تبليغاتX
عروسک کوکی
   
 

 

مگر آدم می‌تواند چشم‌هایش را ته رودخانه باز کند؟ آن‌جا تاریک نیست؟ گیاه ندارد، ماهی چطور؟ از آن زیر می‌توان آسمان را دید که حتما دیگر آبی نیست. ته آب چه‌طور می‌شود فهمید که امروز چند شنبه است؟ نباید صداهای زیادی داشته باشد. آن‌جا گوش‌های آدم پر از مورچه نمی‌شود و کرم‌ها و مارمولک‌ها توی دهان آدم ول نمی‌خورند. زیر سقفی با گچ بری‌های آب، در اتاق‌هایی با دیوارهای آب، هیچ‌ کس نمی تواند بفهمد که دیگری دارد گریه می‌کند.

                                                                                                           

                                                                                       

                                                                                                                بیژن نجدی

 

    


 
 سی و یکم تیر 1384 ساعت 23:37 
 

میگویم:

چرا اینطور نگاهم می کنید آقا؟ شما هم از همان گندابه‌ی هیجانید که من، پس تفاخر برای چیست؟ حالم به هم می خورد از چشمهایی که برای اثبات صاحبانشان، دیگران را نفی می کنند به تحقیر. آقا! نگاهتان دریدگی همان چشمها را دارد. چه چیز را می خواهید بباورانید؟ تخم کینه که دست‌هاتان در قلبهامان کاشت، به تصادف نفرین‌ ‌بوته‌ی خشم نشده که اینگونه اتهام جهالت میزنید. میان ما و شما تفاوت شاید، تپیدن یک قلب است، سرخ، که در فاصله های نامنظم هر تپشاش، قهقهی شما و هقهقهی ما را معنا میکند. همین. می بینید آقا؟ هندسه سادهای دارد این زیستنهای ما و جبر زیرکانهای. بس است. بس. دهانتان گند‌‌‌‌‌ بوی تزویر میدهد آنطور از عشق حرف که می زنید. بس است. شکستن آینه درمان زشتی نمیکند حتی اگر که فراموشی بیاورد. این رفتار شتر مرغ گونه چیست؟

میگویم:

سالها گذشته از آن روز که از آن معلم پرسیدم اجازه خانم اجازه! این مشق ها را برای چه خط میزنید و گفت میفهمی پسر، میفهمی، و دو خط قرمز شتابزده کشید روی بابا نان داد و دو خط قرمز شتابزده کشید روی دست در دست هم دهیم به مهر و دو خط قرمز شتابزده کشید روی دریغ است ایران که...

باید ببینمش. ببینمش بگویم خانم! ما در این سالگی هنوز پاسخ کودکانهترین سوالهامان را هم نگرفتهایم که چرا خط میزدید روی مشقهایی که ما مچ درد میگرفتیم بنویسیم، میخواستید یعنی یادمان بدهید مداد چطور دست میگیرند؟ اما که چه بنویسند؟ که باز که بیاید خط قرمز شتابزده بکشد روی آن نوشتهها و ما بمانیم و دردی که دیگر فقط مچ درد نیست. پسر آن روز هنوز نفهمیده اینها را اما مرد امروز که شاید قدش دوتای شماست فهمیده که چرا آن روز گفتید: میفهمی پسر میفهمی، یا چرا آدمها پوزخند میزنند سادگی شعرهای آن موقعشان را که میبینند: دست در دست هم دهیم به مهر هه – می هه هن  خویش هه  هه – را کنیم آباد هه  هه هه -

روی مشق عشق، همیشه خط سرخی هست حتی وقتی که آدمها برای این مشق میکنند که بفهمند مداد را چطور دست بگیرند.

میگویم:

 من هیچگاه مجتهد نبودهام آقا! آداب بیت الخلا را هم حتی شاید آنطور که خوب است و سزاوار، نمیدانم و نمیدانم آن مسألههایی را که به جهد و با ظرافت در این باب طرح و کشف میکنید که آدم کدام پایش را کدام طرف و چطور بگذارد خوب است یا چگونه و چند بار آب بریزد برای طهارت. اما میدانم که آدمهای سالمند که عاشق میشوند و بعضی دخترها زیباتر میشوند وقتی که آواز می خوانند. کتمان زیبایی است که شرم دارد. از چه میهراسید؟

میگویم:

 شما اما آقا این خندههای به ظاهر معنیدار را هم که میزنید، چهرهتان زیباتر نمیشود. نگاهتان هنوز از همان نگاههای خودبین است و در تواضع نامیدهای که نشان میدهید حس بزرگیتان را میخواهید که تحمیل کنید. بخندید آقا بخندید. این را به این خاطر نمیگویم که شاید روزی نوبت خنده ما هم برسد، که میدانم، روزی شما هم بر آنچه که رفته است خواهید گریست.

مشق امروز را نوشتهام. خودکار قرمز همراهتان هست آقا؟

 

 

پی‌نوشت: سال اولی که وارد دانشگاه شدم با کمک دوستان هفته‌‌نامه‌ای منتشر می‌کردیم به نام پویش. بماند که این نشریه‌ی دانشجویی به دلیل  انتقادهای تند و تیزش چه شروع پر سر و صدایی داشت و بعدها به خاطر همان چند دستگی‌های معمولی که گریبان هر گروهی را در این مملکت می گیرد، گرفتار چه پایان ناخوشایندی شد. در پویش ستونی داشتم و هر هفته وبلاگی را در آن معرفی می‌کردم، متنی را هم که این‌جا گذاشته‌ام، پست یکی از وبلاگی‌هایی بود که آن‌روزها در نشریه‌ی یاد شده چاپ شد و یکی از این‌روزها اتفاقی پیدایش کردم. هر چه کردم ذهنم یاری نکرد برای به خاطر آوردن نام نویسنده‌ی آن یا آدرس وبلاگ. تنها یادم می‌آید نویسنده عاشق شعرهای فروغ بود و نام وبلاگ‌اش هم چیزی شبیه به چرا نگاه نکردم یا یک نگاه ساده. ناگفته نماند که چند هفته بعد از آن‌که وبلاگش در نشریه‌ی ما معرفی شد، دیگر ادامه نداد و برای همیشه بلاگش را تعطیل کرد. فکر کردم خواندنش بی‌مناسبت نباشد با روزهایی که در آنیم. با انتخابات و رییس جمهور جدید و البته متفاوت، 18 تیر نصفه و نیمه‌مان و 21 تیری که باز هم نام گنجی فریاد شد و از رسیدگی به وضعیت زندانیان سیاسی خبری نشد. گفتم شاید خواندنش بی دلیل نباشد وقتی آقا هنوز باور ندارد ویران، ایران شد.

 


 
 بیست و دوم تیر 1384 ساعت 23:51 
 

ایستاده‌ام

 

درایستگاه

که می‌گویی

که هیچ‌کس نیست

کسی ایستاده است

فرقی هم نمی‌کند

اگر نیایی

اینجا هستم

کهنه

     زخمی

             مچاله

و حسرت حرفی که ناگفته ماند

و سهمی که آتش سیگارم بود

از روشنایی شب این شهر

و فرصتی که دیگر

نه مال من بود

نه تو

تا رسیدن به اتوبوسی که

رویاهای منجمد را

با خود می‌‌برد

 

در ایستگاه

دیگر

هیچ‌کس نیست

 


 
 چهاردهم تیر 1384 ساعت 22:24 
 
 

 

اينك دستی‌ست كه با تمام قدرت

مرا به سوی ايمان به تقدير می‌راند. اينك،

سرنوشت، همان سرافرازیِ ازلیِ خويش را پايدار می‌بيند.

شايد، شايد كه ما نيز عروسك‌های كوكی يك تقدير بوده‌ايم ...

نمی‌دانم ...
 

خانه
تماس

همين حوالی

  شهناز غلامی، فعال حقوق زنان در تبريز بازداشت شد
اين سکوتی که نوازشت می‌کنه، خود منم...
آدم نکته سنج به ایشون می‌گن!
قسمت‌هایی از نامه‌های فریدا کالو به پزشک‌اش
تن فروشی مردانه در تهران
قسمت‌هایی از فيلم گروگانگيري در دانشگاه علوم پزشكي تهران
شلوارهای جین نخ نما و سودهای میلیونی
محاکمه يادعلي، محاکمه ادبيات است
نمایش مرگ
ادامه برخورد های کمیته انظباطی با دانشجویان علامه
دختر 12 ساله هندى به جرم درخواست رفتن به مدرسه حلق‌آويز شد
هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه!

  بايگانی همين حوالی

خيابان ملل

  کتابلاگ
جایی برای هیچ‌کس
از پشت یک سوم
سیبیل طلا
ویران
آهو
تهرانآباد
نوشته‌های اتوبوسی
اگنس
راز
فرانکولا
شب‌نویس
تهران شهر
تیگلاط
چرک‌نویس
حضور خلوت انس
فلُ ‌سفه
خوابگرد
سرزمین رویایی
لابراتوار کلنگ
کیبرد آزاد
رجعتی باید
زنانه‌ها
از زندگی
سرزمین آفتاب
آی‌‌تی ایران
صد سال تنهایی
1807
غلاف تمام فلزی
علامه‌بلاگ

 
 
  زنستان


 

سرگذشت

  شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

 RSS 

 



POWERED BY
BLOGFA.COM