مگر آدم میتواند چشمهایش را ته رودخانه باز کند؟ آنجا تاریک نیست؟ گیاه ندارد، ماهی چطور؟ از آن زیر میتوان آسمان را دید که حتما دیگر آبی نیست. ته آب چهطور میشود فهمید که امروز چند شنبه است؟ نباید صداهای زیادی داشته باشد. آنجا گوشهای آدم پر از مورچه نمیشود و کرمها و مارمولکها توی دهان آدم ول نمیخورند. زیر سقفی با گچ بریهای آب، در اتاقهایی با دیوارهای آب، هیچ کس نمی تواند بفهمد که دیگری دارد گریه میکند.
بیژن نجدی
میگویم:
چرا اینطور نگاهم می کنید آقا؟ شما هم از همان گندابهی هیجانید که من، پس تفاخر برای چیست؟ حالم به هم می خورد از چشمهایی که برای اثبات صاحبانشان، دیگران را نفی می کنند به تحقیر. آقا! نگاهتان دریدگی همان چشمها را دارد. چه چیز را می خواهید بباورانید؟ تخم کینه که دستهاتان در قلبهامان کاشت، به تصادف نفرین بوتهی خشم نشده که اینگونه اتهام جهالت میزنید. میان ما و شما تفاوت شاید، تپیدن یک قلب است، سرخ، که در فاصله های نامنظم هر تپشاش، قهقهی شما و هقهقهی ما را معنا میکند. همین. می بینید آقا؟ هندسه سادهای دارد این زیستنهای ما و جبر زیرکانهای. بس است. بس. دهانتان گند بوی تزویر میدهد آنطور از عشق حرف که می زنید. بس است. شکستن آینه درمان زشتی نمیکند حتی اگر که فراموشی بیاورد. این رفتار شتر مرغ گونه چیست؟
میگویم:
سالها گذشته از آن روز که از آن معلم پرسیدم اجازه خانم اجازه! این مشق ها را برای چه خط میزنید و گفت میفهمی پسر، میفهمی، و دو خط قرمز شتابزده کشید روی بابا نان داد و دو خط قرمز شتابزده کشید روی دست در دست هم دهیم به مهر و دو خط قرمز شتابزده کشید روی دریغ است ایران که...
باید ببینمش. ببینمش بگویم خانم! ما در این سالگی هنوز پاسخ کودکانهترین سوالهامان را هم نگرفتهایم که چرا خط میزدید روی مشقهایی که ما مچ درد میگرفتیم بنویسیم، میخواستید یعنی یادمان بدهید مداد چطور دست میگیرند؟ اما که چه بنویسند؟ که باز که بیاید خط قرمز شتابزده بکشد روی آن نوشتهها و ما بمانیم و دردی که دیگر فقط مچ درد نیست. پسر آن روز هنوز نفهمیده اینها را اما مرد امروز که شاید قدش دوتای شماست فهمیده که چرا آن روز گفتید: میفهمی پسر میفهمی، یا چرا آدمها پوزخند میزنند سادگی شعرهای آن موقعشان را که میبینند: دست در دست هم دهیم به مهر – هه – می – هه – هن خویش – هه هه – را کنیم آباد – هه هه هه -
روی مشق عشق، همیشه خط سرخی هست حتی وقتی که آدمها برای این مشق میکنند که بفهمند مداد را چطور دست بگیرند.
میگویم:
من هیچگاه مجتهد نبودهام آقا! آداب بیت الخلا را هم حتی شاید آنطور که خوب است و سزاوار، نمیدانم و نمیدانم آن مسألههایی را که به جهد و با ظرافت در این باب طرح و کشف میکنید که آدم کدام پایش را کدام طرف و چطور بگذارد خوب است یا چگونه و چند بار آب بریزد برای طهارت. اما میدانم که آدمهای سالمند که عاشق میشوند و بعضی دخترها زیباتر میشوند وقتی که آواز می خوانند. کتمان زیبایی است که شرم دارد. از چه میهراسید؟
میگویم:
شما اما آقا این خندههای به ظاهر معنیدار را هم که میزنید، چهرهتان زیباتر نمیشود. نگاهتان هنوز از همان نگاههای خودبین است و در تواضع نامیدهای که نشان میدهید حس بزرگیتان را میخواهید که تحمیل کنید. بخندید آقا بخندید. این را به این خاطر نمیگویم که شاید روزی نوبت خنده ما هم برسد، که میدانم، روزی شما هم بر آنچه که رفته است خواهید گریست.
مشق امروز را نوشتهام. خودکار قرمز همراهتان هست آقا؟
پینوشت: سال اولی که وارد دانشگاه شدم با کمک دوستان هفتهنامهای منتشر میکردیم به نام پویش. بماند که این نشریهی دانشجویی به دلیل انتقادهای تند و تیزش چه شروع پر سر و صدایی داشت و بعدها به خاطر همان چند دستگیهای معمولی که گریبان هر گروهی را در این مملکت می گیرد، گرفتار چه پایان ناخوشایندی شد. در پویش ستونی داشتم و هر هفته وبلاگی را در آن معرفی میکردم، متنی را هم که اینجا گذاشتهام، پست یکی از وبلاگیهایی بود که آنروزها در نشریهی یاد شده چاپ شد و یکی از اینروزها اتفاقی پیدایش کردم. هر چه کردم ذهنم یاری نکرد برای به خاطر آوردن نام نویسندهی آن یا آدرس وبلاگ. تنها یادم میآید نویسنده عاشق شعرهای فروغ بود و نام وبلاگاش هم چیزی شبیه به چرا نگاه نکردم یا یک نگاه ساده. ناگفته نماند که چند هفته بعد از آنکه وبلاگش در نشریهی ما معرفی شد، دیگر ادامه نداد و برای همیشه بلاگش را تعطیل کرد. فکر کردم خواندنش بیمناسبت نباشد با روزهایی که در آنیم. با انتخابات و رییس جمهور جدید و البته متفاوت، 18 تیر نصفه و نیمهمان و 21 تیری که باز هم نام گنجی فریاد شد و از رسیدگی به وضعیت زندانیان سیاسی خبری نشد. گفتم شاید خواندنش بی دلیل نباشد وقتی آقا هنوز باور ندارد ویران، ایران شد.
ایستادهام
درایستگاه
که میگویی
که هیچکس نیست
کسی ایستاده است
فرقی هم نمیکند
اگر نیایی
اینجا هستم
کهنه
زخمی
مچاله
و حسرت حرفی که ناگفته ماند
و سهمی که آتش سیگارم بود
از روشنایی شب این شهر
و فرصتی که دیگر
نه مال من بود
نه تو
تا رسیدن به اتوبوسی که
رویاهای منجمد را
با خود میبرد
در ایستگاه
دیگر
هیچکس نیست