشت‌های مضحک امید مهرگانی که غوره نشده سعی مضاعفی در مویز شدن دارد، گزارش‌های کودکستانی مهدی یزدانی‌خرم که آدم را به شک می‌اندازد آن را یک نوجوان هیجان‌زده نوشته یا یک روزنامه‌نگار حرفه‌ای و... همه برای من شرق را به یک روزنامه مبتذل ِ غیر قابل خواندن بدل کرد و البته دوره افتادن شرقی‌ها در روزهای انتخابات نهمین دوره‌ی ریاست جمهوری برای امضا جمع کردن به نفع ارباب خود (از بقال سرکوچه‌شان تا سران کشورهای همسایه!) که جدای غیرحرفه‌ای بودن یک شو به تمام معنا برای مشروع جلوه دادن سیرک انتخاباتی‌ای بود که بهار گذشته در ایران به نمایش درآمد. فضاحتی که محمد قوچانی در سرمقاله‌ی سال‌نامه‌ی کذایی ۸۴ روزنامه‌ی شرق با همکاری باقی اصلاح‌طلبان از جمله حجاریان به بار آورد (با مضامینی از این دست: مارکس علاوه بر این‌که دانشمند علوم سیاسی و لیبرال بوده اعتقاد داشته که تاریخ جزء بر اساس قانون‌مندی تغییر نمی‌کند (این جمله شباهت زیادی به یکی از جمله‌های بینش اسلامی دوره‌ی دبیرستان‌مان در مورد فلسفه‌ی تاریخ دارد!)، لنین تحلیل‌ها چریکی داشته که با این اوصاف اگر بگوییم  بوش هم چگوارای زمان است بی‌راه نگفته‌ایم.)، جسته و گریخته صدای بعضی‌ها درآورد. اولین نقد را امید میلانی نوشت و یادداشت‌های طنز کلنگ در مورد قوچانی و حجاریان یکی یکی سر رسید اما به نظرم امیر در مطلب برخاستن شرق از دنده‌ی راست نگاه وسیع‌تری به نحوه‌ی عمل‌کرد روزنامه‌ی شرق در این سال‌ها داشته اگر از تعارف تیکه پاره کردن‌های‌اش با بچه‌های شرق و بفرما زدن‌های‌اش به بچه‌های اعتمادملی صرفه نظر کنیم البته. اعتمادملی هم درست دارد به راه شرق می‌رود و حتی فکر می‌کنم استعداد خیلی بیشتری از شرق در این زمینه دارد. هر چه باشد روزنامه‌ای حزبی‌ست که هیچ دغدغه‌ای جز رسیدن به خواسته‌های ارباب‌‌اش ندارد. بنابراین خیلی احمقانه است اگر از آن‌ها توقع داشته باشیم جز دادن تنفس مصنوعی به اصلاح‌طلبان برای سر کار گذاشتن دوباره‌ی ملت و رای آوردن در دور بعدی انتخابات مشغولیت دیگری داشته باشند. کما این‌که این گردن کج‌کردن‌های معصومانه به خوبی در بعضی یادداشت‌های سبک‌سرانه‌ی اعتمادملی قابل دیدن است.

من مدت‌هاست که مطبوعات را روی پیش‌خوان دکه‌های روزنامه‌فروشی جا گذاشته‌ام و دیگر هم قصد پیدا کردن یک حرف درست و حسابی میان مشتی یاوه‌گویی ندارم. فقط گاهی آن‌لاین و گذرا بعضی‌ها روزنامه‌ها را ورق می‌زنم بی هیچ امیدی به بهبودی اوضاع. من هنوز هم نشریات دانشجویی را ترجیح می‌دهم با تمام کاستی‌هایشان. کاغذهای نامطلوب و چاپ افتضاح‌شان. حداقل‌اش این است که مثل روزنامه‌ها برای منافع کثیف صاحبان‌شان نان به نرخ روزخوری نمی‌کنند و کاسب‌کاری. من هنوز هم نسل سوم و پویان را از بهترین نشریه‌های دانشجویی می‌دانم، گیرم که هیچ وقت به موقع در نمی‌آیند. هنوز هم برای رسیدن خاک و آتش روزشماری می‌کنم با تمام تضادهای‌شان و بحث و جدل‌های درونی‌شان. چاربرگ هنوز هم برای‌ام جذاب است حالا چه ایرادی دارد که هر هفته و خیلی جمع و جور چاپ شود؟ مثل آرت‌کالتی که وحید اصرار دارد نشریه‌ی الکترونیکی به این خوبی را به صورت PDF  و محدود منتشر کند.

در هر صورت هیچ امیدی به شرق و اعتمادملی ندارم. اولی را که تردید ندارم کیهان بزک شده است و دومی هم از هیچ تلاشی برای حفظ سیستمی که در آن امثال کیهان منتشر می‌شوند، دریغ نمی‌کند.

 

مرتبط: من هم می‌دانم که شرق در پوشش فلان خبر محافظه‌کارانه عمل کرده یا در آن مورد خیلی خودسانسوری کرده (باج داده؟) یا مثلاً سر بهمان خبر پاچه‌خواری کرده... خب اگر می‌دانی پس توجیه کردنت برای چیست؟

 

پ.ن: در تجمع اسفند ماه ۸۳ بچه‌ها جلوی ساختمان شرق، مصاحبه‌ای شد با یکی از اعضای تحریریه‌ی شرق که اتفاقن مصاحبه شونده از اعضای گروه اندیشه شرق است. قبلن آن را در نشریه‌ی خاک بود، گمانم، خوانده بودم. حالا اتفاقی متن آن را در سایت فیلتر شده‌ی کانون اشتراک پیدا کردم. برای این‌که ببیند چه نابغه‌های در این مملکت دست به قلم هستند، آن هم در روزنامه ای که قبله‌ی آمال و آرزوهای خیلی از روشن‌فکران است بد نیست آن را بخوانید: همين، همين دانشگاه‌های ما می‌شوند که همه می‌آيند توش دانشجو می‌شوند . يه مشت دهاتی بلند می‌شند می‌آيند دانشگاه . تبعاتش همين کثافت‌کاری که داری می‌بينی... (با اشاره به جمع دانشجويان)


 
 بیست و دوم فروردین 1385 ساعت 3:8 
 

عکس از ؟

با هر کلیک، یک کودک را از گرسنگی نجات دهید

Click

 

مرتبط (البته اگر تمایل به همکاری دارید): انجمن حاميان كودكان كار و خيابان از تاريخ ۴/۷/۸۱ با حضور جمعي از فرهنگيان و اساتيد بطور رسمي افتتاح گرديده است.
از جمله اهداف انجمن پرداختن به اموري نظير تعليم و تربيت، بهداشت و درمان، حرفه‌آموزي، سوادآموزي و... به كودكاني است كه در ميان زباله‌هاي شهر به دنبال يافتن آرزوهاي بر حق خود بوده و در گرما و سرما با آن جثه كوچك در لابه‌لاي اتومبيل‌هاي شهر بر سر چهارراه‌ها مشغول دست فروشي و يا كار زود هنگام در كارگاه‌ها هستند. ادامه...

 

پ.ن: عکس از ؟ (اگر کسی عکاس را می‌شناسد، اطلاع دهد، لطفن، که یک وقت اثر هنری‌اش به یغما نرفته باشد این‌جا به خاطر هیچ و پوچ!)


 
 بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 2:48 
 
گرفتار چنان رخوتی شده‌ام که مپرس.
 
 هفدهم فروردین 1385 ساعت 20:18 
 

عکس از سینا نیری

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می‌ رسد

و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی

مکرر آبی رنگ

 

فروغ

عکس از سینا نیری


 
 دوازدهم فروردین 1385 ساعت 3:45 
 
از آرامش پیش از سال نو خبری نیست. شب‌ها عرض اتاقم را به طول‌اش می‌دوزم و سکوت سنگینی را که نشسته است آن بیرون، پشت پنجره، با جادوی صدای Yasmin Levy پر می‌دهم. کسی سر نمی‌رسد، در نمی‌زند و انتظارم را جز تابوت ِ تختم کسی نمی‌کشد. کش می‌آیم روی ثانیه‌هایی که با هیچ آیه‌ای نمی‌گذرند و بین دیوارهایی که جز فاصله گذاشتن نمی‌دانند. بهار هم توی جیبم گم شد و حالا من بیهوده لابه‌لای انگشت‌های‌اش پی تو می‌گردم، توی چشم‌های‌اش دنبال آفتاب. دیگر نمی‌توانم. فردا با ساکنان تنگ بلوری که یکی‌شان قربانی بهار شد، یکی شان کور، می‌روم سمت آب‌های آزاد. می‌خواهم باقی عمرم را مثل ماهی‌های قرمز زندگی کنم. گیرم بین لجن‌های کف رودخانه، گیرم سال دیگر شب عید توی تنگ بلور شما. چه توفیری با این زندگی سگی دارد؟

پ.ن: Yasmin Levy را به لطف دوست خوب یهودی‌ام در آن سوی دیوار شناختم. Yasmin Levy یک سفارادی‌ست که به زبان لادینو (زبان سفارادی‌ها) و اسپانیولی می‌خواند تا از این راه فرهنگ سفارادی را زنده نگه دارد. این‌ها را جهت اطلاع دوستانی گفتم که این دو روز در مورد او پرسیده بودند. اطلاعات بیشتر را هم در مورد این خواننده و زبان‌اش می‌توانید از این‌جا بگیرید. این هم وب‌سایت Yasmin Levy و کلیپ یکی از ترانه‌های‌اش.


 
 نهم فروردین 1385 ساعت 3:30 
 

c

بهار، از تنهایی، زبانی دیگر دارد

گل ساعت

              مرگ روزها و اطلسی‌ها را

                                                می‌گوید.

                                                           

                                                            احمدرضا احمدی


 
 هفتم فروردین 1385 ساعت 3:51 
 

c

ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم، از دست داده‌ایم
ما بی‌چراغ به راه افتادیم
و ماه، ماه، ماده‌ي مهربان، همیشه در آن‌جا بود
 
                                                                فروغ

 
 چهارم فروردین 1385 ساعت 14:40 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM