...
اسب سفید وحشی
در بیشه زار چشمم جویای چیستی؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
آنجا پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
آنجا حصار نیست غمی بسته راه خواب
...
پ.ن: سکوت
پ.پ.ن: همهی اسبهای وحشی
بیست و نهم آبان 1384 ساعت 23:15
سخن از آزادی ناتمام است
وقتی که نسیمی حتی
مدد نمیکند
موریانهها و علفها را بتکاند
به غرور مردگان
از مژههای تاریکشان.
سخن از آزادی ناتمام است
وقتی که شهیدان
لب به سخن نمیگشایند.
سخن از آزادی ناتمام است
وقتی که در صف نان میایستی
و فرصت رای گیری
از دست میرود.
شمس لنگرودی
بیست و دوم آبان 1384 ساعت 16:2
من با تمام سرنوشت بشری تنهایم
زندگی سنگینتر است
سنگینتر از
سنگینی همهی چیزها
پانزدهم آبان 1384 ساعت 17:20
با من به اتاق پاییز بیا
اینجا
برگهای وامانده
به تمنای خشخش
پایی میجویند
و
ابرهای خاکستری
خواب باریدن میبینند
اینجا
دل انار
معصومانه
به میهمانی کارد میرود
و
کلاف نخ
پی سرنوشت
به بستر میل بافتنی
با من به اتاق پاییز بیا
دختر بازیگوش بهار
در فاصلهی فصلها گم شده است
و
دستها
قبل از زمستان یخ زدهاند
ششم آبان 1384 ساعت 2:42
به سوالی که از طویله میآید
گاو نیستم که پاسخ دهم
چهارم آبان 1384 ساعت 1:22
برای مرگ هم در خانه جا نیست
هشتم تیر 1384 ساعت 23:20