خورشید که سر بلند کرد، صبح سر ریز شد توی اتاق. فکر نکنید این بازی را هر بار خورشید و صبح میتوانند با من بکنند. نه، تقصیر این پنجرههاست که بدون اجازهی من لخت شدهاند تا باز بازی در بیاورند و هر چه میتوانند با من بکنند. شاید بتوان چشم را بست روی بازیهایی که این روزها همه برایت در میآورند اما آغاز روز را که نمیشود کتمان کرد و کاری را که به هر حال باید تمام کرد. اینطوری میشود که روزت با صبحی آغاز میشود که بوی خاک باران خورده میدهد، بویی که با تصویر لاشهی بچه گربهای که احتمالا در سیاهی شب راهش را میان لاستیکهای ماشینی گم کرده است گره میخورد و با تصور اینکه با این صورت له شده چه جانی کنده است تا جانش در آمده است، بوی خاک باران خورده تبدیل به بوی تعفنی میشود که تا ته مغزت نفوذ میکند و اینطوری نمیشود که انتظار داشته باشی به سوی یک روز خوب خیز برداشته باشی.
به هر حال روزیست که شروع شده است هرچند که سوت آغاز آن را تو نزده باشی و گیرم برای بازی به ده درصد آمادگی لازم هم نرسیده باشی اما با توپی که در زمین تو افتاده است چه میکنی؟
مجبوری که کف پوشهای زرد رنگ جدید را به پلههای اخرایی رنگ قدیمی گره بزنی و بدوی شاید به این اولین ساعات روز ِ سال آخر رسیدی. اگر بگذارد اما آتش نگاهی که شعلهی خاطرهای دور را در چشمانت روشن کرده و پا به پایت میدود شاید که تو ببازی.
ستونهای عمودی کاغذهایی را که ریختهاند روی میزم تند تند پر میکنم و هر جا را لازم باشد یک امضای مسخره برای آنکه مثلا بگویم، بله، این شاهکار را من کردهام. آن هم میان همهمهی عجیبی که آدمهای دور و برم راه انداختهاند و هر چه فکر میکنم نمیفهمم، چرا؟ انگار که با کاغذهایی که ریختهاند روی میزشان دارند حرف میزند یا با آن امضاهایی که میتپانند پای برگههایشان. نمیدانم برای فرار از زمزمههاییست که دیگر تبدیل به هیاهو شده یا گریز از صاحب کاغذهایی که ماندنشان لای پوشهی آبی رنگ یعنی تا این وقت روز هنوز نیامده، کار را تمام میکنم و میزنم بیرون. خیلی زودتر از همهی آنهایی که تند تند ستونهای عمودی کاغذهای جلوی رویشان را پر میکنند.
نامم را در لیست بیمارستان امام نوشته بودند. این را در دفتر سرپرستی دیدم. در دستان زنی که هر چند شکمش بالا آمده و منتظر است اما هنوز جذابیتش را حفظ کرده با تمام نیرو، انگار که به دنیا آمدن بچهاش بیشتر از اینکه محتاج گذر زمان و مراقبت باشد به زیبایی او بستگی دارد.
من اما هنوز هم نمیدانم با این توپی که افتاده توی زمینم چه کنم بعد از این همه سال اما یک چیز را خوب میدانم امروز صبح سال آخرم شروع شد.
پانوشت: حتما لازم به توضیح نیست که خونه عوض کردم و آرشیو وبلاگ قبلیام را تا جایی که در توانم بود البته با کمک علیرضای همیشه شیرازی به اینجا منتقل کردم. اون خونهی بنفش در پرشینبلاگ ــ به قول دوستی ــ حالا شده خونهای خاکستری در بلاگفا.
بیست و هفتم شهریور 1384 ساعت 1:20
برای دوست داشتن ِ یک نفر وقت لازم است، ولی برای نفرت گاهی فقط یک حادثه، گاهی یک ثانیه کافیست.
سیزدهم شهریور 1384 ساعت 23:50
شکوه زندگی فقط یه جملهی زیبای بی مصرف است!
هفتم شهریور 1384 ساعت 18:44
باران که میبارد
تو
زیر چترت پنهان میشوی
من
تنهاتر میشوم
پانزدهم بهمن 1383 ساعت 23:32