دنیا مزه سیگار ناشتا دارد
مرگ پیش از همه چیز تنهاییاش را برایم فرستاده.
حسرت میبرم به آنان که حتی نمیدانند دارند پیر میشوند
بس که سرشان گرم کارشان است
ناظم حکمت
بیست و دوم بهمن 1383 ساعت 21:46
برف که میبارد، گاهی به آسمان نگاه میکنم و زیر لب از فروغ چیزکی میخوانم:
...
نگاه کن که چه برفی میبارد
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود،
آن دو دست جوان
که زیر بارش یک ریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکند
فوارههای سبز ساقههای سبکبار
شکوفه خواهد داد، ای یار، ای یگانهترین یار
...
سوز این برف نیست که مرا میلرزاند، همه از باد است، شبهایی که برف میآمد نه به شدت، اما باز دلخوش بودیم به همان بارشی که یکریز نبود. تو میخواستی فروغ بخوانم. صورتت را به کتاب میچسباندی و میگفتی از حفظ بخوان بدون اشتباه و درنگ. میدانستی که میخوانم با چشمان بسته رو به پنجره:
...
سلام ای شب معصوم!
میان پنجره و دویدن همیشه فاصلهایست،
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد
چرا نگاه نکردم؟
...
هنوز هم میپرسم که چرا با چشمان بسته؟ چرا نگاه نکردم؟ پنجره را همیشه باز میگذاشتیم. خواست تو بود. میگفتم فروغ هم گرفتار روزمرگی ما شد. گرفتار تکرار روزنامهها و مجلهها و حالا وبلاگهایمان.
گرفتار تکرار شبهای ما. میگفتی بخوان بدون اشتباه و درنگ:
...
من از کجا میآیم؟
من از کجا میآیم؟
که چنین به بوی شب آغشتهام؟
هنوز خاک مزارش تازهست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم
...
این خاک دیگر تازه نیست حتی اگر هزارویک شب باران ببارد. همیشه میگفتی. من نگاه نمیکردم.
شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه و جمعهای که آن مرد با گذشتن از کنار دیوارهای بلند زمان تکرار میکرد، مرا به ساعت چهار میبرد. میدانستی. بخوان بدون درنگ:
...
تمام لحظههای سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
...
تمام لحظههای سعادت با دستهای تو ویران شدند و همهی عقربههای دنیا ساعت چهار از حرکت ایستادند. در کوچه باد میآمد به گواه ابتدای ویرانی. ولی من هنوز میخوانم بی درنگ گهگاهی که به آسمان ِ ستارههای ِ مقوایی نگاه می کنم:
...
ستارههای عزیز
ستارههای مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سورههای رسولان سرشکسته
پناه آورد؟
ما مثل مردههای هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
...
بیستم بهمن 1383 ساعت 23:52
پس از اولین روز جشنواره فیلم فجر امروز بار دیگر از حذف یک فیلم در حیرت فرو رفتم. باور نکردم تا زمانی که با مدیر سینما صحبت کردم البته هنوز هم امیدوارم که خبر نادرست باشد چون تا آنجایی که از فیلم خبر داشتم موضوع چیزی نبود که به ممنوعیت ختم شود.
آخرین ساخته ی محمد بزرگنیا پس از ده سال دوری از سینما به نام جایی برای زندگی اجازهی نمایش نگرفت تا این فیلم پس از به رنگ ارغوان دومین قربانی جشنوارهی بیست و سه باشد. بزرگنیا در این سالها گرچه مانند حاتمیکیا فیلمساز پر سر و صدایی نبوده است اما اولین فیلم او نیز به نام 1936در سالهای اول انقلاب اجازهی نمایش نگرفت و شاید از این جهت بتوان گفت که در این سرزمین حتی فیلمسازان بدون هیاهو نیز نمیتوانند امیدوار باشند که نمایش فیلمشان در آخرین لحظات با ممنوعیت روبهرو نشود.
هفدهم بهمن 1383 ساعت 22:58
دومین فیلم سینمایی بلند پرویز شیخطادی پس از دفتری از آسمان با نام پشتپردهی مه امروز در بخش مسابقه سینمای ایران به نمایش درآمد. این فیلم علاوه بر نمایش موفقی که در جشنوارهی کودک و نوجوان امسال داشت، عنوان اثر منتخب انجمن نویسندگان و منتقدان سینمایی را نیز در کارنامهی خود دارد.
پشت پردهی مه روایتگر قصهی پسری کمشنواست به نام مرتضی که از میان درههای مهآلود خطه سرسبز کشور، ما را با ملودرامی سراسر حادثه روبهرو میکند.
علیرضا شیخالاسلامی برای ایفای نقش مرتضی از میان سیصد و پنجاه کودک ناشنوا برگزیده شد و به حق در کنار جهانگیر الماسی، رزیتا غفاری و دیگر بازیگران این فیلم بازی بسیار زیبا و روانی را از خود به نمایش گذارد و این امر نشان داد که این فیلم گرچه دومین ساختهی بلند شیخطادی است اما او به عنوان کارگردانی تازهکار که پیش از این طراح صحنه و لباس فیلمهای جنگی بوده است همانند کهنهکارانی در این زمینه چون مجید مجیدی توانایی گرفتن بازیهای خوب از کودکان را دارد. فیلم از نظر موضوع ِ بحرانهای روحی کودکانی که به نوعی از معلولیت رنج میبرند تا حدی بیننده را به سمت رنگخدای مجید مجیدی میبَرد اما به لحاظ سبک و ساختار اثری کاملاً مستقل و در خور توجه به حساب میآید. همچنین شیخطادی به لحاظ انتخاب لوکیشنهای بسیار زیبا که قصهی فیلم در آن رخ میدهد، تصاویری بدیع خلق میکند و بدین ترتیب تماشاگر را جلوی پردهی سینما و پشت پردهی مه میخکوب میکند.
فیلمنامه توسط شیخطادی و حسین یادگاری، بر اساس طرحی از رضا میرکریمی نوشته شده است و از دیگر بازیگران آن میتوان به فاطمه طاهری و محمدرضا فرهمند اشاره نمود. تهیه کنندهی آن نیز محمد خزائی و محصول سیمافیلم می باشد. در ضمن تدوین فیلم که یکی از نقاط قوت آن محسوب میشود بر عهدهی یعقوب غفاری بود.
فیلم دیگری که امروز به نمایش در آمد اولین اثر بیژن میرباقری به نام ما همه خوبیم بود. ما همه خوبیم با پیش کشیدن مسئلهی مهاجرت حرکت کسالتباری را به سمت طرح اصلی فیلم آغاز میکند و البته ناگفته نماند گرچه تا حدی میتواند تصویر نسبتاً روشنی از مسائل خانوادههایی که با مهاجرت یکی از اعضای خود به خارج از کشور روبهرو هستند به نمایش بگذارد، اما این تصویر چنان با ریتمی کند و کشدار و در فضایی بسته و بدون بازی به نمایش در میآید که تماشاگر احساس خستگی میکند و تمایلی چندانی برای دانستن آخر قصه ندارد.
مشاور ما همه خوبیم که پیش از این بازی در بازی نام داشت، کمال تبریزی است و از بازیگران آن میتوان به آهو خردمند، پرویز قاضیمرادی، پرویز شاهینخو و لیلا مرادی اشاره کرد.
چهاردهم بهمن 1383 ساعت 22:40
جشنواره فیلم فجر بعد از جشنواره تئاتر فجر دومین واقعهایست که این روزها به من کمک میکند که راحتتر زندگی رو تحمل کنم و فکر میکنم هیچ چیز لذت بخشتر از این نیست که ده روز به تنهایی فیلم ببینی اون هم در سینمای محبوبت و بعد از تاریکی هوا و خلوت شدن خیابونا برای یه پیادهروی طولانی تا رسیدن به خونه استفاده کنی.
به هر حال روز اول با حیات شروع شد. فیلمی از غلامرضا رمضانی در حوزه ی فیلم کودک و نوجوان که پیش از این عبور از تله را به عنوان اولین ساخته و چرخ را پس از کارگردانی چند سریال تلویزیونی در کارنامه خود دارد. به نظر میرسد رمضانی از چرخ حیات گرفت و سومین اثر سینمایی خود را با فیلمنامهای از مجتبی خشکدامن راهی جشنواره نمود. حیات دانشآموز ممتاز کلاس پنجم روستایی است که در آن زندگی میکند و روز آزمون تیزهوشان که در این مقطع برگزار میشود به مشکل بزرگی روبهرو بر میخورد. مادر مجبور میشود صبح زود پدر بیمار حیات را برای درمان به شهر ببرد و نگهداری از اکبر (برادر) و نبات (خواهر نه ماه ی حیات) را به او میسپارد. در این میان حیات میماند و امتحان و خواهر و برادر و فیلم با تلاش او برای یافتن کسی که از نبات برای یک ساعت مراقبت کند شکل میگیرد.
این فیلم به سادگی وظایف روزمرهی یک زن روستایی را به نمایش میگذارد و از باورهای سنتی آدمهای قصه صحبت می کند از جایی که اکبر بردار هشت ساله حیات میگوید مگر من دخترم که نبات را روی پاهایم بخوابانم تا جایی که زن روستایی به حیات میگوید مدرسه متعلق به پسرهاست و بهتر است حیات به فکر شوهرداری باشد تا درس خواندن. به هر حال قهرمان قصه با سفرش به دور روستا برای یافتن راه چاره و نزدیک شدن ساعت امتحان نفس را در سینه تماشاگر حبس میکند و شاید دلیل انتخاب نام وی نیز همین باشد که با حضور نه چندان به موقعاش سر جلسهی امتحان و ابتکاری جالب برای نگهداری از نبات که حتی سرسختترین افراد را نیز تبدیل به انسانهایی منعطف میکند، حیاتی دوباره به بیننده میدهد. البته دخترک قصه ما به نوعی با رسیدن به این امتحان خود را برای شرکت در امتحانات بزرگتر زندگی که ادامه حیاتش بسته به موفقیت در آنهاست آماده میکند.
اما سؤال اصلی که در ذهن من هنگام دیدن فیلم شکل گرفت این بود که در جامعهی روستایی که زندگی جمعی به عنوان شکلی غالب دستاوردهای خود را حفظ کرده است و آدمهای آن هنوز به فردیت شهرنشینان نرسیدهاند - که اگر بخواهند هم به دلیل ویژگیهای ساختاری زندگی روستایی نمیتوانند برسند- چگونه کسی برای نگهداری یکی از فرزندان خانواده واحد روستایی پیدا نشد؟ اگر جستجوی حیات را در شهر برای یافتن کسی که از خواهرش مراقبت کند میدیدیم فیلم قابل باورتر نبود؟
در هر صورت به نظر من همه چیز در حیات از بازی بازیگران تا کارگردانی و ساختار سینمایی راه میانه را در پیش گرفته بود. هرچند که خبرها حاکی از آن است که حیات در چند جشنواره بینالمللی حضوری موفق داشته است و حتی امید میرود که این اثر در جشنواره امسال نیز مورد توجه قرار گیرد.
دوازدهم بهمن 1383 ساعت 23:22
شوق شروع جشنواره فیلم فجر امسال با خبر حذف آخرین ساختهی ابراهیم حاتمیکیا از بخش مسابقهی فیلمهای بلند سینمای ایران و مسابقهی بینالملل سینمای آسیا در دلم ماسید. حاتمیکیا با انتشار نامهای به یونسی وزیر اطلاعات اعلام کرد که به میل خود به رنگ ارغوان را جشنواره خارج میکند و اینگونه نه تنها غایب بزرگ جشنواره امسال شد بلکه تماشاگران را نیز در بهت و ناباوری فرو برد. حاتمیکیا با به رنگ ارغوان برای بار ششم در جدول جشنواره فیلم فجر حضور یافت و با حذف خود خواستهی فیلمش این سؤال را مطرح کرد که چه کسانی متولی فرهنگ در این کشور هستند؟ آیا برای ساخت یک فیلم ، تمرین یک تئاتر ، انتشار یک کاست موسیقی یا یک کتاب باید نظر تمام وزارتخانهها ، سازمانهای دولتی و غیر دولتی و تمام نهادهای انقلابی و غیر انقلابی و شهرداری و شوراهای شهر جلب شود؟ پس نقش وزارت فرهنگ و ارشاد مثلآ اسلامی در این بین چه میشود؟ چرا فیلم باید برای وزیر اطلاعات و معاونین وی پخش شود چه رسد به اینکه بخواهند راجع به تمایل قلبیشان نسبت به این فیلم نظر بدهند؟ شاید بتوان این داستان را به عنوان دستمزد حاتمیکیا از آخرین سال دولت اصلاحات و سردمدار آن یعنی خاتمی به حساب آورد که البته پیش از این نیز حاتمیکیا برای موج مرده چنین دستمزدی دریافت کرده بود.
در فرم نظرخواهی جشنواره فیلم فجر امسال سؤالی آمده بود با این مضمون که مشکلات عمده بر سر راه فیلمسازی کشور را چه می دانید؟ این سؤال گزینههایی از این دست داشت: ضعف کارگردانی، ضعف بازیگری، ضعف سالنهای سینمایی و نبود فضای فرهنگی در کشور. اما ناگفته مسلم است که گزینهای که انتخاب آن صحیحتر از بقیهی گزینهها به نظر میرسید، در فرم به چشم نمیخورد و آن سنگ اندازی نظام فرهنگی حکومت جمهوری اسلامی بر سر راه تهیهکنندگان و کارگردانان سینماست و در عوض اختصاص بودجههای کلان به برنامههای بیمحتوای صدا و سیما که گاهی حتی شعور مخاطب را نیز به بازی میگیرند و با شروع این ایام نیز از این دست سریالهای کذایی کم نیست. در هر صورت آنچه در این بلبشوی فرهنگی به ذهن میرسد مثل معروفی است که میگوید:
زمستان میرود و رو سیاهی به زغال میماند.
دوازدهم بهمن 1383 ساعت 22:25
چشمانم از خواب خالیست
خوابم از تو
تو از من
یازدهم بهمن 1383 ساعت 19:17
اين روزها توی دهکدهی ما وبلاگ میتونه موضوع هر چيزی باشه، میتونه موضوع يه کتاب باشه مثل وبلاگستان شهر شيشهای يا میتونه موضوع يه دردسر جديد برای يه نظام توتاليتر (فراگير) باشه مثل نظام جمهوری اسلامی ايران که وبلاگ و وبلاگ نويسها براش شدن يه مشکل درست و حسابی. يا اصلاً وبلاگ میتونه موضوع يه پاياننامه باشه که حداقل خبر دارم يکيش شايد به عنوان اولين تز در مورد وبلاگ داره چه مراحلی رو طی می کنه (خيلی خوشحال کننده نيست اما داره خاک می خوره)، يا اینکه وبلاگ میتونه بشه يکی از موضوعات صفحه پنجرهی ضميمهی هفتگی روزنامهی شرق و البته يه تمرين هفتگی برای من که با خوندن نامها و تداعی گذشته در ذهنم خونسردی خودم رو حفظ کنم.
و اما من قراره بشم موضوع اين وبلاگ، وبلاگی که با يه تأخير دو ساله منو به عنوان موضوع خودش انتخاب کرده. دير يا زودش را نمیدونم اما خوب میدونم باز هم موضوع از اين قراره که سوخت و سوز نداره و اينکه :
شاید، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی ِ یک تقدیر بودهییم... نمیدانم...
دهم بهمن 1383 ساعت 3:21