بیا!
بیا برویم. بیا خاکستری ِ آسمان را به آخرین طبقهی بلندترین برج ِ بالاترین نقطهی شهر ببخشیم و سردی زمین را به آخرین خیابانخواب بازمانده از زمستان سخت ِ پایینترین نقطهی شهر.
بیا برویم. بیا از همان خیابانی برویم که نمیشناسیمش. بیا برویم و اجازه دهیم خط سفید ممتد تا آخر دنیا بین ما فاصله بگذارد. بیا برویم و اجازه ندهیم بغض رسیده حرام شود.
بیا برویم بدون نگاه کردن. بیا برویم بدون شنیدن.
بیا!
که می توانیم با واژه ها تا هر کجا بخواهیم، برویم.
بیا برویم. بیا بدویم. بیا باز گردیم به باغ آلوچه و پروانه بگیریم. تصنیفهای کوچه و بازار را بخوانیم و به دندان طلایی رنگ آن پاسبان بخندیم و انار ترش بخریم.
بیا برویم. بیا از شب بیرون برویم و نخواهیم که هیچگاه به روز برسیم. بیا در بیوزنی زمان بمانیم. در لحظهی صفر. تا خاطره بماند. چرا که بارها خواندهایم گذشت زمان جاودان بودن هر چیز را نفی میکند.
بیا برویم. بیا تا ساحل چمخاله برویم. غروب آنجا هنوز هم زیباست. ماهیگیران به ما خوشآمد خواهند گفت. و آن قایقران خوش آواز اهل کجور ما را به گردشی در مرداب میهمان خواهد کرد و هیچ چیز را به خاطر نخواهد سپرد.
بیا!
بیا برویم.
لبهی بام راه میروم
شمردم
125پله
آغوشت پیدا نشد
شاید که
صورتم در برخورد
با تو بشکند
نه زمین
لبهی کاغذ که راه نمیروم
شمردم
125صفحه
نشد که نشکنم
روزی که آسمان رنگ تباهی
میخورد
شاید مرده بود کسی
که پیدا نشد
هی!
من پایین نمیآیم
بالا بیا
میخواهم آینهها را بشکنم